آبـےعزیزمن ؛
من خیس از زخم های میرا بودم . میرا - کریستوفر فرانک
من هميشه بيدار بوده ام ؛
شايد از همان ابتدا .
از ديگران چيزی نميفهمم و
با تمام اينها بديشان را هم نميخواهم .
اما آنها از من متنفرند ،
مثل اين كه تهديد بزرگی برايشان باشم .
میرا - کریستوفر فرانک
[ و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم ، فقط به این امیدِ نور کم سویی که در دوردست ها می درخشد . ]
- نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف ، ۱۰ فوریه ، مسکو .
آبـےعزیزمن ؛
من هميشه بيدار بوده ام ؛ شايد از همان ابتدا . از ديگران چيزی نميفهمم و با تمام اينها بديشان را هم نم
مشكل اينجا است كه
نميخواهم از گذشته حرف بزنم .
بلکه ميخواهم از حال بگويم ؛
يعنی از ميرا .
میرا - کریستوفر فرانک
زمانی در جایی ، در خود فرو ریختی .
دیدی کسی نیست آبادت کند ،
خودت آجر ها شدی بر خرابه ات !
- محمد همایون
[ فربما يظن أنک لاتريده فيرحل ]
چه بسا كه گمان كند
او را نمیخواهی و برود .
- نزار قبانی