-باهام حرف بزن.
+گاهی اوقات کلمات دربرابر بیان درد ها کم میارن.
-پس بذار با آغوش کشیدنت، این درد رو بینمون تقسیم کنم.
-میگفت اونقدرا هم غمگین نبودم؛ فقط برای ارتباط گرفتن با آدما باید باطری اجتماعی بودنمو شارژ میکردم ولی اونم زود تموم میشد در حدی که نمیفهمیدم کجام یا کی ام، فقط اینو میدونم که به کنج اتاقم نیاز دارم، همین الان!
یه روز از خواب بیدار میشید و میبینید
صبور ترین آدمی که میشناسید رو یخچال واستون نامه گذاشته و واسه همیشه رفته:
«بهتون گفته بودم خسته ام..!»
حالم گرگ و میش است؛
شب نیست، خورشید هم طلوع نمیکند و تمام جهانم بلاتکلیف شده...
بعضی وقتا واقعاً از این میترسم که شاید جدی دیگه هیچچیز قرار نیست به وجد بیارتم؛ منظورم خوشحالی نیستا، حال ندارم توضیحش بدم، خودتون میفهمید قطعاً.