دردای شبو نخورید نجویید ، قورت ندید ..
دردای نصف شب دفن نمیشن روی دل میمونن ، قلمبه میشن پیاده روی تنهایی اونو هضم نمیکنه ؛ جذب بدن میکنه زیر بارون رفتن نمی شورتش ، بارون بهش آب میده و ریشه میزنه تو وجودت .. از انگشتای پات شروع به بالا اومدن میکنه و باز شب که میشه شبنمش از چشمات سرازیر میشه دردای شبو قورت ندید این دردا دفن نمیشن .
توی یک فاصله کوتاه که حتی خودتم متوجه نمیشی دیگه یک سری از آدما رو مثل قبل دوست نداری و بهشون اهمیت نمیدی
این روند انقد پیش میره که دیگه حتی یادت میره بهشون فکر کنی نه اینکه چیزِ دیگه یا آدم دیگه ای فکر تو مشغول کرده باشه نه !
«اونقدر خودت و افکار و ذهنت رو گُم کردی که دیگه هیچی واضح نیست حتی آدما...»
از صبح که پا میشم تو فکرمی کلِ روز هستی
شب میشه هستی، قبلِ خواب هستی
حتی وقتی میخوابم میای تو خوابم
خونه زندگی نداری خودت؟
یک مدت که بگذره ...
دیگه دلت تنگ نمیشه،دیگه ویس هاشو بارها و بارها گوش نمیدی،دیگه وقتی اسمش میاد دلت نمیلرزه،دیگه آرزو نميکنی که برگرده،دیگه خاطراتتونو مرور نمیکنی،پیگیرش نمیشی و حالشو از این و اون نمیپرسی یک مدت که بگذره نبودنش عادی میشه قبول میکنی که دیگه نداریش و کم کم بر میگردی به زندگیت امّا یک حفره خالی تا ابد توی قلبت میمونه که
«هیچکسی هیچوقت نمیتونه پُرِش کنه:)...»
نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه ولی یه مودی هست که من بعضی وقتا توش گیر میکنم، نه غمگینم، نه عصبانی، نمیدونم بی اهمیت باشم یا اهمیت بدم، حتی بعضی وقتا نمیدونم چه ریاکشنی نشون بدم!
پر از حرفم ولی نمیدونم بگمشون یا سکوت کنم.
واقعا نمیدونم؛ فقط میدونم هیچکدومشون اصلا خوب نیست.
شبی برایِ همیشه تمام شدم ، صبحِ آن روز غم بجایم به تمام کارهایم رسیدگی کرد ، بجایِ من به محل تحصیلم به رخت خوابم ، به جمع های خانوادگی رفت .. غم خودش را جایِ من نشان میدهد و هیچکس همنمیفهمد ، گویا کارش را خوب بلد است ، از زمان مرگمحدودا سه سالی میگذرد..
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
وآغوشت اندکجايیبرایزيستن؛اندکجاییبرایمردن. - احمدشاملو
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.