eitaa logo
دانلود
انگش‌هاش را بهم پیچ و تاب می‌داد. یک لحظه روی صندلی می‌نشست یک لحظه ایستاده این‌پا و آن پا می‌شد. رنگ از صورتش ریخته بود. راه می‌رفت و چادرش روی موکت خاکی‌رنگ کشیده می‌شد. پرده ی مخمل پس رفت و زن‌ها یکی یکی تو آمدند. حسینیه‌ی معراج حسرت ریخته در آغوش‌ها را می‌دید و دل‌تنگی جوشیده در چشم‌ها راهم‌. دختر حلقه‌ی نگین دارش را دور انگشت می‌چرخاند. صدای چیک باز شدن در آهنی سر‌ها را چرخاند. زن‌ها سر کیسه بغض‌هاشان را باز کردند و راه افتادند. دختر اما خیره به پاهاش مانده بود. پاهایی که سخت از زمین کنده شدند. صدای ناله و هق‌هق زن‌ها از آن‌طرف در بلند شد. فاصله‌ی چندمتری تا در آهنی تمام نمی‌شد. صدای مردانه‌ای از بلندگوها‌ توی حسینیه می‌گشت. _پاشو آقا داماد پاشو عروست داره میاد... باید بری استقبال... آخ دامادشهیدم. جای نقل باید خاک بریزم روی تنت... دختر دست به دیوار گرفت و شانه‌هاش افتاد. جلوی در آهنی انتظار توی چشم‌هاش شکست و قطره قطره چکید روی چین‌های روسری مشکی. هنوز سفید نپوشیده سیاه پوش می‌شد. تابوت پرچم‌پوش جلوی دکور ضریح آرام گرفته و زن‌ها دوره‌اش کرده‌بودند. چشم‌هاش تارمی‌شد و رنگ‌های پرچم را بهم پیچیده می‌دید. برگشت به چندماه قبل‌، اولین باری که قرار بود پا توی اتاق بگذارد و باهم حرف بزنند؛ برگشت به اولین جلسه خواستگاری. داماد آن روز چهارشانه بود و کت تکش خوش به تن خوش‌قد و بالایش نشسته بود. موهاش را به یک‌طرف حالت داده بود. بالای تابوت ایستاد و روی زانو افتاد. توی قاب چوبی هرچه بود قد و بالای داماد را نداشت. دست روی پرچم کشید و انگشتهاش را قدری فشار‌داد. جای سرش نرم بود و کوچک. لب زیر دندان کشید و بارید. صبحی که روسری مشکی را از کشو بیرون می‌کشید پیراهن روشنش بیرون کمد آویزان مانده بود. موشک‌ها بی‌دعوت رسیدند. جزو مهمان توی حسابشان نبود که یک‌هو از آسمان موشکی برسد و بخورد توی خانه‌ی تزئین شده‌ی داماد‌.بزرگترها جای هال خانه شانه به شانه دور حسینیه نشستند. به جای حرف از مهریه و تاریخ عروسی از وقت وداع و روز تشییع حرف زدند. عوض کله‌قند و چادر سفید، تکه ای تبرکی از کفن شهید را توی دست‌های لرز گرفته ی عروس‌گذاشتند.
همینجوری خوبه؟ چی کارش کنم؟
پلـی‌لیس‍ـت‌مــن🎧
1:29:24 اوم... از این به بعد رو میشه حداقل گوش بدین؟:) البته هر طور دوست دارین:)
پلـی‌لیس‍ـت‌مــن🎧
1:29:39 درمورد حضرت علی اکبر...:)