Asal x Sami Lone x Pidar x Mahdiyar x TatalooZar-128.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
ما خودمون رو برای کسانی سوزاندیم
که به خاطر بوی سوختمون ولمون کردن.
دیگَردُنیآگُلِستآنِهَمشَوَدفَرقینَدآرَد؛ دِلِخَستهِمآشَوقِاِدآمهِدآدَننَدآرَد🕊️️
بی خبر از دگر اسوده خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن پس از مرگم چه سود؟
(شیخ بهایی، با کمی تغییر)
- آرمانحسینی .Arman Hosseini - Amoon (320).mp3
زمان:
حجم:
7.1M
هنوز از پس رفتنت بر نیومدم😔
نگاه کن به دستهایت... این همه سال، این همه شب، این همه تقلا برای نگه داشتن چیزی که هیچوقت مال تو نبود. چه کسی را میخواستی با عشقِ بیدریغِ خودت زنده کنی؟ چه کسی را که خودش خاموش بود، با روشنکردنِ خودت سوختی؟
یادت هست آن روزها را؟ وقتی دروغ را شنیدی و لبخند زدی. وقتی حقیقت را دیدی و چشمانت را بستی. وقتی باید میرفتی، اما پاهایت به زمین میخ شد. وقتی از هیچ، قلعه ساختی و در آن نشستی و منتظر شدی... منتظرِ کسی که حتی نامت را درست تلفظ نمیکرد.
ما به خاطرِ ترس از خلأ، به آغوشِ سراب چسبیدیم. به خاطرِ نشنیدنِ صدای تنهاییمان، صدایِ دروغ را موسیقیِ عشق پنداشتیم. از خودمان دور شدیم تا به آنها نزدیک بمانیم. خودمان را کوچک کردیم تا در قاموسِ آنها بگنجیم. و آنقدر لج کردیم، آنقدر اصرار کردیم، آنقدر ایستادیم که یادمان رفت آدمها حق دارند بروند، و ما حق داریم بمانیم.
و حالا... حالا که همهی آدمهای امروزی رفتهاند، تنها چیزی که برایمان مانده، بغضی است که سالهاست گلویمان را میفشارد.
ای کاش به آن روزها برمیگشتم، به آن لحظهای که برای اولینبار فهمیدم دوست داشتنِ یکطرفه، نه عشق است، که خودآزاریِ هنرمندانه. به آن روز که باید میرفتم و نرفتم. به آن شب که باید سکوتِ دروغ را میشکستم و نشکستم. به آن صبح که باید آینه را به دست میگرفتم و میگفتم: «تو برایِ این همه کمبودن، زیادی هستی.»
معرفتهای بیجایمان... مهربانیهای الکیمان... چه فایده؟ وقتی آدمِ مقابلت «آدم» نیست، «حوا» بودن یعنی محکوم به سوختن.
برای تمامِ کسانی که برایشان قایق شدیم و آنها طوفان بودند.
برای تمامِ روزهایی که خندیدیم تا آنها ناراحت نشوند، در حالی که دلِ خودمان پاره بود.
و ای منِ خسته، ای منِ دیروز، ای منِ سادهدلِ کور... از تو معذرت میخواهم. از تمامِ آن شبهایی که بیدار ماندی برایِ کسی که خوابِ تو را هم نمیدید. از تمامِ آن دلسپردنهای بیمزد. از تمامِ آن «نمیروم»های احمقانهات...
دیگر بس است. اثباتِ دوستداشتن، برایِ کسانی که معنیِ «بودن» را نمیفهمند، توهین به شعورِ عشق است.
برگرد. آینه را بردار. به چشمهایت نگاه کن. کاش، ای کاش، سالها پیش، دستِ خودت را میگرفتی و به جایِ آن همه بیخویشتنی، یک قدم برایِ خودت برمیداشتی.
ابرها رفتند، باران تمام شد، و ما با چمدانی پر از خاطرههایِ ناخوانده، تنها ایستادهایم در میانِ ویرانههایِ خویش.
و حالا...
حالا که هیچکس را برایِ رفتن نداریم،
بیایید برایِ ماندنِ خودمان،
یک عذرخواهیِ تمامنشدنی بفرستیم
به آن قلبِ نجیبی که در میانِ این همه ریزش،
هیچوقت از دوستداشتنِ نالایقها دست نکشید...
جز در لحظهی آخر، که فهمید
موجها هرگز به خاطرِ سنگ، از ساحل نمیگذرند.
#کپینکنمالمنه