یه نوکرِساده
اینجا هویزه است...
باد روضه میخواند و خاک، سینه میزند؛
خاک اینجا سیراب از خون شهیدان است؛
داستان هویزه را تنها شنی های تانک می دانند.
جایی که به جد میتونم بگم دل کندن ازش سخت بود و غمیگن
سرِ مزار شهید علم الهدی نشسته بودم داشتم برای خودم کجایید ای شهیدان خدایی و زمزمه میکردم که دیدم چند نفر بالا سرم بود دیدم دارن نگاه کنن گفتم چیزی شده گفتم نه میشه ادامه بدید؟!
برام سخت بود ولی جا باز کردم بشینن و ادامه دادم گریه هاشون هیچ وقت یادم نمیره بماند که بعدش چقدر اصرار به موندن بیشتر داشتن
ولی یادمه اون چند نفرو چند بار دیگم تونستم ببینم..
اصن یه حس و حالی بود
ورودی یه شهید زنجانی اونجا بود یه حسِ غریبی داشت اون شهید انگاری خیلی ساله میشناختیش .
هرچقدم هویزه بگم الحق کم گفتم .
یه نوکرِساده
آخ از فکه ای که مکهی من شد
از کانال کمیل و ابراهیم هادی
جایی که بچه هاش فاطمه وار
برای گمنانی آغوشاشونو وا کردن.
چی داره این خاکا که مارو دلبسته و زار کرده...
یه نوکرِساده
خادمایی که اینجا کفتر جلد میشن و باید ببینی
صبحگاهایی که به اسم مادر شهداس
روایتگری کسایی که رفیقاشون پهلوشون پر کشیدن
اینجا همه چی ماجراها داره
از ریگ و رملا تا پرچم و سنگر و چوب پر خادمی..
یه نوکرِساده
.
شما تو دل این رود گم نشدید عزیزای دل من
ماییم که خیلی وقته گم شدیم
شهید آوینی قشنگ میگه
ای شهدا برای ما حمدی بخونید که شما زنده اید و ما مرده ایم.