یه نوکرِساده
آخ از فکه ای که مکهی من شد
از کانال کمیل و ابراهیم هادی
جایی که بچه هاش فاطمه وار
برای گمنانی آغوشاشونو وا کردن.
چی داره این خاکا که مارو دلبسته و زار کرده...
یه نوکرِساده
خادمایی که اینجا کفتر جلد میشن و باید ببینی
صبحگاهایی که به اسم مادر شهداس
روایتگری کسایی که رفیقاشون پهلوشون پر کشیدن
اینجا همه چی ماجراها داره
از ریگ و رملا تا پرچم و سنگر و چوب پر خادمی..
یه نوکرِساده
.
شما تو دل این رود گم نشدید عزیزای دل من
ماییم که خیلی وقته گم شدیم
شهید آوینی قشنگ میگه
ای شهدا برای ما حمدی بخونید که شما زنده اید و ما مرده ایم.
یه نوکرِساده
داستان این راویا هم جالبه وا
میگفت راوی اول باید خودش جیگرش بسوزه تا بتونه جیگری و بسوزونه راوی باید یه جیبش قرص قلب و یه جیب دیگش پر از قرصای معده باشه
شاید بپرسید چرا؟
میگفت وقتی که با سوز و دل بخونه یا قلبش ناکوک میشه یا این معدهی عصبی کار دستش میده ..
خیلیاشون یادگار جنگن
الهی از غافله رفیقاشون جا نمونن.
تو شلمچه یکیشون به من یه یادگاری قشنگ یه دعای قشنگ یه دعایی که هیچ وقت یادم نمیره ..