Part29_خار و میخک.mp3
10.49M
🇵🇸🕊🕊🕊🇵🇸🕊🕊🕊🇵🇸🕊فلسطین کلید رمزآلود #ظهور است..
🌷کتاب آموزنده، امنیتی و صوتی 🕊 #خار_و_میخک
🌷قسمت 9⃣2⃣
🕊(مقدمه کتاب)
💠 نویسنده؛ یحیی ابراهیم سنوار
💠راوی؛ حسن همایی
💠ناشر؛ انتشارات کتابستان معرفت
💠تولید شده؛ از پایگاه صدای گویای ایران صدا
💠صدابردار؛ میثم جزی
💠تهیهکننده؛ سیدعلی میرطالبیپور
🕊لینک کتاب گویا از پایگاه ایران صدا
https://book.iranseda.ir/DetailsAlbum/?VALID=TRUE&g=643988
🇵🇸🇵🇸🕊🕊🇵🇸🇵🇸🕊🕊
#فلسطین #قدس
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
ندای قـرآن و دعا📕
🔥_من میخواهم سعید بمیرد، من میخواهم فاطمه بمیرد، تو باید به هرطریق شده این دوتا را بکشی تا روح الله
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۰۷ و ۱۰۸
ماشین از پیچ خاکی جاده پیچید و درِ باغ از دور نمایان شد، روح الله حس عجیبی داشت، انگار اتفاقی شوم در راه بود، ناخوداگاه نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت، خدا را شکر می کرد که فاطمه را همراه نیاورده، چون با این حال روح الله، حتما او هم نگران میشد.
ماشین جلوی در باغ ایستاد، روح الله پیاده شد و دست در جیبش کرد تا کلید در باغ را بیرون بیاورد. کلید را در دست گرفت میخواست در را باز کند که متوجه شد در باغ باز است، روح الله داخل شد و همانطور که به اطراف نگاهی می انداخت زیر لب گفت:
حتما سعید کسی را آورده تا بفهمه این ماهی های بی زبون چطوری مردن
و با زدن این حرف به سمت راهی رفت که به پشت ساختمان و حوضچه های ماهی ختم میشد. روح الله همزمان با رفتن به جلو اطراف را می پایید، انگار کسی در باغ نبود جز قار قار کلاغها چیزی به گوشش نمی خورد، روح الله لرزی در بدنش افتاد نمیدانست این لرز به خاطر هوای سرد زمستان است یا ترس از حسی که بر وجودش سایه افکنده، بود، روح الله دستهایش را دو طرف دهانش گرفت و با صدای بلند صدا زد:
_سعیددد
و صدایش در هو هوی باد گم شد. روح الله بر سرعت قدم هایش افزود و به طوریکه وقتی به خود آمد که در حال دویدن بود، بالاخره به حوضچه ها رسید، نگاهش به ماهی هایی خورد که بی جان به روی آب آمده بودند و صدای شرشری که کمی آنطرف تر می امد، نشان دهندهٔ عمیق تر شدن شکاف حوضچه دیگر داشت،
روح الله همه جا را نگاه انداخت اثری از سعید نبود،به فکرش رسید که نکند داخل ساختمان باشد ، همانطور که به سمت ساختمان میرفت گوشی اش را بیرون آورد و شماره پدرش را گرفت، با اولین بوق صدای آقا محمود در گوشی پیچید:
_الو سلام پسرم خوبی؟
روح الله که استرس وجودش را گرفته بود گفت:
_سلام بابا، خبری از سعید نداری کجا هست؟!
محمود گفت:
_تا جایی خبر دارم داخل باغ بود، چند روز پیش اومد اینجا شراره آورد و بعدم برگشت روستا توی باغ چطور مگه؟
روح الله دست روی در آهنی ساختمان گذاشت، تا در را با فشار باز کند و گفت:
_من الان باغ هستم، ماهی ها مردن، در باغ باز بود و خبری هم از سعید نیست..
محمود با لحنی ناراحت گفت:
_ماهی ها مردن؟! چرا به من نگفت؟ فقط دیشب زنگ زده بود هی دری وری میگفت که منو ببخش و... من فکر میکردم دوباره یه خیطی بالا آورده اما نمیدونستم تا این حد...
اقامحمود مشغول صحبت بود که روح الله چشمش به برگه ای افتاد که لای درز در بود. خم شد برگه برداشت، انگار نوشته ای از سعید بود اما با خطی کج و معوج که مشخص بود وقت نوشتن وضعیت روحی خوبی نداشته:
📝_صداهایی همیشه با من است، فکر میکردم خیالاتم هست و این صداها دروغ میگویند اما الان فهمیدم راست می گویند، من زندگی همه را به گند کشیدم و بهترین کاری که میتوانم بکنم، این است دنیا را از شر خودم راحت...
روح الله ناخواسته گوشی را قطع کرد و مانند انسان سرگردانی داخل باغ میدوید و سعید را صدا میزد...همانطور که می دوید انتهای باغ چیزی توجهش را به خود جلب کرد...یک جسم انسان با لباسی سیاهرنگ که گویی بر دیوار باغ آویزان شده بود و او کسی جز سعید نبود. روح الله همانطور که فریاد میزد و اشک میریخت خود را به انتهای باغ رساند، روی حلبی کنار دیوار ایستاد و دست سرد سعید را در دست گرفت و پیکر بی جانش را پایین کشید...
مراسم تدفین سعید برگزار شد و فتانه که سعید برایش تمام دنیا بود، اینک تبدیل به کسی شده بود که بابت مرگ پسرش، طلبکار عالم و آدم بود. روز هفتم بود و مجلس ترحیم به پا بود و ردیف صندلی های بغل حسینیه صاحب عزاها نشسته بودند که فاطمه متوجه بگو مگویی بین شراره و فتانه شد. فتانه همانطور که چنگال هایش را به شراره نشان میداد گفت:
🔥_دخترهٔ بی آبرو، تو سعید را کشتی، تو قاتل سعید هستی، لعنت به من و طالع نحسم که تو را برای سعید بیچاره و ناکام لقمه گرفتم
و بعد خیره به شراره که با چشمهای ریمل کشیده به او نگاه میکرد ادامه داد:
_پاشو از این مجلس برو بیرون، پاشو دیگه چشمم به چشمت نیافته
شراره سرش را پایین انداخت و شروع به گریه کرد، فاطمه که در مقابل این مظلومیت شراره احساس تکلیف میکرد دست شراره را که بین او و فتانه نشسته بود در دست گرفت وگفت:
_این حرفا را به دل نگیر، فتانه الان داغ دیده است میخواد به هر طریقی خودش را آروم کنه.
شراره که موقعیت را برای عرض اندام مناسب دیده بود گفت:
🔥_فتانه داغداره و من داغدار نیستم؟!
فتانه که انگار گوشهایش پیش فاطمه و شراره بود رو به شراره گفت:
ندای قـرآن و دعا📕
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 #تجسم_شیطان 🔥قسمت ۱۰۷ و ۱۰۸ ماشین از پیچ خاکی جاده پیچی
🔥_تو داغداری؟! تو الان توی دلت عروسی داری، سعید بدبخت مگه برای تو شوهر بود؟ اون یه نوکر بی جیره مواجب بود که میباست کار کنه و بریزه تو حلق تو و اون پدر خدانشناست، باعث ورشکستگی نمایشگاه ماشین سعید، بابات بود،پول هایی را که سعید میخواست خونه بخره بابای حروم خور تو از چنگش در آورد و خورد و یه آب هم روش، من که میدونم باعث و بانی آتش سوزی مغازه، مردن ماهی ها و هر چه بدبیاری سعید داشت توبودی توووو...
شراره که هر لحظه عصبانی تر میشد و اگر اینطور پیش میرفت مجلس ترحیم به درگیری شدیدی ختم میشد،فاطمه برای جلوگیری از درگیری از جا بلند شد، کنار فتانه رفت و گفت:
_فتانه جان این حرفا چی هست میزنی؟ مجلس ترحیم هست خوبیت نداره!
فتانه که انتظار نداشت فاطمه از شراره طرفداری کند، دندان هایش را بهم سایید و گفت:
🔥_تو دخالت نکن دخترهٔ نفهم، خبر نداری این مار خوش خط و خال چه نقشه هایی برات کشیده، اینو از من داشته باش، این شراره آخرش زن روح الله میشه و اونوقت وضع تو دیدنی هست..
فاطمه که انگار کاسه آب سردی روی سرش ریخته باشن، برگشت سر جایش و زیر لب گفت:
_چقدر بی ملاحظه، چرا پای روح الله را وسط میکشی؟! شراره را چه به روح الله...
فاطمه در عالم خودش غرق بود و متوجه نشد که زیور دست شراره را گرفت و از مجلس بیرون بردش.. بعد از مجلس هفتم سعید، شراره توی هیچ کدام از مراسم های سعید شرکت نکرد و به نوعی از این خانواده فاصله گرفت، اما هر وقت فاطمه پیش خانواده شوهرش میرفت، فتانه به او هشدار میداد که مراقب شراره باش و گاهی علنا جلوی همه میگفت که روح الله شراره را عقد میکند...
👈 #ادامه_دارد....
#رمان واقعی #تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.🌼.🍂.🌼.═══════╗
👇
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
╚═══════،🌼.🍂.🌼،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
🔥_تو داغداری؟! تو الان توی دلت عروسی داری، سعید بدبخت مگه برای تو شوهر بود؟ اون یه نوکر بی جیره مواج
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۰۹ و ۱۱۰
نزدیک یکسال از مرگ سعید می گذشت، شراره به بهانه های مختلف با روح الله در ارتباط بود، البته سعی میکرد ارتباط را در حد خواستهٔ کاری از روح الله، حفظ کند و هر چند روز یکبار به بهانهٔ سوالی در حوزهٔ تخصصی روح الله به او پیام میداد. فاطمه که از اطراف شایعاتی که فتانه بر سر زبان ها انداخته بود را میشنید، روی ارتباط همسرش با شراره حساس شده بود و از روح الله خواهش کرد که ارتباط با شراره را به صفر برساند،
خصوصا بعد از تماس زیور با فاطمه که به او تاکید کرد هیچ ارتباط حضوری، تلفنی و حتی پیامکی با شراره نداشته باشد، به گفتهٔ زیور، شراره از لحاظ روحی نیاز به بازسازی داشت و باید سعید و خاطراتش و هر چه که مربوط به سعید را بود فراموش میکرد. زیور حتی باعث شده بود ارتباط شمسی و فتانه هم کمرنگ بشود و حتی این ارتباط به دشمنی بکشد.
روح الله بنا به خواستهٔ فاطمه، هیچ تماسی با شراره نداشت، اما وقتی شراره در رابطه با کار به او پیام میداد، به ناچار جواب میداد منتها این پیام ها را از فاطمه پنهان میکرد تا مبادا حال روحی فاطمه بد شود، آخر فاطمه فرزند سومش را باردار بود و روزهای آخر بارداری اش را میگذراند.
همین ایام بود که مامان مریم طی تماسی با فاطمه به او گفت که قرار است برای مرتضی برادر کوچک فاطمه خواستگاری بروند، او از دختر مورد نظر که 🔥رضوان🔥 نام داشت خیلی تعریف کرد بطوریکه فاطمه مشتاق دیدن او شد.
روز عقد مرتضی، فاطمه و روح الله به قم رفتند، مجلس عقد به خوبی انجام شد، اما فاطمه نسبت به رضوان حسی خاص داشت، انگار چیزی از درون به او تلنگر میزد و میخواست او را از خطری آگاه کند، اما فاطمه آنقدر درگیر زندگی و بچههایش بود که به این حس بهایی نمیداد.
نزدیک ده روز از عقد رضوان و مرتضی می گذشت که دردهای زایمان سراغ فاطمه آمد. ساعت هشت صبح بود که روح الله با سرعت فاطمه را به بیمارستان رساند، پزشک زنان بعد از معاینه فاطمه اذعان کرد که وضعیت مادر و بچه بسیار خوب است و در کمتر از یکی دوساعت بچه به دنیا می آید.
روح الله که ذوق از حرکاتش می بارید، شماره مادر فاطمه را گرفت و از بخت بد گوشی مامان مریم را رضوان جواب داد و گفت که مامان مریم بیرون رفته وگوشی اش را جا گذاشته و روح الله بدون انکه بداند با گفته اش چه خطری را برای فاطمه به ارمغان می آورد، به رضوان گفت که فاطمه در حال فارغ شدن است و...
شراره گوشی را قطع کرد، روی تختش دراز کشید و همانطور که چشمناش برق میزد زیر لب شروع به خواندن وردی کرد، بوی تعفن در فضا پیچید، شراره بدون اینکه از جا بلند شود آهسته گفت:
🔥_حالا وقتشه، می تونی کاری کنی که الان هم از شر مادر و هم بچه خلاص شم، الااان وقتشه، زود باش
و با زدن این حرف روی پهلوی چپ خوابید و چشمانش را بست. فاطمه در آستانهٔ زایمان بود و پرستار بخش روح الله را به دنبال گل و شیرینی فرستاده بود که یکباره دردهای زایمان از بین رفت و به جایش صورت فاطمه رنگش کبود شد، حالت تهوعی شدید به او دست داد، فاطمه همانطور که دست به کمینهٔ تخت می گرفت به سمت توالت حرکت کرد. پزشک که داشت دستوراتی به کادر زایمان میداد، با بلند شدن فاطمه تعجب کرد و گفت:
_کجا خانمی؟!
فاطمه دستهایش را جلوی دهانش گرفت و هنوز به توالت نرسیده، هر چه خورده بود بالا آورد. پرستارها به سمت فاطمه امدند و درحالیکه زیر بازوهایش را گرفته بودند و مانع سقوطش میشدند، او را به سمت تخت بردند. فاطمه در حالتی نیمه بیهوش بود، چندین ساعت از زمان ورودش به بیمارستان میگذشت اما هنوز خبری از به دنیا آمدن بچه نبود.
چند پزشک بالای سر او ایستاده بودند و هرکدام راجع به وضعیتش اظهار نظر میکردند و در آخر همه ساکت شدند و پزشکی که گویا استاد همهٔ آنها بود اشاره ای به فاطمه که در حالت نیمه بیهوشی بود کرد و گفت:
_وضعیتش خوب بود اما انگار به طریقی بدنش به هم ریخته، خیلی عجیبه، ورم دست و پاش هر ساعت بیشتر میشه، نتایج آزمایشاتش چیزی را نشون نمیده و بررسی حرکات جنین نشان میده که حرکاتش به طرز عجیبی کم شده، تنها دلخوشیمان به ضربان قلب جنین هست که انهم به طور نامنظم است، کلا وضعیت هر دو خطرناک هست، پس هر کاری که فکر میکنید به نفع مادر و جنین هست انجام بدین فقط حواستون باشه، نجات جان مادر در اولویت هست.
بیرون در اتاق، مادر فاطمه که به تازگی رسیده بود، قران را از داخل کیفش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد اما حواسش به در اتاق بود. پرستاری از در خارج شد، مامان مریم خود را به سرعت به او رساند و همانطور که التماس از حرکاتش می بارید با لحنی نگران گفت:
ندای قـرآن و دعا📕
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 #تجسم_شیطان 🔥قسمت ۱۰۹ و ۱۱۰ نزدیک یکسال از مرگ سعید می
_خانم دخترم در چه وضعی هست؟!فاطمه خوش زا بود، چرا اینقدر طول کشیده؟نکنه اتفاقی افتاده؟!
پرستار نگاهی به او و #قرآن دستش کرد و گفت:
_حالشون فعلا خوبه، اما #دعا کنید زودتر بچه به دنیا بیاد وگرنه..
روح الله با حالتی نگران از ان سوی راهرو جلو امد وگفت:
_وگرنه چی؟! اگه لازمه با اولین پرواز ببرمش تهران؟!
پرستار سری تکان داد وگفت:
_نه امکان جابه جایی نیست، دعا کنید..
مادر فاطمه انگار چیزی یادش آمده باشد، با عجله مشغول گشتن داخل کیفش شد و بعد همانطور که کاغذ پیچیده در پلاستیک کوچکی را در دستان پرستار میگذاشت گفت:
_خانم تورو خدا اینو به بازوی فاطمه ببندین..
پرستار با تعجب نگاهی به کاغذ کرد و گفت:
_این چیه خانم؟!
مامان مریم گفت:
_آیه #قرآن هست، یه جور #حرز برای زنهای زائو، باعث راحت شدن زایمان میشه، تورو خدا اینو به فاطمه برسونین
پرستار چشمی گفت و دوباره به اتاق برگشت تا حرز را به فاطمه برساند. و بالاخره بعد گذشت یک شبانه روز پر از التهاب، حسین، فرزند سوم فاطمه و روح الله پا به دنیا گذاشت...
👈 #ادامه_دارد....
#رمان واقعی #تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.🌼.🍂.🌼.═══════╗
👇
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
╚═══════،🌼.🍂.🌼،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
_خانم دخترم در چه وضعی هست؟!فاطمه خوش زا بود، چرا اینقدر طول کشیده؟نکنه اتفاقی افتاده؟! پرستار نگاهی
.
🔥ادامه کارهایی که شیطانی محسوب میشه👆 اضافه کنیم؛؛👇
×ناامید شدن از رحمت خدا
×تسلیم شیطان شدن
× کینه شتری
×در بند دین و شرعیات نبودن
✨🌱به کارهای خوب و معنوی رمان👆 اینا رو اضافه کنیم؛؛؛👇
✓شکرگزاری و شاکر بودن
✓توکل
✓سجده زیاد
✓دعا کردن
✓خواندن قرآن
✓بستن حرز امام جواد علیهالسلام
✓استفاده از داروهای گیاهی و اسلامی وقت مریضی
✓کار برای رضای خدا
✓قرض دادن
✓گذشت و بزرگواری
✓مهربانی
🌸 ✨دستورالعمل مرحوم سید علی قاضی برای #رفع #مشکلات دنیوی و اخروی:✨🌸
✅علاّمه انصاری لاهیجی که ازشاگردان مرحوم قاضی هستند ، فرمودند: روزی از ایشان پرسیدم که : در مواقع اضطرار و گرفتاری چه در امور دنیوی و چه در امور اخروی، و در بن بست کارها به چه ذکر مشغول شوم تا #گشایش یابم؟
📌 سید علی قاضی در جواب فرمودند:📌
🌟 ”پس از پنج مرتبه صلوات و آیة الکرسی ، در دل خود بدون آوردن به زبان بسیار بگو:🌟
💎 «اللّهُم اجعَلنی فی دِرعِکَ الحَصینَةِ الّتی تََجعَلُ فیها مَن تَشاءُ»“. إ ن شاء الله گشایش یابد.
✅ علاّمه انصاری فرمودند:من در مواقع گرفتاری های صعب و مشکلات لاینحلّ به این دستور عمل کردم و نتیجه های عجیب گرفتم.
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
💐اگر در مشکلی سخت گرفتار شدی 💐
📗در کتاب صحیفهالامان آمده است اگر در محنتی گرفتار باشی هفتاد مرتبه بگو:
یا اللهُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا فاطِمَه یا صَاحِبَالزَّمان اَدْرِکنی وَ لا تُهْلِکْنی
(بسیار مجرب است، تجربه شده است)
📗دعای دیگر به جهت #رفع #گرفتاری
۱۰۱ مرتبه بخواند:
رَبِّ اِنّی مَسَّنِیَ الضُّرِ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمین
#دعای_الحاح_پافشاری_در_حاجات
🌀راوى از امام صادق (عليـہ السلام) درخواستِ دعا كرد، فرمود: دعاى الحاح را بخوان:
🌿❤️اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا فِيهِنَّ وَ رَبَّ الاَْرَضِينَ السَّبْعِ وَ مَا فِيهِنَّ وَ رَبَّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ وَ رَبَّ مُحَمَّد خَاتَمِ النَّبِيِّينَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي بِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَ بِهِ تَقُومُ الاَْرْضُ وَ بِهِ تُفَرِّقُ الْجَمْعَ وَ بِهِ تَجْمَعُ الْمُتَفَرِّقَ وَ بِهِ تَرْزُقُ الاَْحْيَاءَ وَ بِهِ أَحْصَيْتَ عَدَدَ الثَّرَى وَ الرَّمْلِ وَ وَرَقِ الاَْشْجَارِ وَ قَطْرِ الْبُحُورِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد.❤️🌿
🌀سپس حاجت خويش را طلب كن و در دعا پافشارى كن كـہ خداوند دعاى بندگان مؤمن را دوست دارد
💮امام صادق(عليـہ السلام) فرمود: اين نيز جزء دعاى إلحاح است:
🌿💛يا مَنْ لاَ يَحْجُبُهُ سَمَاءٌ عَنْ سَمَاء وَ لاَ أَرْضٌ عَنْ أَرْض وَ لاَ جَنْبٌ عَنْ قَلْب وَ لاَ سِتْرٌ عَنْ كِنّ وَ لاَ جَبَلٌ عَمَّا فِي أَصْلِهِ وَ لاَ بَحْرٌ عَمَّا فِي قَعْرِهِ يَا مَنْ لاَ تَشْتَبِهُ عَلَيْهِ الاَْصْوَاتُ وَ لاَ تَغْلِبُهُ كَثْرَةُ الْحَاجَاتِ وَ لاَ يُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد💛🌿
🌀سپس #حاجت خود را طلب كن
📚بحارالانوار ج 92 ص 154
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
💚دعــــــــــــــاےگشـایــــش کـار فوق العاده مجرب وقوی💚
برای پیداکردن کارخوب برای همسر یاپسر یا خودتون
به مدت ۱۰ روز
وهرروز ۱۰۰ مرتبه دعای زیر رو بخونید
🍀«بسم الله الرحمن الرحیم: یا مُفَتِّحَ الاَبواب ،یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَالاَبصار، یا دَلیلَ المُتَحَیِّرین، یا غِیاثَ المُستَغیثین، تَوَکَّلتُ عَلَیک، یا رَبِّ اِقضِ حاجَتی وَلاحَولَ وَلاقُوَّةَ اِلّآ بِاللهِ العَلِیِّ العَظیم، وَصَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ اَجمَعین.»🍀
ودرآخر دست راست روی سینه ۱۴مرتبه یا جوادالائمه ادرکنی بگید.
ثواب ختم هدیه به امام جوادعلیه السلام
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
💢#پنج_عمل_ویژه_برای_حاجت_روایی
♦️امام صادق علیه السلام فرمودند: هر کس تسبیحات اربعه را بعد از هر نماز واجب چهل مرتبه بخواند پیش از آنکه از جای خود حرکت کند هر حاجت که از خدا بخواهد روا می گردد.
♦️در روایت آمده است کسی که هزار مرتبه اسم شریف البدیع را بگوید خداوند حاجتش را برآورده میکند.
♦️امام رضا علیه السلام فرمودند : هر کس صد و ده (۱۱۰) بار ذکر شریف المجیب را جهت برآورده شدن حاجات بگوید، #حاجات او به کلی برآورده میشود و هر کس مداومت کند از نکبت های دنیا ایمن میگردد.
♦️نقل شده است هر کس با ایمان سوره مبارکه نوح را به نیت هر #حاجت که باشد با نیت خالص و توجه به خداوند و معانی آن بخواند.حاجت روا می گردد.
♦️در کتاب جواهر مکنونه آمده است که مرحوم مجلسی اول در شرح بر کتاب فقیه حدیثی از اهل بیت آورده که در شدائد و سختی ها و در امور مهم و عظیم ۱۲ مرتبه قرآئت آیه الکرسی باعث دفع و رفع شدائد و بسیار نجات بخش است و بعد فرموده اند که من مضمون این حدیث شریف را بارها تجربه کرده و آزموده ام و تخلف ندیده ام.
📚 منابع :
۱- مجموعه آثار شیخ عباس قمی، ج ۲ ،ص ۵۸
۲-مصباح کفعمی، ص ۴۶۱
۳-بحرالغرائب، ص ۸۴
۴- خواص آیات قرآن کریم، ص ۱۸۵
۵-کتاب هزار و یک ختم، ختم ۲۲۴
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
#براي_متفرق_ساختن_جمع_دشمنان
و كساني كه نسبت به شما #دشمن و #توطئه
چيني مي كنند،
#70بار دعاي زير مفيد است✔️
«بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرحيم؛
اللّهُمَّ شَتِّتْ شَمْلَهُمْ وَ فَرِّقْ جَمْعَهُمْ
🔷
وَ قَلِّبْ تَدْبيرَهُمْ وَ خَرِّبْ بُنيانَهُمْ
وَ بَدِّلْ اَحْوالَهُمْ وَ قَرِّبْ اجالَهُمْ وَ قَطِّعْ
اَعْمارَهُمْ وَ اشْغَلْهُمْ بِاَبْدانِهِمْ وَ خُذْهُمْ
اَخْذَ عَزيزٍ مُقتدرٍ يا قهّارُ يا قهّارُ يا قهّارُ
يا جبّارُ يا جبّارُ يا جبّار»🔷
منابع: هزارویک ختم📚
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
#دعای_دفع_فقر
از جمله ادعیه با شکوه و مستجاب
که حضرت رسول اکرم(ص) از خداوند متعال نقل فرمودند: ⤵️
یا محمد! هرکس از امتت #فقر کوبنده در دنیا به او رسد واز آن عافیت خواهد به سوی من آید و بگوید:
🍂«یا مَحلَّ کُنوزَ بالعائِدةِ اِلَیهم وَالنَّظُر لَهُم یا الله لا یمسی غیرکَ الها انّما الالهة کُلّها معبودة دوُنکَ بالفریة والکذب لا اله الّا انت یا سادَّ الفقر ویا جابر(الکسیر ویاکاشف)الضُر ویا عالِمَ السرائر(صل علی محمد وآله و)ارحم هربی الیک مِن فقری اسئلک باسمکَ الحالِ فی غناک الّذی لا یفتقرُ ذاکرهُ ابداً ان تعیذنی من لزوم فقر اَنسی بِهِ الدّین او بِسوءٍ غَنِی افتَُتَن بِهِ عَنِ الطاعَةِ بِحقّ نورِ اَسمائککُلِّها اَطلُبُ اَیکِ مِن رزقک کفا فاللدنیا تعصِمُ بِهِ الدین لا اَجدُلی غیرکَ مقادیرَ الارزاق عندکَ فانفعی مِن قدرتکَ فیها بما تنزعُ به ما نزل بی من الفقر یا غنیُّ(یا مجیب)»
🍂.
🍃زمانی که آن را بگوید فقر ازدلش کنده شود واو را به #توانگری بپوشانم واو را از اهل قناعت گردانم.
📚 بحار الانوار«ادعیه السّر»
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕