[نگاهِ تو]
من از آن دسته آدمها هستم که دلشان میخواهد بتوانند مدام خودشان را ارزیابی کنند. دوست دارم بدانم
من از آن دسته آدمها هستم که دلشان میخواهد بتوانند مدام خودشان را ارزیابی کنند. اگر شما هم مثل من هستید شاید این توضیحات و معرفی این اپلیکیشن به دردتان بخورد.
#برنامهریزی
#اپلیکیشن_مای_استادی_روم
@Negahe_To
نوشته بود: "من که دنبال کارای ماشینم هستم😢"
نوشتم: "گریه نداره که
با حس خوب برو دنبال کارای ماشینت😍
ماشینت یک سال دیگه کلی کمکت کرده و همراهت بوده حالا طبیعیه بش برسی و سرحال بشه دوباره برا سال جدید که کلی جای خوب بری باش😍"
جواب داد: "همچین میگی انگار آدمه 😐😐"
نوشتم: "پیامبر نسبت به تمام وسایلشون اینطور بودن. حتی خودکار و لباس رو باهاشون عین موجود جاندار که میفهمه رفتار میکردن و بشون احترام میذاشتن".
بعد یادم افتاد به همان چند جمله تفسیر قرآن که امسال از آیتالله جوادی آملی شنیده بودم: "پیامبر برای تمام اثاث منزلش احترام قائل بود. یک دستمال داشت، یک کاغذ داشت، یک قلم داشت، یک عصا داشت، برای همه اینها شناسنامه قائل بود، احترام قائل بود، برای آنها اسم میگذاشت".
فکر کنم توی این روزای آخر سال صفرسه، لازم باشه کنار تشکر از آدمای زندگیمون، از اثاث خونه و وسایل شخصیمون هم تشکر کنیم برای یک سال همراهی با ما😇.
#موبایل_عزیزم_ازتو_بهطورخاص_ممنونم_برا_امسال
#لطفا_توی_این_گرونی_یهسال_دیگم_بام_همراهی_کن
#لپتاپ_نازنینم_با_شما_هم_هستما
#ماشین_وفادارم_شما_که_اصلا_تاج_سری
@Negahe_To
مبارکه اکبرنیای عزیزم
@mob_akbarnia
در کانالش، یعنی حفره،
@hofreee
یک چالش قشنگ راه انداخته است برای هدیه دادن به هم. هدیه، از جنس معرفی کتاب است. معرفی بهترین کتابهایی که در سال صفرسه خواندهایم. من با اجازه از او، از کتابهایی که مجموعا در سال ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ خواندهام، بهترینهایش را لیست میکنم.
▪️قاف
▪️بندها
▪️بیگانه
▪️گاوخونی
▪️زود باش
▪️کورسرخی
▪️شب بازی
▪️داش آکل
▪️همسایهها
▪️ناتور دشت
▪️وارث پیامبر
▪️اکسیر عشق
▪️تاریخ بیهقی
▪️پیرمرد و دریا
▪️ویرانههای من
▪️روزهای بیآینه
▪️دختر ترکستانی
▪️موشها و آدمها
▪️نان و پنیر موزارلا
▪️استاد و خدمتکار
▪️خرگوش گوش داد
▪️هر صبح میمیریم
▪️مهمانسرای دو دنیا
▪️مردی در تبعید ابدی
▪️اسکار و خانم صورتی
▪️فقط پنج دقیقه دیگه
▪️مهاجر سرزمین آفتاب
▪️نجات از مرگ مصنوعی
▪️هفت روایت خصوصی
▪️فارابی (مشاهیر خندان)
▪️آمیخته به بوی ادویهها
▪️نامههای سیمین و جلال
▪️از طرف فرزند کوچک شما
▪️فردوسی (مشاهیر خندان)
▪️چراغها را من خاموش میکنم
▪️راهنمای مردن با گیاهان دارویی
▪️ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر
▪️ابوریحان بیرونی (مشاهیر خندان)
▪️ زندگی سیدمحمدحسین طباطبایی
▪️و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد
#بهترین_کتاب_۰۲_و_۰۳
#ترین_۰۲_و_۰۳
@Negahe_To
مادرِ مادربزرگم، یعنی مادرِ ننهعذرا، زن عجیبی بود. یک مهربانیِ بیحدوحصر در دلش داشت که در همان دنیای کودکی هم نمونهاش را جایی نمیدیدم. هیچ نسبتی با پیرزنهای غرغروی همسنوسال خودش نداشت. همه روستا میدانستند درِ خانهاش همیشه به روی همه باز است. پنج پسر داشت و یک دختر که همان ننه عذرای من بود.
در روزگاری که پسر داشتن مایه فخر و مباهات بود، بیشتر از پسرها عاشق دخترش بود. حتی نوههای دختریاش را که ماها میشدیم یک جور خاصتر دوست داشت. روز اول عید که برای عید دیدنی میرفتیم پیشش، از پشت پرده کوچک طاقچهاش آجیل خاصی که برای ما سوگلیهایش کنار گذاشته بود را همراه با یک بغل محبت، در مشتهای کوچکمان میریخت.
"شیء" در لغت یک واژه عام است. یعنی هر چیزی را در عالم بدون هیچ محدودیتی در برمیگیرد. یکی از صفتهای قشنگ دعای جوشن کبیر "یا من وسعت کل شیء رحمته" است. همان رحمت عام خدا که هیچ موجودی در عالم از آن بینصیب نیست. رحمتی که مرزهای همه دستهبندیها را میشکند. مرز انسان خوب و انسان بد، مسلمان و غیرمسلمان، آدم و غیر آدم. هیچ چیزی در عالم از این رحمت گسترده خدا بینصیب نیست. اما خدا هم سوگلی دارد! یک چیزهایی را به اسم رحمتِ خاص گذاشته پشتِ پرده برای بندههای سوگلیاش. به آنهاست که از رحمت خاصهاش میبخشد.
یک دسته مهم از آن سوگلیها "مُحسِنین" هستند. "یا من رحمته قریب من المحسنین" یعنی خدایی که رحمت ویژه و ویآیپیاش مال آدمهای مُحسِن است. مُحسِن یعنی کسی که احسان میکند و احسان یعنی خوبی، بخشش، مهرورزی، عطا، مرحمت، نوعدوستی و نیکی. خدایا میشود امشب که شب نوزدهمِ مهمانیات است، اسم ما را هم به لیست سوگلیهایت اضافه کنی؟
#دعای_جوشن_کبیر
#رحمت_عام
#رحمت_خاص
#روایت_زندگی
#مادربزرگ_عزیزتر_از_جان
@Negahe_To
Hossein Farhadi | RadioP0lنو بهار است بیا - دمو.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
نوبهار است بیا تا طرب از سر گیریم
سالِ نو، بارِ غمِ کهنه زِ دل برگیریم...
@Negahe_To
📚 جلوی مغازه یک توپ پارچه بود که تای آن را باز کرده بودند از روی پیشخوان و تا نزدیک زمین پارچه آویخته بود و گاه با نسیم نرمی تکان میخورد. حاجآخوند پارچه را با دست لمس کرد. پرسید: "سید میدانی این برا چیه؟" گفتم: "نه". گفت: "این پارچه اسمش کرباسه. از همه پارچهها ارزانتره. این لباس آخر همه است. کسی که میمیرد، لباسِ نو تنش نمیکنند. همه لباساشو درمیآورند. همین پارچه را دورش میپیچند".
یک سال بعدش برایم گفت: "هرکسی در دنیا برای خودش کاری انتخاب میکند تا امرش بگذرد. یکی کشاورزی میکند، یکی معلم میشود، یکی قصاب، یکی راننده. باید ببینی شغلت چه بویی میدهد. یادته آن پارچهفروش چه جور کرباس را دم دید گذاشته بود؟ او منتظر بود که مشتری بیایید. بوی بازار عطارا هم دعوت میکرد که مشتری بیاید. پس میشود که کارِ آدم بوی مرگ بدهد یا بوی زندگی. توی این سالهایی که درس میخوانی ببین چه شغلی انتخاب میکنی؟ شغلت چه بویی میدهد؟ آدما بوی شغلشان را میدهند. همیشه یادت باشد میخواهی بوی کرباس بدهی یا بوی عطر راسته عطارا".
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
هدایت شده از وتر | Vetr
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ آهنگ Ali (pbuh) (علی ع)
🤲 Surrender yourself to Ali.
Let his heart that's burning from his sorrows melt away the darkness in your soul.
❤️🔥 خودت را به علی بسپار
بگذار قلب سوزانش سیاهیهای جانت را ذوب کند.
https://youtu.be/2qVQuHA0OJU
@VetrMusic
من نمیدانم این چهل سال عمرم را دقیقا داشتهام چهکار میکردم. میدانم چه سالی رفتهام مدرسه یا دانشگاه، میدانم چه اتفاقهایی را از سر گذراندهام اما یک چیز مهم را نمیدانم. اینکه چرا بعد اینهمه سال، انقدر دستم خالیست. با اینکه از بچگی توی مسجد و جلسات روضه و اصطلاحا پای منبر بودهام و بعدترها هم اهل اردوی راهیان نور و سفر زیارتی و جلسات قرآن و نهجالبلاغه، اما چند سال پیش یکهو به خودم آمدم و دیدم دستم خیلی خالیست. آن سفرها، آن پای منبرنشستنها، آن جلسات وعظ و خطابه، کار خودش را کرده بود و روحش را دمیده بود در وجودم اما خیلی کم بود. یک جایی فهمیدم خیلی کم است، ناقص است، سروشکل مناسبی ندارد. حداقلش این است که اصلا مناسبِ چهلسالگی نیست! دلم یک چیز استخواندار میخواست. آنها انگار رطوبتی و نَمی را نشانده بودند به روحم، اما حالا دلم خودِ آب را میخواست. مستقیم و بیواسطه، صریح و رودررو.
باید از یک جایی شروع میکردم و میدانستم آنجا، قرآن است. همان خانه و پله اول. سالها بود که با خواندن ظاهری آیات مانوس بودم اما با ترجمه نه. هیچوقت ترجمههای قرآن چنگی به دلم نمیزد. بارها اراده کرده بودم و هر بار خواندنشان گریزانم کرده بود از ترجمه فارسی. داشتم بیخیالش میشدم که خدا خودش راه را برایم باز کرد. ترجمه خواندنی قرآن را گذاشت سرراهم. ترجمه علی ملکی را. یادم هست اولین بار که دیدمش با چه ذوقوشوقی میخواندم معنی آیات را. با خواندنش، در قلبم، دستهدسته پروانه با شادی بال میزدند. این چند سال، از خودم دورش نکردهام. دلم میخواست میتوانستم به تمام آدمهای فارسیزبان در تمام دنیا، چه مسلمان و چه غیرمسلمان این کتاب را هدیه بدهم. همین یکی دو سال پیش هم بالاخره اراده کردم و یک بار تمام قرآن را از اول تا آخر از روی ترجمه فارسی خواندم و آخ که چقدر چسبید!
وقتی خیالم راحت شد که دیگر منبعِ مانوس شدن با ترجمه فارسی قرآن دم دستم است، باید میرفتم سراغ پله دوم. تفسیر قرآن. برایم یک غول بیشاخودم بود. بخصوص که بارها و بارها خیز برداشته بودم بروم شکستش بدهم و هربار شکستخوردهتر از قبل برگشته بودم. تفسیرها یا آنقدر سبک و داستانگونه بودند که اعصابم را بهم میریخت یا آنقدر سنگین که میدانستم نمیتواند من را بیشتر از چند روزی پای خودش نگه دارد. طول کشید اما بالاخره راه این را هم خدا برایم باز کرد. تفسیر صوتی آیتالله جوادی آملی را گذاشت دم دستم. باورم نمیشد. دقیقا همان بود که میخواستم؛ محکم، دقیق، استخواندار، بیتوضیح اضافه و زائد. سالِ صفرسه را گذاشتم برای محک زدن خودم. برای اینکه ببینم میتوانم پایش بمانم یا نه. من پایش نماندم، او بود که نگهم داشت. ریزریز شیرینیاش را ریخت در وجودم. مثل بارانهای اسفند، ریز و مداوم. همین که یکسال توانستم بندش باشم و صدوپنجاه صوت را بشنوم، ثابت کرد همان است که میخواستم، همان نسخهای که مالِ من بود برای آشتی کردن با تفسیر قرآن.
حالا میدانم وقت پاگذاشتن روی پله سوم است. البته که سالها زمان لازم دارم تا مطمئن شوم زیر پایم در پله اول و دوم به اندازه کافی محکم شده و باز قرار نیست رهایشان کنم، اما میدانم همزمان باید بروم سراغ پله سوم. میدانم نباید بگذارم خیلی از چهل سالگی فاصله بگیرم. میدانم فرصت عمر کوتاه است. پله سوم، حدیث و روایت است؛ باید بروم صاف بنشینم در خانه اهلبیت. به جای اینکه فقط روایتهای گزینشی را پای منبرها بشنوم خودم میخواهم بروم سرِ چشمه. میخواهم دوزانو بنشینم جلویشان و بخوانم و بشنوم. شروع کردهام از رفقا و آشنایان سراغ کتاب گرفتن. سراغ کتابِ معتبرِ حدیث و روایت؛ که هم خیالم از سند روایتها راحت باشد، هم بتوانم از تمام اهلبیت و در تمام موضوعات حدیث بخوانم. دیدم امشب، شبِ علی، شبِ خیلی خوبی است برای این درخواست. اگر تجربهای، خبری، توصیهای دارید من مشتاق و منتظر شنیدنش هستم. قصدِ تنهاخوری ندارم! قول میدهم مثل دو پله قبلی، هر رزقی که نصیبم بشود را اینجا با شما، به اشتراک بگذارم و آن را به قلبهای مهربانتان هدیه بدهم.
#روایت_زندگی
#پلههای_آدم_شدن
@Negahe_To
این جزر و مدِ چیست که تا ماه میرود؟
دریای درد کیست که در چاه میرود؟
این سان که چرخ میگذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه میرود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه میرود
آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه میرود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه میرود؟
در کوچههای کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه میرود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایهای که در دل شب راه میرود
#قیصر_امینپور
#الهی_بِعَلیّ_بِعَلیّ_بِعَلیّ
@Negahe_To
📚 آب هم که میخورید به آب خوب نگاه کنید. کنار چشمه که میروید هم آب را ببینید هم عکس خودتان را. دقت کردهاید رنگ گل پیراهن مادرتان چه جور است؟ میدانید شکوفه سیب با زردالو و آلو سیاه و گیلاس چه فرقی دارد؟
یاد بگیرید چه چیزهایی را باید دید و چه چیزهایی را نباید دید. چشمها دروازههای کشورِ وجودِ ما هستند. گوشها هم دروازهاند. همانطور که ما دهانمان را باز میکنیم و نان و پنیری، نان و گوشتی میخوریم. دیدهاید باید غذا را خوب جوید تا درست فرو برود و هضم شود؟ چشم هم که چیزی را میبیند، جویدنِ چشم همان دقت کردن شماست و ریز شدن در سرتاپای چیزی است که نگاه میکنید. فرقش این است که خوراکِ چشم دیرتر از یاد میرود و بلکه از یاد نمیرود.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 خاک سبک است. با نسیمی به هوا میرود. ریشهها در جانش فرو میروند. باران را مزهمزه میکند و مینوشد. بعد چشمهها از دلش میجوشد. دلِ آدم باید مثل خاک باشد. نرمِ نرم! تا از دلِ آدم گُل بروید.
ببین اصل حالِ دلت خوب است؟ همان اصلِ اصلش. اصلِ حال مثل سرمایه است و بقیه خوشیها جزو سودند. اصل که خوب و خوش باشد سود هم به دست میآید. هیچ بیماری مثل بیماری دل نیست. هیچ خوشی هم مثل خوشی دل نیست.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 شکار آهو و گوزن با گلوله است و شکار دلها با کلمه.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To