مادرِ مادربزرگم، یعنی مادرِ ننهعذرا، زن عجیبی بود. یک مهربانیِ بیحدوحصر در دلش داشت که در همان دنیای کودکی هم نمونهاش را جایی نمیدیدم. هیچ نسبتی با پیرزنهای غرغروی همسنوسال خودش نداشت. همه روستا میدانستند درِ خانهاش همیشه به روی همه باز است. پنج پسر داشت و یک دختر که همان ننه عذرای من بود.
در روزگاری که پسر داشتن مایه فخر و مباهات بود، بیشتر از پسرها عاشق دخترش بود. حتی نوههای دختریاش را که ماها میشدیم یک جور خاصتر دوست داشت. روز اول عید که برای عید دیدنی میرفتیم پیشش، از پشت پرده کوچک طاقچهاش آجیل خاصی که برای ما سوگلیهایش کنار گذاشته بود را همراه با یک بغل محبت، در مشتهای کوچکمان میریخت.
"شیء" در لغت یک واژه عام است. یعنی هر چیزی را در عالم بدون هیچ محدودیتی در برمیگیرد. یکی از صفتهای قشنگ دعای جوشن کبیر "یا من وسعت کل شیء رحمته" است. همان رحمت عام خدا که هیچ موجودی در عالم از آن بینصیب نیست. رحمتی که مرزهای همه دستهبندیها را میشکند. مرز انسان خوب و انسان بد، مسلمان و غیرمسلمان، آدم و غیر آدم. هیچ چیزی در عالم از این رحمت گسترده خدا بینصیب نیست. اما خدا هم سوگلی دارد! یک چیزهایی را به اسم رحمتِ خاص گذاشته پشتِ پرده برای بندههای سوگلیاش. به آنهاست که از رحمت خاصهاش میبخشد.
یک دسته مهم از آن سوگلیها "مُحسِنین" هستند. "یا من رحمته قریب من المحسنین" یعنی خدایی که رحمت ویژه و ویآیپیاش مال آدمهای مُحسِن است. مُحسِن یعنی کسی که احسان میکند و احسان یعنی خوبی، بخشش، مهرورزی، عطا، مرحمت، نوعدوستی و نیکی. خدایا میشود امشب که شب نوزدهمِ مهمانیات است، اسم ما را هم به لیست سوگلیهایت اضافه کنی؟
#دعای_جوشن_کبیر
#رحمت_عام
#رحمت_خاص
#روایت_زندگی
#مادربزرگ_عزیزتر_از_جان
@Negahe_To
Hossein Farhadi | RadioP0lنو بهار است بیا - دمو.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
نوبهار است بیا تا طرب از سر گیریم
سالِ نو، بارِ غمِ کهنه زِ دل برگیریم...
@Negahe_To
📚 جلوی مغازه یک توپ پارچه بود که تای آن را باز کرده بودند از روی پیشخوان و تا نزدیک زمین پارچه آویخته بود و گاه با نسیم نرمی تکان میخورد. حاجآخوند پارچه را با دست لمس کرد. پرسید: "سید میدانی این برا چیه؟" گفتم: "نه". گفت: "این پارچه اسمش کرباسه. از همه پارچهها ارزانتره. این لباس آخر همه است. کسی که میمیرد، لباسِ نو تنش نمیکنند. همه لباساشو درمیآورند. همین پارچه را دورش میپیچند".
یک سال بعدش برایم گفت: "هرکسی در دنیا برای خودش کاری انتخاب میکند تا امرش بگذرد. یکی کشاورزی میکند، یکی معلم میشود، یکی قصاب، یکی راننده. باید ببینی شغلت چه بویی میدهد. یادته آن پارچهفروش چه جور کرباس را دم دید گذاشته بود؟ او منتظر بود که مشتری بیایید. بوی بازار عطارا هم دعوت میکرد که مشتری بیاید. پس میشود که کارِ آدم بوی مرگ بدهد یا بوی زندگی. توی این سالهایی که درس میخوانی ببین چه شغلی انتخاب میکنی؟ شغلت چه بویی میدهد؟ آدما بوی شغلشان را میدهند. همیشه یادت باشد میخواهی بوی کرباس بدهی یا بوی عطر راسته عطارا".
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
هدایت شده از وتر | Vetr
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ آهنگ Ali (pbuh) (علی ع)
🤲 Surrender yourself to Ali.
Let his heart that's burning from his sorrows melt away the darkness in your soul.
❤️🔥 خودت را به علی بسپار
بگذار قلب سوزانش سیاهیهای جانت را ذوب کند.
https://youtu.be/2qVQuHA0OJU
@VetrMusic
من نمیدانم این چهل سال عمرم را دقیقا داشتهام چهکار میکردم. میدانم چه سالی رفتهام مدرسه یا دانشگاه، میدانم چه اتفاقهایی را از سر گذراندهام اما یک چیز مهم را نمیدانم. اینکه چرا بعد اینهمه سال، انقدر دستم خالیست. با اینکه از بچگی توی مسجد و جلسات روضه و اصطلاحا پای منبر بودهام و بعدترها هم اهل اردوی راهیان نور و سفر زیارتی و جلسات قرآن و نهجالبلاغه، اما چند سال پیش یکهو به خودم آمدم و دیدم دستم خیلی خالیست. آن سفرها، آن پای منبرنشستنها، آن جلسات وعظ و خطابه، کار خودش را کرده بود و روحش را دمیده بود در وجودم اما خیلی کم بود. یک جایی فهمیدم خیلی کم است، ناقص است، سروشکل مناسبی ندارد. حداقلش این است که اصلا مناسبِ چهلسالگی نیست! دلم یک چیز استخواندار میخواست. آنها انگار رطوبتی و نَمی را نشانده بودند به روحم، اما حالا دلم خودِ آب را میخواست. مستقیم و بیواسطه، صریح و رودررو.
باید از یک جایی شروع میکردم و میدانستم آنجا، قرآن است. همان خانه و پله اول. سالها بود که با خواندن ظاهری آیات مانوس بودم اما با ترجمه نه. هیچوقت ترجمههای قرآن چنگی به دلم نمیزد. بارها اراده کرده بودم و هر بار خواندنشان گریزانم کرده بود از ترجمه فارسی. داشتم بیخیالش میشدم که خدا خودش راه را برایم باز کرد. ترجمه خواندنی قرآن را گذاشت سرراهم. ترجمه علی ملکی را. یادم هست اولین بار که دیدمش با چه ذوقوشوقی میخواندم معنی آیات را. با خواندنش، در قلبم، دستهدسته پروانه با شادی بال میزدند. این چند سال، از خودم دورش نکردهام. دلم میخواست میتوانستم به تمام آدمهای فارسیزبان در تمام دنیا، چه مسلمان و چه غیرمسلمان این کتاب را هدیه بدهم. همین یکی دو سال پیش هم بالاخره اراده کردم و یک بار تمام قرآن را از اول تا آخر از روی ترجمه فارسی خواندم و آخ که چقدر چسبید!
وقتی خیالم راحت شد که دیگر منبعِ مانوس شدن با ترجمه فارسی قرآن دم دستم است، باید میرفتم سراغ پله دوم. تفسیر قرآن. برایم یک غول بیشاخودم بود. بخصوص که بارها و بارها خیز برداشته بودم بروم شکستش بدهم و هربار شکستخوردهتر از قبل برگشته بودم. تفسیرها یا آنقدر سبک و داستانگونه بودند که اعصابم را بهم میریخت یا آنقدر سنگین که میدانستم نمیتواند من را بیشتر از چند روزی پای خودش نگه دارد. طول کشید اما بالاخره راه این را هم خدا برایم باز کرد. تفسیر صوتی آیتالله جوادی آملی را گذاشت دم دستم. باورم نمیشد. دقیقا همان بود که میخواستم؛ محکم، دقیق، استخواندار، بیتوضیح اضافه و زائد. سالِ صفرسه را گذاشتم برای محک زدن خودم. برای اینکه ببینم میتوانم پایش بمانم یا نه. من پایش نماندم، او بود که نگهم داشت. ریزریز شیرینیاش را ریخت در وجودم. مثل بارانهای اسفند، ریز و مداوم. همین که یکسال توانستم بندش باشم و صدوپنجاه صوت را بشنوم، ثابت کرد همان است که میخواستم، همان نسخهای که مالِ من بود برای آشتی کردن با تفسیر قرآن.
حالا میدانم وقت پاگذاشتن روی پله سوم است. البته که سالها زمان لازم دارم تا مطمئن شوم زیر پایم در پله اول و دوم به اندازه کافی محکم شده و باز قرار نیست رهایشان کنم، اما میدانم همزمان باید بروم سراغ پله سوم. میدانم نباید بگذارم خیلی از چهل سالگی فاصله بگیرم. میدانم فرصت عمر کوتاه است. پله سوم، حدیث و روایت است؛ باید بروم صاف بنشینم در خانه اهلبیت. به جای اینکه فقط روایتهای گزینشی را پای منبرها بشنوم خودم میخواهم بروم سرِ چشمه. میخواهم دوزانو بنشینم جلویشان و بخوانم و بشنوم. شروع کردهام از رفقا و آشنایان سراغ کتاب گرفتن. سراغ کتابِ معتبرِ حدیث و روایت؛ که هم خیالم از سند روایتها راحت باشد، هم بتوانم از تمام اهلبیت و در تمام موضوعات حدیث بخوانم. دیدم امشب، شبِ علی، شبِ خیلی خوبی است برای این درخواست. اگر تجربهای، خبری، توصیهای دارید من مشتاق و منتظر شنیدنش هستم. قصدِ تنهاخوری ندارم! قول میدهم مثل دو پله قبلی، هر رزقی که نصیبم بشود را اینجا با شما، به اشتراک بگذارم و آن را به قلبهای مهربانتان هدیه بدهم.
#روایت_زندگی
#پلههای_آدم_شدن
@Negahe_To
این جزر و مدِ چیست که تا ماه میرود؟
دریای درد کیست که در چاه میرود؟
این سان که چرخ میگذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه میرود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه میرود
آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه میرود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه میرود؟
در کوچههای کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه میرود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایهای که در دل شب راه میرود
#قیصر_امینپور
#الهی_بِعَلیّ_بِعَلیّ_بِعَلیّ
@Negahe_To
📚 آب هم که میخورید به آب خوب نگاه کنید. کنار چشمه که میروید هم آب را ببینید هم عکس خودتان را. دقت کردهاید رنگ گل پیراهن مادرتان چه جور است؟ میدانید شکوفه سیب با زردالو و آلو سیاه و گیلاس چه فرقی دارد؟
یاد بگیرید چه چیزهایی را باید دید و چه چیزهایی را نباید دید. چشمها دروازههای کشورِ وجودِ ما هستند. گوشها هم دروازهاند. همانطور که ما دهانمان را باز میکنیم و نان و پنیری، نان و گوشتی میخوریم. دیدهاید باید غذا را خوب جوید تا درست فرو برود و هضم شود؟ چشم هم که چیزی را میبیند، جویدنِ چشم همان دقت کردن شماست و ریز شدن در سرتاپای چیزی است که نگاه میکنید. فرقش این است که خوراکِ چشم دیرتر از یاد میرود و بلکه از یاد نمیرود.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 خاک سبک است. با نسیمی به هوا میرود. ریشهها در جانش فرو میروند. باران را مزهمزه میکند و مینوشد. بعد چشمهها از دلش میجوشد. دلِ آدم باید مثل خاک باشد. نرمِ نرم! تا از دلِ آدم گُل بروید.
ببین اصل حالِ دلت خوب است؟ همان اصلِ اصلش. اصلِ حال مثل سرمایه است و بقیه خوشیها جزو سودند. اصل که خوب و خوش باشد سود هم به دست میآید. هیچ بیماری مثل بیماری دل نیست. هیچ خوشی هم مثل خوشی دل نیست.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 شکار آهو و گوزن با گلوله است و شکار دلها با کلمه.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 میدانید دل آدم کِی خوش میشود؟ خوشدلی را از کجا میتوان به دست آورد؟ از دوست داشتن! باید دوست داشت. درختی را، گُلی را، انسانی را، آفتاب را، زمین را، ... باید دوست داشتن در دلت جوانه بزند. آدمها را دلخوش کنید، خودتان هم خوشدل میشوید.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
🌱 امام علی علیهالسلام: ایمان مانند نقطه درخشانی در قلب انسان پدید میآید. هرچه ایمان زیاد میشود، آن نور بیشتر میشود تا برسد به جایی که تمام قلب را در بر بگیرد.
🌱 پیامبر مهربانیها: سه چيز است كه هر كه داشته باشد، ايمانش كامل است: در راه خدا از سرزنش هيچ نكوهشگرى نهراسد، در هيچ كار ريا و خودنمايى نكند، هرگاه دو چيز بر او عرضه شود كه يكى دنيايى است و ديگری آخرتى، كار آخرت را بر دنيا ترجيح دهد.
🌱 امام رضا عليه السلام: بندهاى حقيقت ايمان را به كمال نمىرساند مگر آن كه سه خصلت در او باشد: فهم در دين، برنامهريزى درست در امر معاش، و شكيبايى در برابر گرفتاریها.
🌱 پيامبر مهربانیها: بنده به كمال ايمان نمىرسد مگر آنچه را براى خود دوست دارد براى برادرش نيز دوست بدارد.
🌱 امام على عليه السلام: آن كس از شما ايمانش كاملتر است كه اخلاقش نيكوتر باشد.
🌱 پيامبر مهربانیها: ايمان بنده به خدا كامل نباشد مگر پنج خصلت در او باشد: توكّل به خدا، واگذاشتن كارها به خدا، سرنهادن به فرمان خدا، خشنود بودن به قضاى خدا، و شكيبايى كردن بر بلاى خدا.
🌱 امام على عليه السلام: ايمان بندهاى كامل نمىشود، مگر آنچه را خداوند دوست دارد، او نيز دوست داشته باشد و آنچه را خداوند دشمن دارد، او نيز دشمن بدارد.
#رزق
#حدیث
#کمال_ایمان
@Negahe_To
تا حالا فکر کردهاید بهترین زمان برای بالا زدن فاضلابِ خانه میتواند کِی باشد؟ حتما فکر نکردهاید. وسطِ اینهمه فکرِ مهم که آدم توی این دنیا دارد مگر دیوانه است بنشیند به چنین چیزی فکر کند. برای بالا بردن اطلاعات عمومیتان میخواهم بگویم بهترین زمان، نزدیک سال تحویل است. همان موقع که داری بدوبدو میکنی آخرین لکههای روی آینه را هم با شیشهپاککن تمیز کنی، آخرین پرزها را از روی فرش برداری، گوشه تاشده گلیم را صاف کنی، اتوی لباست را خراب نکنی، جای شببوها را عوض کنی تا بویش را بهتر بفهمی. همان موقع که نگران هستی نکند یکهو سال، تحویل شود و تو و خانهات و وسایلت در پاکیزگیِ تمام نباشید. نگرانی که نکند تمیزیِ یک گوشه خانه بلنگد و صدای توپ تحویلِ سال بلند شود. دقیقا همان وقت، بهترین زمان برای بالا زدن فاضلابِ خانه است. همان وقت که درِ دستشویی را باز میکنی تا در روشویی وضو بگیری و بنشینی سر سفره هفتسین و قرآن بخوانی. همان موقع بهترین وقت است که ببینی کثافت از کاسه توالت سرریز کرده به دورو برش. بعد سراسیمه بدوی سمت حمام، تمیزترین قسمت خانه، و ببینی بله، تمام رختکن و حمام با ارتفاع چند سانتی متر غرق در کثافت و گنداب است.
تصورش هم چندشآور است چه برسد به تجربه کردنش. من چهکار کردم؟ با چشمهایی که باور نمیکرد دارد چه میبیند نگاه کردم. بعد نشستم گریه کردم. بعد هم چادرم را سر کردم، درِ خانه را با همان بوی مطبوع بستم و با سرعت رفتم تا خودم را در لحظه سال تحویل برسانم گلستان شهدا. رسیدم. مستقیم رفتم سر مزار آیتالله ناصری و گفتم: «باشد! باشد فهمیدم. فهمیدم که ظاهر و باطن آدمیزاد عین همین ظاهر و باطن خانه است. فهمیدم که بالا زدن فاضلابِ وجود را نمیشود با لباس تروتمیز و ظاهر آراسته پنهان کرد. بالاخره بوی گندش یک روزی میزند بالا. آن هم یک روزی و یک جایی که اصلا انتظارش را نداری». اشکهایم را تندتند پاک کردم و گفتم: «تسلیم، قبول، فهمیدم. فهمیدم اوضاع چقدر خراب است اما حالا که هنوز وقت دارم. حالا که هنوز ده روز از مهمانی و دو تا شب قدر دیگر باقی مانده است. چشم، شب قدر میروم در خانه خدا و میگویم جانِ حسنت، جانِ حسینت، جان علی و فاطمهات، فکری به حال دلم، به حال دلمان کن. میروم میگویم تو نظر کن به دلم، حالِ دلم خوب شود.»
یا مقلّبالقلوب را خواندم و سال، تحویل شد. زنگ زدم به مامان، به بابا، به خواهرها، به عشقهایم (خواهرزادههایم). به هیچکس نگفتم چه شده. نباید میگفتم. برگشتم. شماره لولهبازکن را از برچسب روی در حیاط برداشتم. روی برچسب نوشته بود: «منصفترین در محل، با شصت درصد تخفیف برای اهالی محل». زنگ زدم. ده دقیقه بعدش آمد و همان توی حیاط، بساطش را پهن کرد. یک ربع طول کشید تا دوسه تا فنر بزند به دلِ لولههای گرفته فاضلاب تا راه نفسشان را باز کند. گرفتگی مال طبقات بالا بود. در تمیزکاریهای قبل عید، هرچه از بالا آمده بود، از مو و خرده دستمال کاغذی و هر آشغال ریزِ دیگری، کمکم مثل بغض جمع شده بود روی هم و یکهو گلوی لوله فاضلاب را گرفته بود. فنر را جمع میکند و میگوید: «سه تا فنر زدم. میشه دومیلیونوپانصدوپنجاه هزار تومان». هنگ کردهام. «دومیلیون و پونصد؟! بر چه مبنایی حساب میشه؟ آخه یه ربع بیشتر که طول نکشید، اینم که کار خیلی تخصصی نیست!» میرود سمت در حیاط و میگوید: «ربطی نداره خانوم، این کار قابل مقایسه با هیچ کار دیگهای نیست». میگویم: «عین کارای دیگه نه، اما فوقش دوسه برابر کارای دیگه، برای یه ربع کار، یه ربع تدریس، یه ربع تعمیر، مگه چقدر میگیرن؟» اصلا گوش نمیدهد. «قیمت هر فنر زدن میشه هشتصدوپنجاه، برای اینم سه تا فنر زدم». کارتخوان ندارد. هیچوقت آدمِ چانهزدن نبودهام. پول را با گوشی برایش واریز میکنم و البته همزمان برچسب تبلیغات تخفیف شصت درصدیاش روی در حیاط را هم نشانش میدهم. در را میبندم، حیاط را میشورم و میروم توی خانه. چکمهها را پایم میکنم و میروم در حمام. آب، پایین رفته و رد کثافت روی کاشیهای آبیوسفید کف حمام، خوب پیداست. بوی گند میخورد زیر دماغم، بو هجوم میبرد به ریه، به سر و به معده خالیام؛ صفرا تا حلقم بالا میآید. تاید میریزم و آب میریزم. تاید میریزم و آب میریزم. اشکهایم میچکد وسطِ مخلوطِ آب و تاید.
بهم گفت: «دیدی چیز خاصی هم نبود، کلا دو ساعت کار بود. چرا آخه انقدر گریه کردی براش!» گفتم: «بچهها رو دیدی که بعد آمپول زدن، مامان باباش بش میگن دیدی درد نداشت؟ اون بچه هم همون جور که هنوز داره هقهق میکنه و آب دماغش رو با آستینش پاک میکنه، میگه خیلی هم درد داشت، تازه هنوزم جاش درد میکنه». خندید. گفتم: «حال من همون طوریه. خیلی هم درد داشت. تازه جاش بعد چهار روز هنوزم درد میکنه».
#روایت_زندگی
#روز_چهارم_از_سال_صفرچهار
#خدایا_نمیشه_یکم_آرومتر_بزنی_کمتر_درد_بیاد؟
@Negahe_To