شیرین بود و عجیب دلچسب. خردهروایتهایی به قلم نویسنده، از زبان آدمهای مختلف درباره کسی که در دنیا بود اما مالِ دنیا نبود. شخصیتِ حاجآخوند، حلقه گمشده همه روستاها و شهرهاست. اصلا به نظرم همه آدمها یا باید خودشان حاجآخوند بشوند یا یک حاجآخوند در نزدیکیشان داشته باشند که بتوانند با دیدنش جان بگیرند، زنده بشوند و به زندگی ادامه بدهند.
کتاب را از اپلیکیشن نوار و با صدای خود نویسنده شنیدم. همزمان، بیشتر کتاب را هم از روی متن الکترونیکی در طاقچه، خط بردم. حالا باید نسخه چاپیاش را هم سفارش بدهم. دلم برایش تنگ شده و جای خالیاش توی کتابخانهام بدجوری توی ذوق میزند.
از برادر بزرگوارم آقای صاحبدل
@MRAJAS
https://eitaa.com/gahnevis
صمیمانه ممنونم برای پیشنهاد کتاب. شروع سال نوی شمسی و قمریام، بدجوری محتاج و تشنه بود برای نوشیدن این جرعهها.
خواندن و شنیدن این کتاب را به همه پیشنهاد میدهم. متن روان و داستانگونهاش راحت آدم را همراه میکند. به دوستان نویسنده و کتابخوانِ حرفهای هم پیشنهاد میکنم موقع خواندنش ذهن را از بندِ فرم و تکنیک رها کنند و اجازه بدهند شیرینی وجود حاجآخوند بر دلهایشان بنشیند.
#معرفی_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
#اولین_کتاب_صفرچهار
@Negahe_To
[نگاهِ تو]
آخ از این حدیث!
پیامبرمون به امام علی گفتند:
🌱 یا علی، بدترین مردم کسی است که آدمها به خاطر پرهیز از شرِّ او، او را احترام و اکرام کنند!
یا علی، بدترینِ مردم کسی است که آخرتِ خود را به دنیای خود بفروشد و بدتر از او، کسی است که آخرتِ خود را به دنیای دیگری بفروشد...
پ.ن. عکس، شرح و توضیحِ رهبریِ عزیز است درباره حدیث، قبل از جلسه درس خارج فقه.
#رزق
#حدیث
@Negahe_To
🌱 فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ». نفرمود طلب علم واجب است؛ نفرمود طلب علم فریض است؛ فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ». این «تاء» تای مبالغه است؛ یعنی تا جان دارید باید بفهمید. یعنی خیلی خیلی خیلی فهمیدن بر شما واجب است. فهمیدن فریضه است، نه فرض. واجب نیست، واجب واجب واجب است، چون جامعهای که نفهمد پیش نمیرود!
#رزق
#تفسیر_قرآن
#سوره_قلم
#آیت_الله_جوادی_آملی
@Negahe_To
📚 قساوت از همه چیز بدتر است. از هر گناهی بدتر است. آدمِ قسی در قیامت میشود هیمه آتش. آتشِ سردی که تاریک است. قساوت در دنیا هم همین است. آتشی که نه گرما دارد و نه روشنایی. از درون میسوزاند و ویران میکند.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 آدمها مثل همین کوزهاند. هرکه پُرهیاهوتر، خالیتر. وقتی آدم پُر شد، آرام و سنگین میشود.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
@Negahe_To
من از قُلدری کردن متنفرم. از آدمهای قُلدر هم همینطور. از مردهایی که چون زورشان میرسد به زنهایشان زور میگویند؛ از زنهایی که چون زورشان میرسد، مردهایشان را آزار میدهند. از راننده مردی که وقتی راننده زن میبیند یکدفعه قلدریاش گُل میکند و بیهوا میپیچد جلویش تا بترساندش؛ از راننده زنی که وقتی راننده مرد میبیند برای اثبات وجود خودش قلدری میکند، بوق میکشد و فحش میدهد. از مردی که دست بلند میکند روی زنش؛ از زنی که مردش را بیآبرو میکند.
چند سال پیش توی شهر، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. یک راننده خانم رسید پشت سرم و همانموقع شروع کرد به بوق کشیدن. چراغ، قرمز بود و جای جابجا شدن هم در اطرافم نداشتم. چراغ سبز شد. باز بوق کشید. بلند و مداوم. راه افتادم. صدای گاز دادن پُرزورش را از سمت چپم شنیدم. فرمان را با احتیاط و به سرعت، کمی دادم سمت راست که ماشینش نگیرد به ماشینم. بوق زدن آرامَش نکرده بود. خطرناک از کنارم رد شد. موقع رد شدن با چشمهایی که داشت از حدقه بیرون میزد نگاهم کرد و شروع کرد به فحش دادن. اولین بار بود داشتم از یک زن، رودررو، آن هم برای هیچی، فحش میشنیدم. دلم برایش سوخت. فقط نگاهش کردم. رد شد و رفت. چند متر جلوتر پشت ترافیک باز رسیدیم کنار هم. باورم نمیشد اما شیشه را پایین کشید و باز فحش داد. نگاه کردم و دیدم روی صندلی جلو، بچه شش هفتسالهاش نشسته. دیگر دلم برایش نسوخت. صدایم را بلند کردم، اشاره کردم به بچهاش و با لحن عصبانی گفتم: «بیچاره اون بچهای که تو مادرشی»!
من آدمِ جسور و شجاعی نیستم. آدمِ کلهخراب یا حتی ریسکپذیری هم نیستم. در اوج جوانی هم اینطور نبودم چه برسد به حالا که چهل را رد کردهام. برعکس، همیشه دلم میخواسته در یک گوشهای در آرامش، سرم به کار خودم گرم باشد؛ نه کاری به کار آدمها داشته باشم نه آدمها کاری به کارم. با این حال وقتی به یک آدم قلدر میرسم نمیتوانم ساکت بمانم.
یک بار توی جاده، رسیدم پشت سر یک ماشین هجدهچرخ. راننده آمده بود در لاین سرعت و انگار داشت چرت عصرگاهیاش را با سرعت شصت تا میزد. جاده را قرق کرده بود برای خودش. چراغ زدن و بوق زدن، فایده نداشت. یک صف طولانی از ماشینها درست شده بود پشت سرش. حتی نمیشد در لاین کمسرعت هم از کنارش رد شد. جاده باریک بود و باد هم میآمد. هیکل عظیمالجثهاش بیشتر از نصف عرض جاده را گرفته بود. کنارش که میرفتی و همین که یکی دو تا چرخ را رد میکردی، پشیمان میشدی از ادامه دادن. هر لحظه حس میکردی با یک وزش باد پرقدرت، هیجده چرخ، چپ میکند رویت. تازه کافی بود راننده، بااختیار یا بیاختیار، فقط چند درجه فرمان را به سمت راست کج کند تا خودت و ماشینت را محکم پرت کند توی بیابان. فقط چند تا راننده که سرِ نترسی داشتند توانستند با زحمت سبقت بگیرند و بروند پی مسیرشان.
رسیده بودم پشت سرش. چراغ زدم. یک بار، دو بار، ده بار. بعد بوق زدم، یک بار، دو بار، ده بار. انگار نه انگار. قلدری کردن در جاده اساسی مزه کرده بود به دهنش. رفتم کنارش. بسمالله گفتم، فرمان را دودستی محکم گرفتم و گاز دادم. دوبار تلاشم ناموفق بود اما در سومین تلاش توانستم بالاخره هجده تا چرخ را رد کنم و از کنارش عبور کنم. به جای اینکه سرم را بیندازم پایین و مثل بقیه راهم را بروم، فرمان را دادم به چپ و رفتم توی لاین سرعت، جلویش ایستادم. سرعتم را کمکم پایین آوردم. دنده را سه کردم و آمدم زیر شصت تا. مجبور شد نیش ترمز بگیرد. اول باورش نشد که به چه هدفی آمدهام جلویش. سرعت را آوردم پایینتر. چراغ زد محل ندادم. باز چراغ زد محل ندادم. بوق کوچکی زد محل ندادم. بوق ممتدی کشید که صدایش جاده را برداشت. پایم روی پدال داشت میلرزید اما محل ندادم. بهم نزدیک شد، خیلی نزدیک، محل ندادم. میدانستم دو تا راه بیشتر ندارد. یا باید ماشینش را از پشت میکوبید به ماشینم، یا باید کوتاه میآمد و هیکل گندهاش را میکشید به لاین کمسرعت. هرچند دیر اما بالاخره دومی را انتخاب کرد!
دهخدا میگوید قلدر یعنی خشن، گردنکلفت، زورمند و قلچماق. اما به نظر من اینها هیچکدام قلدر را درست معنی نمیکند. چون هر آدمِ زورگویی قلدر نیست، هر آدمِ خشن و گردنکلفتی هم قلدر نیست. قلدری ترکیبی است از ظلم، قساوت، بیشعوری، سنگدلی و تاریکی. درصدهایش در آدمهای مختلف کموزیاد میشود اما همه آدمهای قلدر ولو ذرهای از این صفتها را حتما در وجودشان دارند. من توی این دنیا، آدمِ قلدر زیاد میشناسم اما راستش هرجور حسابکتاب میکنم در این روزگاری که دارم زندگی میکنم، قلدرتر از اسرائیل را در جهان نمیشناسم. زورم نمیرسد بروم رودررویش بایستم. اما نمیتوانم بیخیالش هم بشوم. برای همین هرسال در روز قدس، میروم کنار بقیه آدمها تا زورمان زیادتر بشود. میروم تا با هم بتوانیم برایش چراغ بزنیم و بوق بکشیم. میروم تا فریاد بزنیم حواست باشد که ما حواسمان هست تو قلدرترینی؛ اما بالاخره یک روزی عمرِ قلدریِ تو هم تمام میشود. میروم چون من از آدمهای قلدر متنفرم.
پ.ن. اول. خدمت خانواده محترم و دوستانِ دغدغهمند عزیزم عارضم که در همه سالهایی که توی جاده رانندگی کردهام فقط یک بار این اتفاق افتاه! فلذا جای نگرانی ندارد😅 من به لطفِ خدا در رانندگی، آدمِ محتاطی هستم.
پ.ن. دوم. این متن را امروز غروب نوشتم. قبل از اینکه متن، خبر یا توصیهای از کسی بشنوم برای شرکت در راهپیمایی. راستش من در تمام این سالها برای رفتن به راهپیمایی روز قدس، نیاز به توصیه هیچکسی نداشتهام.
#روایت_زندگی
#قلدری_مساله_اینست
@Negahe_To