📚 قساوت از همه چیز بدتر است. از هر گناهی بدتر است. آدمِ قسی در قیامت میشود هیمه آتش. آتشِ سردی که تاریک است. قساوت در دنیا هم همین است. آتشی که نه گرما دارد و نه روشنایی. از درون میسوزاند و ویران میکند.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
#سیدعطاءالله_مهاجرانی
@Negahe_To
📚 آدمها مثل همین کوزهاند. هرکه پُرهیاهوتر، خالیتر. وقتی آدم پُر شد، آرام و سنگین میشود.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_حاجآخوند
@Negahe_To
من از قُلدری کردن متنفرم. از آدمهای قُلدر هم همینطور. از مردهایی که چون زورشان میرسد به زنهایشان زور میگویند؛ از زنهایی که چون زورشان میرسد، مردهایشان را آزار میدهند. از راننده مردی که وقتی راننده زن میبیند یکدفعه قلدریاش گُل میکند و بیهوا میپیچد جلویش تا بترساندش؛ از راننده زنی که وقتی راننده مرد میبیند برای اثبات وجود خودش قلدری میکند، بوق میکشد و فحش میدهد. از مردی که دست بلند میکند روی زنش؛ از زنی که مردش را بیآبرو میکند.
چند سال پیش توی شهر، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. یک راننده خانم رسید پشت سرم و همانموقع شروع کرد به بوق کشیدن. چراغ، قرمز بود و جای جابجا شدن هم در اطرافم نداشتم. چراغ سبز شد. باز بوق کشید. بلند و مداوم. راه افتادم. صدای گاز دادن پُرزورش را از سمت چپم شنیدم. فرمان را با احتیاط و به سرعت، کمی دادم سمت راست که ماشینش نگیرد به ماشینم. بوق زدن آرامَش نکرده بود. خطرناک از کنارم رد شد. موقع رد شدن با چشمهایی که داشت از حدقه بیرون میزد نگاهم کرد و شروع کرد به فحش دادن. اولین بار بود داشتم از یک زن، رودررو، آن هم برای هیچی، فحش میشنیدم. دلم برایش سوخت. فقط نگاهش کردم. رد شد و رفت. چند متر جلوتر پشت ترافیک باز رسیدیم کنار هم. باورم نمیشد اما شیشه را پایین کشید و باز فحش داد. نگاه کردم و دیدم روی صندلی جلو، بچه شش هفتسالهاش نشسته. دیگر دلم برایش نسوخت. صدایم را بلند کردم، اشاره کردم به بچهاش و با لحن عصبانی گفتم: «بیچاره اون بچهای که تو مادرشی»!
من آدمِ جسور و شجاعی نیستم. آدمِ کلهخراب یا حتی ریسکپذیری هم نیستم. در اوج جوانی هم اینطور نبودم چه برسد به حالا که چهل را رد کردهام. برعکس، همیشه دلم میخواسته در یک گوشهای در آرامش، سرم به کار خودم گرم باشد؛ نه کاری به کار آدمها داشته باشم نه آدمها کاری به کارم. با این حال وقتی به یک آدم قلدر میرسم نمیتوانم ساکت بمانم.
یک بار توی جاده، رسیدم پشت سر یک ماشین هجدهچرخ. راننده آمده بود در لاین سرعت و انگار داشت چرت عصرگاهیاش را با سرعت شصت تا میزد. جاده را قرق کرده بود برای خودش. چراغ زدن و بوق زدن، فایده نداشت. یک صف طولانی از ماشینها درست شده بود پشت سرش. حتی نمیشد در لاین کمسرعت هم از کنارش رد شد. جاده باریک بود و باد هم میآمد. هیکل عظیمالجثهاش بیشتر از نصف عرض جاده را گرفته بود. کنارش که میرفتی و همین که یکی دو تا چرخ را رد میکردی، پشیمان میشدی از ادامه دادن. هر لحظه حس میکردی با یک وزش باد پرقدرت، هیجده چرخ، چپ میکند رویت. تازه کافی بود راننده، بااختیار یا بیاختیار، فقط چند درجه فرمان را به سمت راست کج کند تا خودت و ماشینت را محکم پرت کند توی بیابان. فقط چند تا راننده که سرِ نترسی داشتند توانستند با زحمت سبقت بگیرند و بروند پی مسیرشان.
رسیده بودم پشت سرش. چراغ زدم. یک بار، دو بار، ده بار. بعد بوق زدم، یک بار، دو بار، ده بار. انگار نه انگار. قلدری کردن در جاده اساسی مزه کرده بود به دهنش. رفتم کنارش. بسمالله گفتم، فرمان را دودستی محکم گرفتم و گاز دادم. دوبار تلاشم ناموفق بود اما در سومین تلاش توانستم بالاخره هجده تا چرخ را رد کنم و از کنارش عبور کنم. به جای اینکه سرم را بیندازم پایین و مثل بقیه راهم را بروم، فرمان را دادم به چپ و رفتم توی لاین سرعت، جلویش ایستادم. سرعتم را کمکم پایین آوردم. دنده را سه کردم و آمدم زیر شصت تا. مجبور شد نیش ترمز بگیرد. اول باورش نشد که به چه هدفی آمدهام جلویش. سرعت را آوردم پایینتر. چراغ زد محل ندادم. باز چراغ زد محل ندادم. بوق کوچکی زد محل ندادم. بوق ممتدی کشید که صدایش جاده را برداشت. پایم روی پدال داشت میلرزید اما محل ندادم. بهم نزدیک شد، خیلی نزدیک، محل ندادم. میدانستم دو تا راه بیشتر ندارد. یا باید ماشینش را از پشت میکوبید به ماشینم، یا باید کوتاه میآمد و هیکل گندهاش را میکشید به لاین کمسرعت. هرچند دیر اما بالاخره دومی را انتخاب کرد!
دهخدا میگوید قلدر یعنی خشن، گردنکلفت، زورمند و قلچماق. اما به نظر من اینها هیچکدام قلدر را درست معنی نمیکند. چون هر آدمِ زورگویی قلدر نیست، هر آدمِ خشن و گردنکلفتی هم قلدر نیست. قلدری ترکیبی است از ظلم، قساوت، بیشعوری، سنگدلی و تاریکی. درصدهایش در آدمهای مختلف کموزیاد میشود اما همه آدمهای قلدر ولو ذرهای از این صفتها را حتما در وجودشان دارند. من توی این دنیا، آدمِ قلدر زیاد میشناسم اما راستش هرجور حسابکتاب میکنم در این روزگاری که دارم زندگی میکنم، قلدرتر از اسرائیل را در جهان نمیشناسم. زورم نمیرسد بروم رودررویش بایستم. اما نمیتوانم بیخیالش هم بشوم. برای همین هرسال در روز قدس، میروم کنار بقیه آدمها تا زورمان زیادتر بشود. میروم تا با هم بتوانیم برایش چراغ بزنیم و بوق بکشیم. میروم تا فریاد بزنیم حواست باشد که ما حواسمان هست تو قلدرترینی؛ اما بالاخره یک روزی عمرِ قلدریِ تو هم تمام میشود. میروم چون من از آدمهای قلدر متنفرم.
پ.ن. اول. خدمت خانواده محترم و دوستانِ دغدغهمند عزیزم عارضم که در همه سالهایی که توی جاده رانندگی کردهام فقط یک بار این اتفاق افتاه! فلذا جای نگرانی ندارد😅 من به لطفِ خدا در رانندگی، آدمِ محتاطی هستم.
پ.ن. دوم. این متن را امروز غروب نوشتم. قبل از اینکه متن، خبر یا توصیهای از کسی بشنوم برای شرکت در راهپیمایی. راستش من در تمام این سالها برای رفتن به راهپیمایی روز قدس، نیاز به توصیه هیچکسی نداشتهام.
#روایت_زندگی
#قلدری_مساله_اینست
@Negahe_To
[نگاهِ تو]
پیامبرمون به امام علی گفتند:
🌱 ای علی، بهترین جهاد این است که آدم صبح کند در حالی که قصد و اهتمام داشته باشد به کسی ظلم نکند. ای علی، کسی که مردم از زبانِ او بترسند اهل جهنم است.
پ.ن. عکس، شرح و توضیحِ رهبریِ عزیز است درباره حدیث، قبل از جلسه درس خارج فقه.
#رزق
#حدیث
@Negahe_To
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا
ایران
اصفهان
میدان امام
@Negahe_To
هر وقت سخن از «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» است معلوم میشود ما گوینده شیطانی شدیم. معیار همین است این حرفی که از دهن ما در میآید آیا حرف فرشتههاست یا حرف شیطان است. اگر بگوییم من از او بهترم این سخن مستقیم شیطان است؛ ما از او بهتریم، سخن مستقیم شیطان است. وجود مبارک حضرت امیر در خطبه هفت نهج البلاغه فرمود بعضیها گرفتار شیطنت شیطان هستند، چون مواظب همه جا هستند درون و بیرون؛ اما مواظب جانشان نیستند. چون مواظب جانشان نیستند، خاطراتشان را کنترل نمیکنند؛ چون خاطراتشان را کنترل نمیکنند درِ دلشان باز است؛ چون درِ دلشان باز است این حرامی که شیطان است و لباس احرام بسته است و قصد طواف کعبه دل را دارد وارد دل میشود. کسی که از قلب خود بیخبر است این آدم درِ دلش باز است. این شیطان وارد دل میشود، وقتی وارد دل شد او را میشوراند.
این شیاطین، جنّ هستند همسر دارند و ازدواج میکنند. فرمود اینها عقدی در تالار دلِ این شخص برقرار میکنند؛ زن و شوهر، چون هر دو جن هستند. اینجا تخمگذاری میکنند، او را به کارهای فراوانی وسوسه میکنند. حضرت فرمود بعد از اینکه تخمگذاری کرد، این تخم را میپروراند به صورت جوجه در میآورد؛ حالا که جوجه شد جوجه مرتّب راه میرود، این شخص هم میبیند مرتّب خاطرات میآید و میرود. هر چه میخواهد کنترل کند نمیتواند. این کار را بکن، آن کار را نکن، آنجا سرقت بکن، آنجا بد بگو، فلان جا فحش بده! اینها همه این دبیب و دابههایی هستند که در جان شما راه میروند. این آدم، آرام ندارد، مرتّب یا به این فکر است یا به آن فکر است. بعد چه کار میکند؟ این شیطانها زمام او را به دست میگیرند؛ هر چه که آنها خواستند این میبیند، هر چه که آنها خواستند را این میگوید: «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ». اینها تشبیه نیست، اینها مبالغه نیست، اینها حقیقت است!
بعضیها واقعاً شیطان هستند جزء «شیاطن الانس» هستند اینها سبّ و لعن نیست این یک تکوین است. فرمود شیطان به زبان این حرف میزند، شیطان با چشم این میبیند. بنابراین گاهی میشود که خدای ناکرده انسان یک شیطان متحرک میشود! چه اینکه متقابلاً در آن طرف هم میشود یک فرشته متحرک شد. یک انسان پاک چشمش پاک، دستش پاک، گوشش پاک، مالش پاک، شکمش پاک، یک انسان پاک، یک فرشته متحرک است. چرا ما این طور نباشیم؟
#رزق
#تفسیر_قرآن
#سوره_قلم
#آیت_الله_جوادی_آملی
@Negahe_To
📚 نوشتن از خود، یکجور دستِ پیشگرفتن در برابرِ مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا. نوشتن از خود، مومیایی کردن نفس است. تمنّای پیشانداختنِ محاکمه است؛ یا خواستِ فراهمآمدنِ پیشاپیشِ طومار اعمال است برای روزِ مبادا.
روسو در نخستین سطرهای اعترافاتش مینویسد: "در صور که بدمند خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، و آواز خواهم داد: اینست آنچه کردم و اندیشیدم و بودم."
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_خاطرات_کتابی
#احمد_اخوت
@Negahe_To
🌱 کنارِ فاضلاب هم میشود گُل داد؛
هرچند خیلی سخت.
#روزنه_امید
#لذت_عکاسی
#اولین_روز_کاری_سال_صفرچهار
@Negahe_To
مدد از خاطر رِندان طلب ای دل، وَر نَه
کار صعب است، مبادا که خطایی بکنیم...
#شعر
#حافظ
@Negahe_To