هدایت شده از شرقیِ غمگین
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم میخواد دریا باشه،تو از لکهاش روی میز میگی.من از لذت بیدلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده بعد از بارون میگم،تو از گلو لای کفشهات میگی.من از رقص قطرهها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه میبافم از سکوت نیمهشب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
Nexus
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم میخواد دریا باشه،تو از لکهاش روی میز میگی.من از لذت بیدل
من برات از نور آفتاب روی دیوار میگم که انگار تکهای از صبح رو دزدیده، تو از گرم شدن اتاق میگی.
من از صدای خندهی آدمها توی کوچه میگم، تو از شلوغی و سر و صداشون میگی.
من از بوی کتابهای قدیمی میگم و حسی که بین صفحههاشون جا مونده، تو از کاغذ و جوهر میگی.
من از خیره شدن به ماه میگم، از اینکه انگار یه نفر اون بالا هنوز بیداره، تو از فاصلهش تا زمین میگی.
من برات از پاییز میگم؛ از برگهایی که آروم از درخت جدا میشن، تو از کثیف شدن پیادهرو میگی.
من از آهنگی میگم که یه شب نجاتم داد، تو دقیقه و ثانیهش رو میپرسی.
من برات خیال میبافم، تو هی نخهاشو میشمری.
شاید مشکل این نیست که من زیادی خیالپردازم، شاید تو فقط هیچوقت یاد نگرفتی بعضی چیزها رو غیر از چیزی که هستن، حس کنی.
«دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده.» گم شدن. گم کردن. چرا از بچگی گم کردن را یادمان دادند؟ شاید برای همین است که هر روز، تکهبهتکه، چیزهایی از زندگیمان گم میکنیم که دیگر هیچوقت پیدا نمیشوند. گمشان میکنیم و زندگیمان هرروز خالی و خالیتر میشود تا دیگر جز یک مشت خاطرهی خاک گرفته از گم کردهها، چیزی در آن باقی نمیماند.