رفته بودم کتاب فروشی بعد یه گربه ی خیلی بزرگ و گوگولی اونجا بود
خیلی خوشگل بود:(
نمیدانم از کجا شروع شد
فقط به یاد دارم که یک روز تابستانی
که سوار بر دوچرخه بودم و آفتاب طلایی به طبیعت جلوه می بخشید
و باد صورتم را نوازش میکرد و من از اعماق وجودم نفس میکشیدم که چشمم به آسمان افتاد و بیشتر از هر وقت دیگری به آن خیره شدم
زیبایی اش مرا مسحور خودش کرده بود و آنجا بود که در قلبم گرمای لذت بخشی را احساس کردم و آن نور از نور خورشید هم بیشتر بود
احساس زندگی کردم و عشق و امید به زندگی در من دمید
نمیدونم چطور باید توصیفش کرد
ولی انگار بعد از اون روز زندگیمون تغییر بزرگی کرد...