eitaa logo
صرافات|🇮🇷
217 دنبال‌کننده
368 عکس
158 ویدیو
0 فایل
افکار یک انسانِ مشکوک! _ نیمه‌عاقل و تماماً بی ربط _ مصرف‌کننده‌ی افکارِ اضافه والا نمی‌دونم؛ ولی هستیم حالا. 📬 Send me a whisper : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_zvw5a1&btn _ 6/3/03 _
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - یه‌دهه‌هشتادی
38.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسیجی سپاهی داعش ما شمایین!!
صرافات|🇮🇷
روزگاری است عجیب... همون مردمی که تا دیروز فحاشی میکردن به بعضیا... الان با همه ی وجود ازشون ممنون
نکنه بازی بخوریم... نکنه فراموش کنیم... خون بچه های جنگ 12 روزه هنوز خشک نشده...
ماه کامل میشود در این شب تا روی تو را نظاره کند... عرش پایین می آید تا به تماشای جمال تو بنشیند... جهان سر به سر خلق میشود تا قدم گاه تو گردد... و عشق معنا میگیرد تا تو را با آن بپرستند... مولایِ جانِ ما ؛ تو خود میدانی که مدال ولایت پذیری تو بر گردن ما، عزیزترین لطف خدا به بشر بوده است، اصلا بشر بودن ما از آن رو بود که در افلاک مست کمال تو شدیم و خدا فضل کرد و ما را با گِل آمیخته به حب تو بنیان نهاد... و چه خوش عمری است که با ولای تو سنگ بنای اش را نهاده باشند... _ خود نوشت ✨
صرافات|🇮🇷
واقعیت چنین است که وقتی نعمت هایی را که خداوند به من داده است را میشمارم، پدرم را 100 بار حساب میکنم... شاید هیچوقت نتوانستم عمق احساسم را به تو نشان دهم اما حقیقت آن است که هر چه بزرگتر میشوم، بیشتر میفهمم که تنها کسی که بی چشم داشت محبت میکند تو هستی... تنها کسی که بدون حسادت برای پیشرفت من تلاش میکند و حقیقتا آینده ی روشنی را برایم میخواهد تو هستی... شما پدر عزیزم، همیشه برایم بزرگترین نعمت و عزیزترین شخص زندگیم خواهی بود... _ خود نوشت ✨
و اما حاج قاسم... حاج قاسم عزیز... خیلی ها میگویند که تو را پس از شهادت شناختند اما من ، تو را از روزهای قبل آن شب دردناک میشناختم... با تو از حرف های پدرم آشنا شدم... از روزی که برای احمد آمده بودی و مثل پروانه ای که شمع اش را گم کرده از او میخواندی و اشک میریختی... از آن روز هایی شناختمت که ناگهان تو را متهم کردند و من در دنیای کودکیم نمیدانستم داستان این تهمت ها چیست... اما دلم، لحظه ای حاضر نشد که به تو بد گمان بشوم... شاید هم این میراث عزیز پدرم بود که تو را بی شک از مردان خدا بدانم... شبی که رفتی عزیزم، پدرم سراسیمه مادر را بیدار کرد و من به یاد دارم که از همان اول شب چطور بد خواب شده بودم... وقتی ساعت 5 صبح تلویزیون را روشن کردیم... تو میدانی؟! انگار اصلا داستان دنیا از آن شب عوض شد... انگار سرنوشت عالم یک شبه تغییر کرد و من فهمیدم که یک شبه هم میتوان زندگی را از دست داد... حالا جای خالی تو بیشتر احساس میشود، آقای حاج قاسم... رفیق هایت... آنها نیز از پیش ما رفته اند... یکی یکی پر کشیدند... رئیس جمهور عزیزمان، وزیر امور خارجه ی رعنای ما... سید لبنانی و همرزمان فلسطینیت... دوستان فرمانده ات... و عزیز من... حتی امیر علی هم شهید شد و رفت... و من گاه با خود می اندیشم که... با این حال... نگران مردی که عاقبت بخیرت کرد نباش... بعد از تو گرگ های زیادی به این حرم طمع کردند اما هنوز کسانی هستند که ایستاده اند! تا مبادا ذره ای از این خاک کم بشود... که مبادا در کتاب های تاریخ بنویسند ما نیز چونان کوفیان علی را تنها گذاشتیم... ما تا آخرین قطره ی خون ایستاده ایم و منتظر بازگشتن شما به همراه آن یار نادیده ی عزیز هستیم... تا پرچم این انقلاب را به دستش دهد علی زمانه ی ما و او... جهان را پر کند از هرآنچه وعده داده شده... و من بسیار منتظرم تا آن روز دوباره شما فرمانده ی میدان باشی... _ به امید دیدار شما جان و دل ما فرزند کوچکت!