نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۵
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۶
❝ بعضی آغو/شها،
از روی دلتنگی نیستند...
از ترسِ دوباره از دست دادناند؛
آدم فقط میخواهد برای چند لحظه
مطمئن شود کسی که منتظرش بوده،
واقعاً روبهرویش ایستاده... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از آن پیام...
همهچیز برایم عجیبتر شده بود.
مردی که روبهرویم ایستاده بود، تلفنش را کنار گذاشت و گفت:
مرد:
باید بریم.
ملینا:
کجا؟
جوابی نداد.
فقط در را باز کرد.
همان لحظه صدای چند نفر از بیرون آمد.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
قلبم تندتر زد.
ملینا:
من نمیام...
مرد:
فقط راه بیفت.
چند قدم عقب رفتم.
چشمهایم پر از اشک شد.
ملینا:
من کاری نکردم...
صدایم لرزید.
ملینا:
چرا منو اینجا نگه داشتین؟
جوابی نشنیدم.
فقط صدای باز شدن درِ راهرو آمد.
و ناگهان...
صدای آشنایی از دور شنیدم.
کامران:
ملینا!
چشمهایم گرد شد.
برای چند ثانیه حتی جرئت نکردم باور کنم.
آرام زیر لب گفتم:
ملینا:
بابا...؟
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
صدای ملینا را شنیدم.
همان یک کلمه کافی بود.
حامی:
ملینا!
با شاهین و کامران خودمان را به اتاق رساندیم.
در باز شد.
ملینا گوشهی اتاق ایستاده بود.
چشمهایش پر از اشک بود و صورتش از ترس رنگ نداشت.
کامران:
ملینا...
همین که پدرش را دید، دوید سمتش.
ملینا:
بابا!
خودش را در آغوش کامران انداخت و با هقهق گریه کرد.
کامران محکم بغ//لش کرد و دستش را آرام روی سر دخترش کشید.
کامران:
تموم شد دخترم...
دیگه هیچکس بهت کاری نداره.
ملینا:
فکر کردم دیگه پیدام نمیکنین...
کامران:
مگه میشه پیدات نکنم؟
صدایش برای اولین بار لرزید.
کامران:
تو دختر منی...
ملینا فقط گریه میکرد.
من چند قدم آنطرفتر ایستاده بودم و نگاهش میکردم.
دلم میخواست جلو بروم...
اما نمیخواستم لحظهی پدر و دختر را خراب کنم.
چند لحظه بعد، ملینا آرام از آغو//ش پدرش فاصله گرفت.
نگاهش در اتاق چرخید.
و ناگهان...
چشمهایش روی من ثابت ماند.
حامی:
ملینا...
ل//بهایش لرزید.
چند قدم به سمتم آمد.
حامی:
خوبی؟
هیچ جوابی نداد.
فقط یکدفعه خودش را در آغو///شم انداخت.
برای لحظهای کاملاً غافلگیر شدم.
بعد دستهایم را آرام دورش گذاشتم.
صدای گریهاش هنوز شنیده میشد.
حامی:
هی...
آرام گفتم:
حامی:
دیگه تموم شد.
مکث کردم.
حامی:
این بار دیگه نمیذارم تنها بمونی.
ملینا چیزی نگفت.
فقط چند لحظه محکمتر بغ//لم کرد.
بعد آرام از آغو//شم بیرون آمد.
صورتش را پایین انداخت و با خجالت اشکهایش را پاک کرد.
ملینا:
من...
مکث کرد.
ملینا:
واقعاً نمیدونم چطوری این کارو کردم...
نگاهش را بالا آورد.
ملینا:
اصلاً نفهمیدم کی اومدم سمتت.
لبخند کمرنگی زدم.
حامی:
شاید چون ترسیده بودی.
ملینا:
ولی...
حامی:
لازم نیست براش دلیل پیدا کنی.
نگاهش کردم.
حامی:
فقط بدون که اگه دوباره ترسیدی...
من همینجام.
چشمهای ملینا دوباره خیس شد.
این بار لبخند کوچکی هم روی صورتش نشست.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان شاهین)
کنار در ایستاده بودم و تمام این صحنه را نگاه میکردم.
اول که ملینا پرید توی بغ//ل کامران، کاملاً طبیعی بود.
ولی چند ثانیه بعد...
وقتی دیدم بدون هیچ مکثی رفت سمت حامی و بغ//لش کرد، ابرویم بالا رفت.
نمیدانستم چرا...
اما یک حس عجیب ته دلم نشست.
حسودی؟
شاید.
به خودم نگاه کردم و زیر لب گفتم:
شاهین:
عالیه... منم که از اول اینجام، لابد جزو دکورم.
حامی نگاهم کرد و خندید.
حامی:
چیزی گفتی؟
شاهین:
نه.
مکث کردم.
شاهین:
فقط داشتم به این فکر میکردم که بعضیا خیلی خوششانسان.
حامی خندید.
ملینا برای اولین بار بعد از مدتها، بین اشکهایش لبخند زد.
اما من هنوز به یک چیز فکر میکردم...
این همه اتفاق نمیتوانست فقط به خاطر یک دفترچه باشد.
و آن اسم...
سامان
هنوز قرار بود جواب خیلی از سؤالها را بدهد.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
فقط دلم میخواد دوباره بریم روی آمار ⁵⁴⁰ اون موقع کلا از زندگی لف میدم😒💔
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۶
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۷
❝ گاهی بعد از تمام شدنِ یک ترس،
سؤالها تازه شروع میشوند...
چون آدم میفهمد چیزی که از آن فرار میکرد،
هنوز تمام نشده است. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
داخل ماشین نشسته بودم.
پتو روی شانههایم بود و هنوز ذهنم درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.
بابا کنارم نشسته بود.
دستم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد.
کامران:
خوبی دخترم؟
ملینا:
آره بابا...
لبخند زدم.
ملینا:
فقط یکم خستهام.
از آینه به حامی نگاه کردم.
او ساکت بود.
وقتی چشمهایمان برای لحظهای به هم افتاد، سریع نگاهم را پایین انداختم.
هنوز خودم نمیدانستم چرا آنطور ناگهانی بغلش کرده بودم.
اما عجیبتر از آن...
این بود که هنوز قلبم با یادش آرامتر میشد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
وقتی رسیدیم، همه پیاده شدند.
ملینا هنوز دفترچه را در دست داشت.
چشمم روی آن افتاد.
حامی:
ملینا...
برگشت.
حامی:
اگه اذیتت نمیکنه، میتونم ببینمش؟
دفترچه را کمی محکمتر گرفت.
ملینا:
نمیدونم...
کامران:
فعلاً بذار استراحت کنه.
حامی:
باشه.
چیزی نگفتم.
اما همان لحظه دفترچه از دست ملینا روی زمین افتاد.
صفحهای باز شد.
همان صفحهای که اسم سامان پایینش نوشته شده بود.
شاهین خم شد و دفترچه را برداشت.
شاهین:
این نوشته تازهست.
ملینا:
من ننوشتمش.
کامران دفترچه را گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
کامران:
این خط...
مکث کرد.
کامران:
سامانه.
همه ساکت شدیم.
حامی:
سامان؟
کامران سرش را تکان داد.
کامران:
باید باهاش حرف بزنیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان سامان)
گوشیام زنگ خورد.
وقتی اسم کامران را روی صفحه دیدم، چند ثانیه مردد ماندم.
بعد جواب دادم.
سامان:
الو؟
کامران:
سامان...
صدایش جدی بود.
کامران:
باید همدیگه رو ببینیم.
چشمهایم را بستم.
سامان:
میدونستم یه روز این تماس میرسه.
کامران:
دربارهی دفترچهست.
چند ثانیه سکوت کردم.
سامان:
پس ملینا پیداش کرده...
کامران:
نه.
مکث کرد.
کامران:
ما پیداش کردیم.
صدایم آرامتر شد.
سامان:
پس وقتشه همهچیز رو بدونن.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۸
❝ بعضی آدمها،
نه کاملاً خوباند،
نه کاملاً بد...
فقط بخشی از حقیقت را میدانند
و بقیهاش را
با سکوت پنهان میکنند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
شب شده بود.
ملینا بالاخره کمی آرام گرفته بود و در اتاقش استراحت میکرد.
من اما هنوز به دفترچه خیره بودم.
صدای زنگ در آمد.
در را باز کردم.
سامان پشت در ایستاده بود.
کامران:
بیا داخل.
سامان وارد شد و چند لحظه سکوت کرد.
سامان:
میدونستم بالاخره باید براتون توضیح بدم.
دفترچه را روی میز گذاشتم.
کامران:
از اول شروع کن.
سامان نفس عمیقی کشید.
سامان:
من قبل از گم شدن ملینا، دفترچه رو پیدا کردم.
کامران:
چرا؟
سامان:
چون فهمیده بودم یه نفر دنبال ملیناست.
نگاهش کردم.
کامران:
کی؟
سامان:
هنوز مطمئن نبودم.
مکث کرد.
سامان:
فقط میدونستم این ماجرا به گذشتهی شما مربوطه.
چشمهایم روی دفترچه ماند.
کامران:
و چرا چیزی داخلش نوشتی؟
سامان:
برای اینکه اگه اتفاقی افتاد، یه سرنخ باقی بمونه.
سکوت کردم.
کامران:
اما همهی حقیقت رو نمیگی.
سامان لبخند کوتاهی زد.
سامان:
چون من هم همهی حقیقت رو نمیدونم.
بعد آرامتر گفت:
سامان:
من فقط هر جا که به نفعم بوده، وارد ماجرا شدم.
کامران:
یعنی به هیچکس وفادار نبودی؟
سامان:
نه کاملاً.
مکث کرد.
سامان:
ولی این بار...
نمیخواستم ملینا آسیب ببینه.
برای اولین بار، حرفش کمی واقعی به نظر رسید.
کامران:
پس اون آدم کیه؟
سامان نگاهش را پایین انداخت.
سامان:
کسی که سالها پیش فکر میکردید برای همیشه از زندگیتون رفته.
سرم را بالا آوردم.
سامان ادامه داد:
سامان:
شریک سومتون.
قلبم فرو ریخت.
سالها بود حتی فکر کردن به آن ماجرا را هم کنار گذاشته بودم.
اما حالا...
گذشته دوباره برگشته بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
از پشت در صدای حرف زدنشان را شنیدم.
نمیخواستم وارد ماجرا شوم.
من هنوز چیز زیادی از گذشتهی این خانواده نمیدانستم.
فقط یک چیز برایم مهم بود.
ملینا.
نگاهی به در اتاقش انداختم.
آرام بود.
لبخند کوچکی زدم.
حامی:
خوشحالم که برگشتی...
اما نمیدانستم همین گذشتهای که امشب دربارهاش حرف میزدند...
قرار است دوباره به زندگی ملینا برگردد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
سامان هنگام رفتن مکث کرد.
سامان:
یه چیز دیگه...
کامران:
چی؟
سامان:
اگه اون آدم واقعاً برگشته باشه...
نگاهش جدی شد.
سامان:
این بار هدفش فقط شما نیستید.
نگاهش کردم.
سامان:
ملیناست.
در بسته شد.
و من برای اولین بار فهمیدم...
نجات ملینا شاید پایان این ماجرا نبود.
شاید فقط شروعِ روبهرو شدن با گذشته بود.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
درود؛ عذرمیخوام امروز حالم خوب نبود همین دوتا پارتو تونستم تایپ کنم💔
فردا جبرانی میدم بهتون قشنگام؛✨️
هدایت شده از ..سین،مهمه
Happy🕺🏻111 😭💘
سخنآن یآسی :
قربونتون برم من تا اینجا باهام بودید ؛ 😭🛐
ایشاالله تا تهش کنار هم میمونیم ؛ 🙆🏻♀️🥲
بازم اگر قرار شد بالاتر بریم پیشم میمونید؟!🥹💞
این بالاترین آماری بود که رفته بودیم ؛ بالاتر از این هم میریم؟!🥺✨
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۸
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۷۹
❝ بعضی گذشتهها،
وقتی دوباره برمیگردند،
قرار نیست همیشه همهچیز را خراب کنند...
گاهی فقط میآیند
تا یک زخمِ قدیمی را ببندند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
در بعد از رفتن سامان بسته شد.
چند ثانیه همانجا ایستادم.
حرفهایش هنوز توی ذهنم بود.
«شریک سومتون...»
آرام روی صندلی نشستم.
سالها بود سعی میکردم آن اتفاق را فراموش کنم.
اما حالا دوباره برگشته بود.
گوشیام ناگهان زنگ خورد.
شماره ناشناس.
چند لحظه به صفحه خیره شدم.
بعد جواب دادم.
کامران:
الو؟
صدایی که از آن طرف خط آمد، باعث شد نفسم برای لحظهای بند بیاید.
شریک سوم:
بالاخره جواب دادی، کامران.
دستم مشت شد.
کامران:
تو...
شریک سوم:
فکر کردی بعد از این همه سال، همهچیز رو فراموش کردم؟
کامران:
چی میخوای؟
چند لحظه سکوت کرد.
شریک سوم:
پول.
کامران چیزی نگفت.
شریک سوم:
یه مبلغ میخوام. بعدش دیگه کاری به تو و خانوادهات ندارم.
کامران:
چرا باید بهت اعتماد کنم؟
شریک سوم:
چون این آخرین باره که باهات تماس میگیرم.
نگاهم به سمت راهروی اتاق ملینا رفت.
کامران:
چقدر؟
مبلغ را گفت.
برای چند لحظه سکوت کردم.
کامران:
قبوله.
شریک سوم:
فردا.
کامران:
و بعدش؟
شریک سوم:
تموم میشه.
تماس قطع شد.
گوشی را پایین آوردم.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای شاهین از پشت سرم آمد.
شاهین:
اون بود؟
سرم را تکان دادم.
کامران:
آره.
شاهین:
چی میخواست؟
کامران:
پول.
مکث کردم.
کامران:
میگه بعدش دست از سرمون برمیداره.
شاهین آهسته گفت:
شاهین:
امیدوارم راست بگه.
من هم همین را میخواستم باور کنم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
از اتاق ملینا بیرون آمدم.
کامران را دیدم که هنوز گوشی در دستش بود.
حامی:
همهچیز خوبه؟
کامران چند لحظه نگاهم کرد.
کامران:
آره... فقط یه مسئلهی قدیمیه.
چیزی نپرسیدم.
حامی:
مهم اینه که ملینا الان امنه.
کامران لبخند کمرنگی زد.
کامران:
دقیقاً.
نگاهم به سمت اتاق ملینا رفت.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم شاید واقعاً آرامش به این خانه برگشته باشد.
اما هنوز یک قدم مانده بود.
فردا...
و آخرین دیدار با گذشته.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
214K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز روزجهانیِچشمخوشگلاس؛👀✨️
روزتونمبــــــــــــــــارک💘🥺
فورکنپیوی/چنلِاونچشمخوشگله:)🤏🏼🎀