𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۶
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۷
❝ گاهی بعد از تمام شدنِ یک ترس،
سؤالها تازه شروع میشوند...
چون آدم میفهمد چیزی که از آن فرار میکرد،
هنوز تمام نشده است. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
داخل ماشین نشسته بودم.
پتو روی شانههایم بود و هنوز ذهنم درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.
بابا کنارم نشسته بود.
دستم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد.
کامران:
خوبی دخترم؟
ملینا:
آره بابا...
لبخند زدم.
ملینا:
فقط یکم خستهام.
از آینه به حامی نگاه کردم.
او ساکت بود.
وقتی چشمهایمان برای لحظهای به هم افتاد، سریع نگاهم را پایین انداختم.
هنوز خودم نمیدانستم چرا آنطور ناگهانی بغلش کرده بودم.
اما عجیبتر از آن...
این بود که هنوز قلبم با یادش آرامتر میشد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
وقتی رسیدیم، همه پیاده شدند.
ملینا هنوز دفترچه را در دست داشت.
چشمم روی آن افتاد.
حامی:
ملینا...
برگشت.
حامی:
اگه اذیتت نمیکنه، میتونم ببینمش؟
دفترچه را کمی محکمتر گرفت.
ملینا:
نمیدونم...
کامران:
فعلاً بذار استراحت کنه.
حامی:
باشه.
چیزی نگفتم.
اما همان لحظه دفترچه از دست ملینا روی زمین افتاد.
صفحهای باز شد.
همان صفحهای که اسم سامان پایینش نوشته شده بود.
شاهین خم شد و دفترچه را برداشت.
شاهین:
این نوشته تازهست.
ملینا:
من ننوشتمش.
کامران دفترچه را گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
کامران:
این خط...
مکث کرد.
کامران:
سامانه.
همه ساکت شدیم.
حامی:
سامان؟
کامران سرش را تکان داد.
کامران:
باید باهاش حرف بزنیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان سامان)
گوشیام زنگ خورد.
وقتی اسم کامران را روی صفحه دیدم، چند ثانیه مردد ماندم.
بعد جواب دادم.
سامان:
الو؟
کامران:
سامان...
صدایش جدی بود.
کامران:
باید همدیگه رو ببینیم.
چشمهایم را بستم.
سامان:
میدونستم یه روز این تماس میرسه.
کامران:
دربارهی دفترچهست.
چند ثانیه سکوت کردم.
سامان:
پس ملینا پیداش کرده...
کامران:
نه.
مکث کرد.
کامران:
ما پیداش کردیم.
صدایم آرامتر شد.
سامان:
پس وقتشه همهچیز رو بدونن.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۸
❝ بعضی آدمها،
نه کاملاً خوباند،
نه کاملاً بد...
فقط بخشی از حقیقت را میدانند
و بقیهاش را
با سکوت پنهان میکنند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
شب شده بود.
ملینا بالاخره کمی آرام گرفته بود و در اتاقش استراحت میکرد.
من اما هنوز به دفترچه خیره بودم.
صدای زنگ در آمد.
در را باز کردم.
سامان پشت در ایستاده بود.
کامران:
بیا داخل.
سامان وارد شد و چند لحظه سکوت کرد.
سامان:
میدونستم بالاخره باید براتون توضیح بدم.
دفترچه را روی میز گذاشتم.
کامران:
از اول شروع کن.
سامان نفس عمیقی کشید.
سامان:
من قبل از گم شدن ملینا، دفترچه رو پیدا کردم.
کامران:
چرا؟
سامان:
چون فهمیده بودم یه نفر دنبال ملیناست.
نگاهش کردم.
کامران:
کی؟
سامان:
هنوز مطمئن نبودم.
مکث کرد.
سامان:
فقط میدونستم این ماجرا به گذشتهی شما مربوطه.
چشمهایم روی دفترچه ماند.
کامران:
و چرا چیزی داخلش نوشتی؟
سامان:
برای اینکه اگه اتفاقی افتاد، یه سرنخ باقی بمونه.
سکوت کردم.
کامران:
اما همهی حقیقت رو نمیگی.
سامان لبخند کوتاهی زد.
سامان:
چون من هم همهی حقیقت رو نمیدونم.
بعد آرامتر گفت:
سامان:
من فقط هر جا که به نفعم بوده، وارد ماجرا شدم.
کامران:
یعنی به هیچکس وفادار نبودی؟
سامان:
نه کاملاً.
مکث کرد.
سامان:
ولی این بار...
نمیخواستم ملینا آسیب ببینه.
برای اولین بار، حرفش کمی واقعی به نظر رسید.
کامران:
پس اون آدم کیه؟
سامان نگاهش را پایین انداخت.
سامان:
کسی که سالها پیش فکر میکردید برای همیشه از زندگیتون رفته.
سرم را بالا آوردم.
سامان ادامه داد:
سامان:
شریک سومتون.
قلبم فرو ریخت.
سالها بود حتی فکر کردن به آن ماجرا را هم کنار گذاشته بودم.
اما حالا...
گذشته دوباره برگشته بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
از پشت در صدای حرف زدنشان را شنیدم.
نمیخواستم وارد ماجرا شوم.
من هنوز چیز زیادی از گذشتهی این خانواده نمیدانستم.
فقط یک چیز برایم مهم بود.
ملینا.
نگاهی به در اتاقش انداختم.
آرام بود.
لبخند کوچکی زدم.
حامی:
خوشحالم که برگشتی...
اما نمیدانستم همین گذشتهای که امشب دربارهاش حرف میزدند...
قرار است دوباره به زندگی ملینا برگردد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
سامان هنگام رفتن مکث کرد.
سامان:
یه چیز دیگه...
کامران:
چی؟
سامان:
اگه اون آدم واقعاً برگشته باشه...
نگاهش جدی شد.
سامان:
این بار هدفش فقط شما نیستید.
نگاهش کردم.
سامان:
ملیناست.
در بسته شد.
و من برای اولین بار فهمیدم...
نجات ملینا شاید پایان این ماجرا نبود.
شاید فقط شروعِ روبهرو شدن با گذشته بود.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
درود؛ عذرمیخوام امروز حالم خوب نبود همین دوتا پارتو تونستم تایپ کنم💔
فردا جبرانی میدم بهتون قشنگام؛✨️
هدایت شده از ..سین،مهمه
Happy🕺🏻111 😭💘
سخنآن یآسی :
قربونتون برم من تا اینجا باهام بودید ؛ 😭🛐
ایشاالله تا تهش کنار هم میمونیم ؛ 🙆🏻♀️🥲
بازم اگر قرار شد بالاتر بریم پیشم میمونید؟!🥹💞
این بالاترین آماری بود که رفته بودیم ؛ بالاتر از این هم میریم؟!🥺✨
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۸
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۷۹
❝ بعضی گذشتهها،
وقتی دوباره برمیگردند،
قرار نیست همیشه همهچیز را خراب کنند...
گاهی فقط میآیند
تا یک زخمِ قدیمی را ببندند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
در بعد از رفتن سامان بسته شد.
چند ثانیه همانجا ایستادم.
حرفهایش هنوز توی ذهنم بود.
«شریک سومتون...»
آرام روی صندلی نشستم.
سالها بود سعی میکردم آن اتفاق را فراموش کنم.
اما حالا دوباره برگشته بود.
گوشیام ناگهان زنگ خورد.
شماره ناشناس.
چند لحظه به صفحه خیره شدم.
بعد جواب دادم.
کامران:
الو؟
صدایی که از آن طرف خط آمد، باعث شد نفسم برای لحظهای بند بیاید.
شریک سوم:
بالاخره جواب دادی، کامران.
دستم مشت شد.
کامران:
تو...
شریک سوم:
فکر کردی بعد از این همه سال، همهچیز رو فراموش کردم؟
کامران:
چی میخوای؟
چند لحظه سکوت کرد.
شریک سوم:
پول.
کامران چیزی نگفت.
شریک سوم:
یه مبلغ میخوام. بعدش دیگه کاری به تو و خانوادهات ندارم.
کامران:
چرا باید بهت اعتماد کنم؟
شریک سوم:
چون این آخرین باره که باهات تماس میگیرم.
نگاهم به سمت راهروی اتاق ملینا رفت.
کامران:
چقدر؟
مبلغ را گفت.
برای چند لحظه سکوت کردم.
کامران:
قبوله.
شریک سوم:
فردا.
کامران:
و بعدش؟
شریک سوم:
تموم میشه.
تماس قطع شد.
گوشی را پایین آوردم.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای شاهین از پشت سرم آمد.
شاهین:
اون بود؟
سرم را تکان دادم.
کامران:
آره.
شاهین:
چی میخواست؟
کامران:
پول.
مکث کردم.
کامران:
میگه بعدش دست از سرمون برمیداره.
شاهین آهسته گفت:
شاهین:
امیدوارم راست بگه.
من هم همین را میخواستم باور کنم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
از اتاق ملینا بیرون آمدم.
کامران را دیدم که هنوز گوشی در دستش بود.
حامی:
همهچیز خوبه؟
کامران چند لحظه نگاهم کرد.
کامران:
آره... فقط یه مسئلهی قدیمیه.
چیزی نپرسیدم.
حامی:
مهم اینه که ملینا الان امنه.
کامران لبخند کمرنگی زد.
کامران:
دقیقاً.
نگاهم به سمت اتاق ملینا رفت.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم شاید واقعاً آرامش به این خانه برگشته باشد.
اما هنوز یک قدم مانده بود.
فردا...
و آخرین دیدار با گذشته.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
214K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز روزجهانیِچشمخوشگلاس؛👀✨️
روزتونمبــــــــــــــــارک💘🥺
فورکنپیوی/چنلِاونچشمخوشگله:)🤏🏼🎀
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
𓂃 ࣪˖حَــوآلـــــیِدِل؛˖ ࣪𓂃
-𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
کیک دسر غنچه
𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉
𝑪𝒉𝒂𝒓𝒎𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒊𝒆𝒇
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲
𝘿𝘢𝙙𝘢 𝙨𝘢𝙡𝘦𝙝𝘪✨️
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒚
دُنـیــای بیرَحم
تقدیمی آوردم چه تقدیمی. 🌱🌚
هرکی عضو شد لینک چنلش رو با شات برام بفرسته اونم میزارم.
@h_anitaa
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
https://eitaa.com/Novel_maleka
𓂃 ࣪˖حَــوآلـــــیِدِل؛˖ ࣪𓂃
https://eitaa.com/joinchat/4177725127Cafe397be9a
https://eitaa.com/Donyaye_biraham
دُنـیــای بیرَحم
@Haamim_salehii
-𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
https://eitaa.com/joinchat/1121453725C230f738964
𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉
https://eitaa.com/Dollux
𝑪𝒉𝒂𝒓𝒎𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒊𝒆𝒇
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲
@haamim71
@iHamim_ham
𝘿𝘢𝙙𝘢 𝙨𝘢𝙡𝘦𝙝𝘪✨️
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒚
https://eitaa.com/Hamimnahim
عجب چنلایی هستن از دست ندین عضو شون بشین.
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
https://eitaa.com/Novel_maleka
𓂃 ࣪˖حَــوآلـــــیِدِل؛˖ ࣪𓂃
https://eitaa.com/joinchat/4177725127Cafe397be9a
https://eitaa.com/Donyaye_biraham
دُنـیــای بیرَحم
@Haamim_salehii
-𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
https://eitaa.com/joinchat/1121453725C230f738964
𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉
https://eitaa.com/Dollux
𝑪𝒉𝒂𝒓𝒎𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒊𝒆𝒇
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲
@haamim71
@iHamim_ham
𝘿𝘢𝙙𝘢 𝙨𝘢𝙡𝘦𝙝𝘪✨️
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒚
https://eitaa.com/Hamimnahim
عجب چنلایی هستن از دست ندین عضو شون بشین.