eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
506 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی آدم‌ها، وقتی می‌ترسند کسی را از دست بدهند، تازه می‌فهمند چقدر برایشان مهم بوده... حتی اگر هنوز اسمش را ندانند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، همراه مهدیا، آیلین و هلیا توی حیاط دانشگاه نشسته بودیم. مهدیا: من هنوز معتقدم استاد امروز با من مشکل شخصی داره! آیلین: تو پنج دقیقه دیر رسیدی سر کلاس. مهدیا: پنج دقیقه که چیزی نیست! هلیا: برای استادا چرا. همه خندیدیم. همان لحظه چند پس..ر از کنارمان رد شدند. یکی‌شان ایستاد. پس..ر: این‌جا جای نشستن شما نیست. مهدیا اخم کرد. مهدیا: پس کجاست؟ پ..سر: هر جایی غیر از اینجا. ملینا: ما فقط نشستیم... اگه مشکلی هست، می‌ریم. خواستم بلند شوم که یکی از آن‌ها جلوی مسیرمان ایستاد. پس..ر: گفتم اینجا نشینید. مهدیا: خب لازم نیست این‌طوری حرف بزنی! پ..سر با خنده به دوستانش نگاه کرد. پ..سر: خانم شاعر هم صداش دراومد. آرش که کمی دورتر ایستاده بود، سرش را بالا آورد. آرش: چی گفتی؟ مهدیا با تعجب برگشت. آرش همراه حامی به سمت ما می‌آمدند. پ..سر: هیچی، رفیق. آرش: پس چرا صداتون این‌قدر بلنده؟ حامی کنار ملینا ایستاد. نگاهش اول روی صو..رت ملینا افتاد. حامی: خوبی؟ ملینا سرش را تکان داد. ملینا: آره... فقط اینا یه کم مزا...حم شدن. حامی نگاهش را به پس...رها برگرداند. حامی: پس بهتره مزا...حم نشن. لحنش آرام بود. اما آن‌قدر جدی که پس..ر چیزی نگفت. آرش هم کنار مهدیا ایستاد. آرش: مشکلی پیش اومده؟ مهدیا: نه، فقط این آقایون فکر کردن دانشگاه ا..رث پدریشونه. آرش لبخند کوتاهی زد. آرش: خب، حالا که فهمیدن اشتباه کردن، می‌تونن برن. پ..سر: اصلا شماها چیکارشون هستین؟! حامی: همه‌کارشون به شما مربوط نیس. یکی از پ..سرها زیر ل..ب چیزی گفت. آرش: چی گفتی؟ پس..ر: هیچی. آرش: خوبه. پ..سرها چند لحظه نگاهشان کردند و بعد دور شدند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رفتند، نفس راحتی کشیدم. حامی رو به من کرد. حامی: ترسیدی؟ ملینا: یکم. حامی: چرا چیزی نگفتی؟ ملینا: نمی‌خواستم دوباره همه نگران من بشن. چند لحظه نگاهم کرد. حامی: ملینا... صدایش آرام‌تر شد. حامی: قرار نیست هر بار که می‌ترسی، وانمود کنی چیزی نشده. ساکت شدم. حامی: حداقل وقتی من کنارتم، لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی. لبخند خیلی کوچکی زدم. ملینا: می‌دونی چیه؟ حامی: چی؟ ملینا: اینکه تو همیشه وقتی فکر می‌کنم دیگه نمی‌تونم آروم باشم... یه جوری آرومم می‌کنی. حامی برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد لبخند زد. حامی: شاید چون نمی‌تونم ببینم ناراحتی. قل...بم برای لحظه‌ای تندتر زد. نگاهم را پایین انداختم. ملینا: بازم ممنونم. حامی: برای چی؟ ملینا: برای اینکه هستی. حامی لبخند آرامی زد. حامی: منم خوشحالم که دوباره می‌بینم می‌خندی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) آرش کنارم راه می‌رفت. مهدیا: راستی... آرش: هوم؟ مهدیا: تو چرا این‌قدر سریع اومدی؟ آرش: چون دیدم چند نفر دارن مزا..حمتون می‌شن. مهدیا: فقط همین؟ آرش: آره. مهدیا با شیط...نت نگاهش کرد. مهدیا: مطمئنی؟ آرش: صددرصد. مهدیا: پس چرا وقتی اون پس..ره باهام حرف زد، قیافت این شکلی شد؟ آرش: چه شکلی؟ مهدیا: همین شکلی که الان داری! آرش خندید. آرش: خانم شاعر... مهدیا: چی؟ آرش: زیادی سؤال می‌پرسی. مهدیا: و تو زیادی جواب نمی‌دی. آرش: شاید بعضی جواب‌ها گفتنی نیستن. مهدیا چند لحظه ساکت ماند. بعد لبخند زد. مهدیا: عجب فیلسوفی شدی امروز! آرش: تقصیر توئه. مهدیا: من؟! آرش: آره. مهدیا: چرا؟ آرش: هیچی... و جلوتر رفت. مهدیا با تعجب دنبالش نگاه کرد. برای اولین بار... حس کرد شاید پشت تمام شوخی‌های آرش، چیز دیگری هم پنهان شده باشد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پارت‌ِ‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🙂
سلامـ برابچـ👋🏻 خوشـ امدید بـہ دنیاے قشنگـ ما دوتا: 🖇 @ASAL1393333333333 🖇 @fhgbgtfg اینجا با سـہ ؋ـسقلـے سروکار داریمـ کـہ خیلـے شیطونـ و بامزه و باهوشـ هستنـ🐥✨️ جاے شما خالـے بُـدو بکوبـ پیوستنو💎🌌 🧸لینکـ دنیامونـ🧸 https://eitaa.com/asal139333
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی حس‌ها، اولش شبیه یک لبخند ساده‌اند... بعد کم‌کم می‌فهمی دلیل خیلی از لبخندهایت، همان آدم بوده. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از ماجرای حیاط، تصمیم گرفتیم برای ناهار همه با هم به کافه‌ی نزدیک دانشگاه برویم. مهدیا کنارم راه می‌رفت و هنوز داشت درباره‌ی اتفاق چند دقیقه قبل حرف می‌زد. مهدیا: من هنوز از اون پ...سره عص..بانیم! آیلین: تو که همیشه ع..صبانی‌ای! مهدیا: نه! من فقط با صدای بلند حرف می‌زنم. هلیا: این همون تعریف ع..صبانی بودنه. خندیدیم. چند قدم جلوتر، آرش و حامی با هم راه می‌رفتند. آرش آرام چیزی به حامی گفت و هر دو خندیدند. نگاهم روی حامی ماند. آیلین آرام به شانه‌ام زد. آیلین: چیزی شده؟ ملینا: نه. آیلین: پس چرا داری اون‌طوری نگاهش می‌کنی؟ سریع نگاهم را برگرداندم. ملینا: چه‌طوری؟ آیلین: هیچی... خودت بهتر می‌دونی. لبخند زد و جلوتر رفت. گونه‌هایم کمی گرم شده بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) داخل کافه نشستیم. حامی: ملینا، چی سفارش می‌دی؟ ملینا: هرچی تو بگیری. حامی: این خطرناکه. ملینا: چرا؟ حامی: چون ممکنه یه چیز عجیب سفارش بدم. ملینا خندید. ملینا: پس خودت انتخاب کن. حامی: باشه. چند دقیقه بعد، نوشیدنی‌ها روی میز قرار گرفت. ملینا جرعه‌ای نوشید و لبخند زد. ملینا: خوبه. حامی: پس انتخابم درست بوده. ملینا: این‌قدر به خودت افتخار نکن. حامی: بذار یه کم خوشحال باشم. ملینا: باشه، آقای انتخاب‌گرِ حرفه‌ای! هر دو خندیدیم. چند لحظه بعد، صدای ملینا آرام‌تر شد. ملینا: حامی... حامی: جانم؟ ملینا: امروز وقتی اون پ...سرها اومدن... مکث کرد. ملینا: یه لحظه دوباره همون ترس چند وقت پیش اومد سرا...غم. لبخندم محو شد. حامی: می‌فهمم. ملینا: ولی وقتی دیدمتون، نمی‌دونم چرا خیالم راحت شد. نگاهش کردم. حامی: چون می‌دونستی تنها نیستی. ملینا آرام لبخند زد. ملینا: آره... شاید. چند ثانیه سکوت کردیم. بعد آرام گفتم: حامی: هر وقت ترسیدی، فقط منو صدا کن. ملینا: قول می‌دی جواب بدی؟ حامی: حتماً. لبخند زد. ملینا: پس منم قول می‌دم دیگه همه‌چیز رو تنهایی تحمل نکنم. و همین یک جمله... برای من از هر چیزی قشنگ‌تر بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) آن طرف میز، آرش و مهدیا مشغول بحث بودند. مهدیا: چرا غذای منو برداشتی؟ آرش: چون خوشمزه‌تر بود. مهدیا: اون غذای منه! آرش: از این به بعد مشترکه. مهدیا: کی گفته؟ آرش: خودم. مهدیا با اخم نگاهش کرد. آرش خندید و غذایش را پس داد. آرش: باشه، دعوا نکن خانم شاعر. مهدیا: باز شروع کردی! همه خندیدیم. آرش هم لبخند زد. اما نگاهش برای چند ثانیه روی مهدیا ماند. این بار... نه برای شوخی. برای چیزی که خودش هنوز نمی‌خواست اسمش را بگذارد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) عصر، وقتی از کافه بیرون آمدیم، آسمان کمی ابری شده بود. آیلین و هلیا جلوتر رفتند. مهدیا و آرش هم مشغول بحث بودند. من کنار حامی ماندم. حامی: امروز بهتر بود؟ لبخند زدم. ملینا: خیلی. حامی: خوبه. چند قدم سکوت کردیم. بعد آرام گفتم: ملینا: فکر کنم دلم برای همین روزای ساده تنگ شده بود. حامی: منم. نگاهش کردم. حامی: و فکر کنم از این به بعد باید بیشترشون کنیم. لبخند زدم. این بار... نه از روی اج...بار. نه برای اینکه وانمود کنم حالم خوب است. واقعاً خوشحال بودم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
موزیک جدید تو راههههههههههه😭😭😭😭😭😭😭🤍🤍🤍🎀🎀🎀✨️✨️✨️
فردا ساعت¹⁹ توی کانال یوتــ..ـیوب حامیم متنشر میشههههه😭😭😭💘🎉