eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
494 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
آماده‌اید برای پارت های بعدی؟🎼
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 11 ❝ بعضی آهنگ‌ها، قبل از اینکه شنیده شوند، اول باید احساس
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 12 ❝ گاهی برای کامل شدنِ یک آهنگ، فقط یک جمله کم نیست... یک حس کم است. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) روز بعد دوباره توی سالن تمرین بودیم. دفتر تقریباً پر شده بود. فقط یک قسمت کوتاه از آخر آهنگ باقی مونده بود؛ همون بخشی که قرار بود همه‌چیز رو جمع کنه. حامی پشت پیانو نشست و چند بار ملودی آخر رو تکرار کرد. بار اول... نه. بار دوم... باز هم نه. بار سوم که تموم شد، دست‌هاش رو از روی پیانو برداشت. حامی: «یه چیزی درست نیست.» ملینا: «آره.» حامی با تعجب نگاهم کرد. حامی: «تو هم حسش کردی؟» سرم رو تکون دادم. ملینا: «انگار آخرش یهویی تموم می‌شه.» حامی: «دقیقاً.» دفتر رو برداشت. چند خط رو دوباره خوند. بعد خودکار رو روی کاغذ گذاشت. حامی: «چی باید بگیم؟» ملینا: «نمی‌دونم.» چند ثانیه هر دو ساکت موندیم. از پنجره‌ی سالن، نور عصر روی کف افتاده بود. حامی دوباره به پیانو نگاه کرد. حامی: «شاید اصلاً لازم نیست چیزی بگیم.» ملینا: «یعنی؟» حامی: «شاید باید فقط بذاریم موسیقی حرف بزنه.» لبخند زدم. ملینا: «این یکی رو دوست دارم.» دوباره شروع کرد. این بار، بعد از آخرین جمله، به جای اینکه سریع آهنگ رو ببنده، چند نت آرام نواخت. صدای پیانو کم‌کم توی سالن محو شد. سکوت نشست. و... همون سکوت، دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتیم. حامی آرام گفت: «همینه.» نگاهش کردم. ملینا: «تموم شد؟» لبخند زد. حامی: «فکر کنم.» به دفتر نگاه کردم. تمام صفحه‌ها پر شده بودند. بعد از نزدیک دو هفته، بالاخره تمامش کرده بودیم. ملینا: «باورم نمی‌شه.» حامی: «منم.» دفتر رو بستم. حامی چند لحظه ساکت موند و بعد گفت: «می‌دونی چیه؟» ملینا: «چی؟» حامی: «اگه اون روز کمکم نمی‌کردی، احتمالاً این آهنگ هیچ‌وقت این شکلی نمی‌شد.» شانه بالا انداختم. ملینا: «تو خودت بلد بودی.» حامی: «نه.» با لبخند نگاهم کرد. حامی: «من فقط موسیقی رو بلد بودم. تو کمک کردی حسش پیدا بشه.» برای چند لحظه چیزی نگفتم. نمی‌دونستم چرا، اما جمله‌اش بیشتر از چیزی که انتظار داشتم روی دلم نشست. دفتر رو برداشتم و بلند شدم. ملینا: «خب... حالا آقای خواننده، باید تمرین کنی.» خندید. حامی: «چشم، خانوم نویسنده.» ملینا: «من نویسنده نیستم!» حامی: «باشه، خانومِ کمک‌نویسنده.» خندیدم. از سالن بیرون رفتیم. آهنگ تموم شده بود... اما چیزی که بین اون همه صفحه و نت و کلمه شکل گرفته بود، تازه داشت شروع می‌شد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 12 ❝ گاهی برای کامل شدنِ یک آهنگ، فقط یک جمله کم نیست... ی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 13 ❝ بعضی چیزها وقتی تمام می‌شوند، تازه می‌فهمی چقدر به شروعشان وابسته شده‌ای... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) آهنگ بالاخره تمام شده بود. اما از فردای همان روز، مرحله‌ی سخت‌تری شروع شد. تمرین. حامی قرار بود برای جشنواره، تنها روی صحنه بخونه و هم‌زمان پیانو بزنه. برای همین باید همه‌چیز دقیق می‌شد. ریتم، ملودی، شروع و پایان، حتی مکث‌های بین بخش‌ها. آن روز بعد از دانشگاه، دوباره رفتم سالن تمرین. وقتی وارد شدم، حامی مشغول تمرین بود. یک بار آهنگ رو کامل اجرا کرد. وقتی تمام شد، چند ثانیه سکوت کرد. بعد رو به من کرد. حامی: «خب؟» ملینا: «خوبه.» ابروهاش رو بالا انداخت. حامی: «فقط خوبه؟» خندیدم. ملینا: «خیلی خوبه.» حامی: «پس چرا اون قیافه رو داری؟» ملینا: «کدوم قیافه؟» حامی: «همون که یعنی یه چیزی ایراد داره.» چند لحظه فکر کردم. ملینا: «قسمت آخر رو یه کم آروم‌تر برو.» حامی: «چرا؟» ملینا: «چون آخرش قراره حس آرامش بده. اگه تند تمومش کنی، اون حس از بین می‌ره.» چند ثانیه نگاهم کرد. بعد دوباره نشست پشت پیانو. حامی: «باشه. دوباره.» این بار، آخر آهنگ رو آرام‌تر نواخت. وقتی تمام شد، خودم ناخودآگاه لبخند زدم. ملینا: «همینه.» حامی: «پس خانومِ کمک‌نویسنده تأیید کرد.» ملینا: «بالاخره یه بار حرفمو گوش دادی.» حامی: «من همیشه گوش می‌دم.» ملینا: «نه، فقط وانمود می‌کنی.» خندید. تمرین رو ادامه دادیم. هر بار یک چیز کوچک تغییر می‌کرد. یک نت، یک مکث، یک قسمت از ملودی. تا اینکه بعد از چند ساعت، حامی بالاخره از پشت پیانو بلند شد. حامی: «فکر کنم برای امروز کافیه.» به ساعت نگاه کردم. واقعاً چند ساعت گذشته بود. ملینا: «اصلاً نفهمیدم کی گذشت.» حامی: «منم.» وسایلش رو جمع کرد. بعد دفتر آهنگ رو برداشت و گفت: «راستی...» ملینا: «هوم؟» حامی: «برای روز اجرا میای، دیگه؟» لبخند زدم. ملینا: «مگه می‌شه نیام؟» حامی: «خوبه.» فقط همین رو گفت. اما لبخندی که بعدش روی صورتش نشست، انگار جواب تمام سؤال‌های من بود. از سالن بیرون آمدیم. جشنواره هنوز چند هفته فاصله داشت... ولی برای اولین بار، احساس کردم چیزی که قرار بود فقط یک اجرا باشد، دارد برای هر دوی ما معنی دیگری پیدا می‌کند. و شاید... هنوز هیچ‌کداممان حاضر نبودیم اسمش را بگذاریم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌های‌جدید‌،نوشِ‌نگاهتون؛✨️🤏🏽 حالا‌شما‌و‌ناشناس؛ آماده‌اید‌واسه‌پارت‌های‌بعدی..؟ ببینم‌این‌بار‌چه‌حرفایی‌برای‌گفتن‌دارین...👀🤎 میخوام‌ناشناس‌پر‌از‌حرف‌ها،نظرات‌و‌احساسات‌شما‌باشه..!)🕯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 13 ❝ بعضی چیزها وقتی تمام می‌شوند، تازه می‌فهمی چقدر به شر
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 14 ❝ بعضی روزها اتفاق خاصی نمی‌افتد... اما همان روزهای ساده، بعدها تبدیل می‌شوند به عزیزترین خاطره‌ها. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح دانشگاه، مثل همیشه شلوغ بود. صدای حرف زدن دانشجوها، رفت‌وآمد بین کلاس‌ها و بوی قهوه‌ای که از کافه‌ی کوچک کنار دانشکده می‌آمد. وقتی وارد محوطه شدم، آیلین و هلیا کنار نیمکت نشسته بودند. آیلین با دیدنم دست تکون داد. آیلین: «ملینااا! بالاخره خانوم پیداش شد.» کنارشون رفتم. ملینا: «مگه کجا بودم؟» هلیا: «سه روزه هر وقت می‌بینیمت یا دفتر دستته، یا می‌ری سالن تمرین.» آیلین: «مشکوک شدیم.» چشم‌هام رو ریز کردم. ملینا: «مشکوک به چی؟» آیلین با شیطنت گفت: «به اینکه یه پروژه‌ی دانشگاهی انقدر برات جذاب شده؟» خندیدم. ملینا: «پروژه نیست.» هلیا: «پس چیه؟» ملینا: «کمک می‌کنم حامی برای جشنواره یه آهنگ آماده کنه.» آیلین با تعجب نگاهم کرد. آیلین: «وایسا... یعنی تو توی نوشتن آهنگ کمک کردی؟» ملینا: «یه کم.» هلیا: «یه کم؟» آیلین: «پس اون همه غیب شدنت واسه همین بوده!» ملینا: «غیب نشدم که!» هلیا: «باشه خانوم.» همون لحظه، صدای خنده‌ی مهدیا از پشت سرمون اومد. مهدیا: «چی شده؟ باز دارین ملینا رو بازجویی می‌کنین؟» آیلین: «داریم کشف می‌کنیم چرا این چند وقته انقدر درگیر یه آهنگه.» مهدیا: «خب نتیجه؟» هلیا: «هنوز معلوم نیست.» هر چهار نفر خندیدیم. چند قدم آن‌طرف‌تر، آرش و حامی هم به سمت ما می‌اومدند. آرش که رسید، رو به حامی گفت: «بالاخره تمرینت تموم شد یا هنوز داری این بدبخت رو می‌کشونی سالن؟» حامی خندید. حامی: «اتفاقاً خودش میاد.» آیلین سریع گفت: «آهااا! پس خودش میاد؟» نگاهش کردم. ملینا: «آیلین!» همه خندیدند. حامی هم سرش رو پایین انداخت و لبخند زد. آرش: «خب، آهنگ آماده‌ست؟» حامی: «متنش کامل شده.» آرش: «پس جشنواره قراره شنیدنی باشه.» حامی نگاهی کوتاه به من انداخت. حامی: «آره... فکر کنم.» نگاهش چند ثانیه روی من موند. بعد دوباره رو به آرش کرد. من هم چیزی نگفتم. فقط دفترم رو بستم. گاهی لازم نبود کسی چیزی بگه. بعضی نگاه‌ها، خودشون حرف می‌زدند. و من هنوز نمی‌دونستم چرا هر بار که حامی از این آهنگ حرف می‌زد، لبخندم زودتر از خودم جوابش رو می‌داد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 14 ❝ بعضی روزها اتفاق خاصی نمی‌افتد... اما همان روزهای ساد
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 15 ❝ بعضی آهنگ‌ها را نمی‌شود فقط خواند... باید کسی را داشته باشی که دلیلِ خواندنشان باشد. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، حامی پیام داد. «اگه وقت داری، بیا سالن. می‌خوام یه بار دیگه آهنگ رو تمرین کنم.» گوشی رو کنار گذاشتم و بعد از چند دقیقه جواب دادم: «باشه.» وقتی به سالن رسیدم، حامی پشت پیانو نشسته بود. این بار خبری از دفتر و برگه‌های پراکنده نبود. همه‌چیز مرتب روی پایه قرار داشت. حامی: «سلام.» ملینا: «سلام.» کنارش نشستم. چند لحظه چیزی نگفت. بعد شروع کرد به نواختن. آهنگ آرام توی سالن پخش شد. این بار، همه‌چیز خیلی روان‌تر بود. نه مکث اضافه‌ای، نه نت اشتباهی. وقتی تمام شد، حامی دستش رو از روی کلاویه‌ها برداشت. ملینا: «خیلی بهتر شده.» حامی: «آره.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «می‌دونی چی عجیبه؟» ملینا: «چی؟» حامی: «اولش فکر می‌کردم فقط یه آهنگ برای جشنواره‌ست.» نگاهش کردم. حامی: «ولی الان هر بار می‌خونمش، حس می‌کنم یه چیزی بیشتر از یه آهنگه.» ملینا: «شاید چون وقت زیادی براش گذاشتیم.» حامی لبخند کوچیکی زد. حامی: «شاید.» دوباره به پیانو نگاه کرد. حامی: «یا شاید چون وقتی می‌خونمش، یاد کسی می‌افتم که کنارم بود وقتی داشتم می‌نوشتمش.» قلبم برای لحظه‌ای بی‌دلیل تندتر زد. اما سریع نگاهم رو ازش گرفتم. ملینا: «خب... طبیعیه.» حامی: «طبیعیه؟» ملینا: «آره. وقتی یه کاری رو با یکی انجام می‌دی، بعداً با دیدنش یاد اون آدم می‌افتی.» حامی چند لحظه ساکت موند. بعد آرام خندید. حامی: «تو خیلی منطقی‌ای.» ملینا: «خب هستم دیگه.» حامی: «گاهی زیادی.» خندیدم. ملینا: «این تعریف بود؟» حامی: «نمی‌دونم.» دوباره شروع کرد به نواختن. من هم ساکت گوش دادم. این بار، وقتی آهنگ به آخر رسید، دیگه برایم فقط یک ملودی زیبا نبود. انگار هر نت، یک تکه از دو هفته‌ی گذشته بود. کافه، کتابخانه، برگه‌های خط‌خورده، خنده‌ها، بحث‌های کوچک... و آن لحظه، برای اولین بار به ذهنم رسید: شاید بعضی آدم‌ها بی‌آنکه بفهمی، آرام‌آرام وارد خاطراتت می‌شوند. نه با اتفاقی بزرگ... فقط با چند ساعت کنار هم بودن. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌های‌جدید‌،نوشِ‌نگاهتون؛✨️🤏🏽 حالا‌شما‌و‌ناشناس؛ آماده‌اید‌واسه‌پارت‌های‌بعدی..؟ ببینم‌این‌بار‌چه‌حرفایی‌برای‌گفتن‌دارین...👀🤎 میخوام‌ناشناس‌پر‌از‌حرف‌ها،نظرات‌و‌احساسات‌شما‌باشه..!)🕯