نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 11 ❝ بعضی آهنگها، قبل از اینکه شنیده شوند، اول باید احساس
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 12
❝ گاهی برای کامل شدنِ یک آهنگ،
فقط یک جمله کم نیست...
یک حس کم است. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روز بعد دوباره توی سالن تمرین بودیم.
دفتر تقریباً پر شده بود.
فقط یک قسمت کوتاه از آخر آهنگ باقی مونده بود؛
همون بخشی که قرار بود همهچیز رو جمع کنه.
حامی پشت پیانو نشست و چند بار ملودی آخر رو تکرار کرد.
بار اول...
نه.
بار دوم...
باز هم نه.
بار سوم که تموم شد،
دستهاش رو از روی پیانو برداشت.
حامی:
«یه چیزی درست نیست.»
ملینا:
«آره.»
حامی با تعجب نگاهم کرد.
حامی:
«تو هم حسش کردی؟»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«انگار آخرش یهویی تموم میشه.»
حامی:
«دقیقاً.»
دفتر رو برداشت.
چند خط رو دوباره خوند.
بعد خودکار رو روی کاغذ گذاشت.
حامی:
«چی باید بگیم؟»
ملینا:
«نمیدونم.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندیم.
از پنجرهی سالن،
نور عصر روی کف افتاده بود.
حامی دوباره به پیانو نگاه کرد.
حامی:
«شاید اصلاً لازم نیست چیزی بگیم.»
ملینا:
«یعنی؟»
حامی:
«شاید باید فقط بذاریم موسیقی حرف بزنه.»
لبخند زدم.
ملینا:
«این یکی رو دوست دارم.»
دوباره شروع کرد.
این بار،
بعد از آخرین جمله،
به جای اینکه سریع آهنگ رو ببنده،
چند نت آرام نواخت.
صدای پیانو کمکم توی سالن محو شد.
سکوت نشست.
و...
همون سکوت،
دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتیم.
حامی آرام گفت:
«همینه.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«تموم شد؟»
لبخند زد.
حامی:
«فکر کنم.»
به دفتر نگاه کردم.
تمام صفحهها پر شده بودند.
بعد از نزدیک دو هفته،
بالاخره تمامش کرده بودیم.
ملینا:
«باورم نمیشه.»
حامی:
«منم.»
دفتر رو بستم.
حامی چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
«میدونی چیه؟»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«اگه اون روز کمکم نمیکردی، احتمالاً این آهنگ هیچوقت این شکلی نمیشد.»
شانه بالا انداختم.
ملینا:
«تو خودت بلد بودی.»
حامی:
«نه.»
با لبخند نگاهم کرد.
حامی:
«من فقط موسیقی رو بلد بودم.
تو کمک کردی حسش پیدا بشه.»
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
نمیدونستم چرا،
اما جملهاش بیشتر از چیزی که انتظار داشتم
روی دلم نشست.
دفتر رو برداشتم و بلند شدم.
ملینا:
«خب... حالا آقای خواننده، باید تمرین کنی.»
خندید.
حامی:
«چشم، خانوم نویسنده.»
ملینا:
«من نویسنده نیستم!»
حامی:
«باشه، خانومِ کمکنویسنده.»
خندیدم.
از سالن بیرون رفتیم.
آهنگ تموم شده بود...
اما چیزی که بین اون همه صفحه و نت و کلمه شکل گرفته بود،
تازه داشت شروع میشد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۲
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 12 ❝ گاهی برای کامل شدنِ یک آهنگ، فقط یک جمله کم نیست... ی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 13
❝ بعضی چیزها وقتی تمام میشوند،
تازه میفهمی چقدر به شروعشان وابسته شدهای... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
آهنگ بالاخره تمام شده بود.
اما از فردای همان روز،
مرحلهی سختتری شروع شد.
تمرین.
حامی قرار بود برای جشنواره،
تنها روی صحنه بخونه و همزمان پیانو بزنه.
برای همین باید همهچیز دقیق میشد.
ریتم،
ملودی،
شروع و پایان،
حتی مکثهای بین بخشها.
آن روز بعد از دانشگاه،
دوباره رفتم سالن تمرین.
وقتی وارد شدم،
حامی مشغول تمرین بود.
یک بار آهنگ رو کامل اجرا کرد.
وقتی تمام شد،
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد رو به من کرد.
حامی:
«خب؟»
ملینا:
«خوبه.»
ابروهاش رو بالا انداخت.
حامی:
«فقط خوبه؟»
خندیدم.
ملینا:
«خیلی خوبه.»
حامی:
«پس چرا اون قیافه رو داری؟»
ملینا:
«کدوم قیافه؟»
حامی:
«همون که یعنی یه چیزی ایراد داره.»
چند لحظه فکر کردم.
ملینا:
«قسمت آخر رو یه کم آرومتر برو.»
حامی:
«چرا؟»
ملینا:
«چون آخرش قراره حس آرامش بده.
اگه تند تمومش کنی، اون حس از بین میره.»
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد دوباره نشست پشت پیانو.
حامی:
«باشه. دوباره.»
این بار،
آخر آهنگ رو آرامتر نواخت.
وقتی تمام شد،
خودم ناخودآگاه لبخند زدم.
ملینا:
«همینه.»
حامی:
«پس خانومِ کمکنویسنده تأیید کرد.»
ملینا:
«بالاخره یه بار حرفمو گوش دادی.»
حامی:
«من همیشه گوش میدم.»
ملینا:
«نه، فقط وانمود میکنی.»
خندید.
تمرین رو ادامه دادیم.
هر بار یک چیز کوچک تغییر میکرد.
یک نت،
یک مکث،
یک قسمت از ملودی.
تا اینکه بعد از چند ساعت،
حامی بالاخره از پشت پیانو بلند شد.
حامی:
«فکر کنم برای امروز کافیه.»
به ساعت نگاه کردم.
واقعاً چند ساعت گذشته بود.
ملینا:
«اصلاً نفهمیدم کی گذشت.»
حامی:
«منم.»
وسایلش رو جمع کرد.
بعد دفتر آهنگ رو برداشت و گفت:
«راستی...»
ملینا:
«هوم؟»
حامی:
«برای روز اجرا میای، دیگه؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«مگه میشه نیام؟»
حامی:
«خوبه.»
فقط همین رو گفت.
اما لبخندی که بعدش روی صورتش نشست،
انگار جواب تمام سؤالهای من بود.
از سالن بیرون آمدیم.
جشنواره هنوز چند هفته فاصله داشت...
ولی برای اولین بار،
احساس کردم چیزی که قرار بود فقط یک اجرا باشد،
دارد برای هر دوی ما
معنی دیگری پیدا میکند.
و شاید...
هنوز هیچکداممان حاضر نبودیم اسمش را بگذاریم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۳
پارتهایجدید،نوشِنگاهتون؛✨️🤏🏽
حالاشماوناشناس؛
آمادهایدواسهپارتهایبعدی..؟
ببینماینبارچهحرفاییبرایگفتندارین...👀🤎
میخوامناشناسپرازحرفها،نظراتواحساساتشماباشه..!)🕯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 13 ❝ بعضی چیزها وقتی تمام میشوند، تازه میفهمی چقدر به شر
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 14
❝ بعضی روزها اتفاق خاصی نمیافتد...
اما همان روزهای ساده،
بعدها تبدیل میشوند به عزیزترین خاطرهها. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح دانشگاه،
مثل همیشه شلوغ بود.
صدای حرف زدن دانشجوها،
رفتوآمد بین کلاسها
و بوی قهوهای که از کافهی کوچک کنار دانشکده میآمد.
وقتی وارد محوطه شدم،
آیلین و هلیا کنار نیمکت نشسته بودند.
آیلین با دیدنم دست تکون داد.
آیلین:
«ملینااا! بالاخره خانوم پیداش شد.»
کنارشون رفتم.
ملینا:
«مگه کجا بودم؟»
هلیا:
«سه روزه هر وقت میبینیمت یا دفتر دستته، یا میری سالن تمرین.»
آیلین:
«مشکوک شدیم.»
چشمهام رو ریز کردم.
ملینا:
«مشکوک به چی؟»
آیلین با شیطنت گفت:
«به اینکه یه پروژهی دانشگاهی انقدر برات جذاب شده؟»
خندیدم.
ملینا:
«پروژه نیست.»
هلیا:
«پس چیه؟»
ملینا:
«کمک میکنم حامی برای جشنواره یه آهنگ آماده کنه.»
آیلین با تعجب نگاهم کرد.
آیلین:
«وایسا... یعنی تو توی نوشتن آهنگ کمک کردی؟»
ملینا:
«یه کم.»
هلیا:
«یه کم؟»
آیلین:
«پس اون همه غیب شدنت واسه همین بوده!»
ملینا:
«غیب نشدم که!»
هلیا:
«باشه خانوم.»
همون لحظه،
صدای خندهی مهدیا از پشت سرمون اومد.
مهدیا:
«چی شده؟ باز دارین ملینا رو بازجویی میکنین؟»
آیلین:
«داریم کشف میکنیم چرا این چند وقته انقدر درگیر یه آهنگه.»
مهدیا:
«خب نتیجه؟»
هلیا:
«هنوز معلوم نیست.»
هر چهار نفر خندیدیم.
چند قدم آنطرفتر،
آرش و حامی هم به سمت ما میاومدند.
آرش که رسید،
رو به حامی گفت:
«بالاخره تمرینت تموم شد یا هنوز داری این بدبخت رو میکشونی سالن؟»
حامی خندید.
حامی:
«اتفاقاً خودش میاد.»
آیلین سریع گفت:
«آهااا! پس خودش میاد؟»
نگاهش کردم.
ملینا:
«آیلین!»
همه خندیدند.
حامی هم سرش رو پایین انداخت و لبخند زد.
آرش:
«خب، آهنگ آمادهست؟»
حامی:
«متنش کامل شده.»
آرش:
«پس جشنواره قراره شنیدنی باشه.»
حامی نگاهی کوتاه به من انداخت.
حامی:
«آره... فکر کنم.»
نگاهش چند ثانیه روی من موند.
بعد دوباره رو به آرش کرد.
من هم چیزی نگفتم.
فقط دفترم رو بستم.
گاهی لازم نبود کسی چیزی بگه.
بعضی نگاهها،
خودشون حرف میزدند.
و من هنوز نمیدونستم
چرا هر بار که حامی از این آهنگ حرف میزد،
لبخندم زودتر از خودم جوابش رو میداد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۴
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 14 ❝ بعضی روزها اتفاق خاصی نمیافتد... اما همان روزهای ساد
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 15
❝ بعضی آهنگها را نمیشود فقط خواند...
باید کسی را داشته باشی که دلیلِ خواندنشان باشد. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از کلاس،
حامی پیام داد.
«اگه وقت داری، بیا سالن.
میخوام یه بار دیگه آهنگ رو تمرین کنم.»
گوشی رو کنار گذاشتم و بعد از چند دقیقه جواب دادم:
«باشه.»
وقتی به سالن رسیدم،
حامی پشت پیانو نشسته بود.
این بار خبری از دفتر و برگههای پراکنده نبود.
همهچیز مرتب روی پایه قرار داشت.
حامی:
«سلام.»
ملینا:
«سلام.»
کنارش نشستم.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد شروع کرد به نواختن.
آهنگ آرام توی سالن پخش شد.
این بار،
همهچیز خیلی روانتر بود.
نه مکث اضافهای،
نه نت اشتباهی.
وقتی تمام شد،
حامی دستش رو از روی کلاویهها برداشت.
ملینا:
«خیلی بهتر شده.»
حامی:
«آره.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«میدونی چی عجیبه؟»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«اولش فکر میکردم فقط یه آهنگ برای جشنوارهست.»
نگاهش کردم.
حامی:
«ولی الان هر بار میخونمش، حس میکنم یه چیزی بیشتر از یه آهنگه.»
ملینا:
«شاید چون وقت زیادی براش گذاشتیم.»
حامی لبخند کوچیکی زد.
حامی:
«شاید.»
دوباره به پیانو نگاه کرد.
حامی:
«یا شاید چون وقتی میخونمش، یاد کسی میافتم که کنارم بود وقتی داشتم مینوشتمش.»
قلبم برای لحظهای بیدلیل تندتر زد.
اما سریع نگاهم رو ازش گرفتم.
ملینا:
«خب... طبیعیه.»
حامی:
«طبیعیه؟»
ملینا:
«آره.
وقتی یه کاری رو با یکی انجام میدی، بعداً با دیدنش یاد اون آدم میافتی.»
حامی چند لحظه ساکت موند.
بعد آرام خندید.
حامی:
«تو خیلی منطقیای.»
ملینا:
«خب هستم دیگه.»
حامی:
«گاهی زیادی.»
خندیدم.
ملینا:
«این تعریف بود؟»
حامی:
«نمیدونم.»
دوباره شروع کرد به نواختن.
من هم ساکت گوش دادم.
این بار،
وقتی آهنگ به آخر رسید،
دیگه برایم فقط یک ملودی زیبا نبود.
انگار هر نت،
یک تکه از دو هفتهی گذشته بود.
کافه،
کتابخانه،
برگههای خطخورده،
خندهها،
بحثهای کوچک...
و آن لحظه،
برای اولین بار به ذهنم رسید:
شاید بعضی آدمها
بیآنکه بفهمی،
آرامآرام وارد خاطراتت میشوند.
نه با اتفاقی بزرگ...
فقط با چند ساعت کنار هم بودن.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۵
پارتهایجدید،نوشِنگاهتون؛✨️🤏🏽
حالاشماوناشناس؛
آمادهایدواسهپارتهایبعدی..؟
ببینماینبارچهحرفاییبرایگفتندارین...👀🤎
میخوامناشناسپرازحرفها،نظراتواحساساتشماباشه..!)🕯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 15 ❝ بعضی آهنگها را نمیشود فقط خواند... باید کسی را داشت
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 16
❝ گاهی یک جمله،
آنقدر ساده گفته میشود
که نمیفهمی چرا تا ساعتها در ذهنت میماند... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند دقیقهای بود که حامی دوباره مشغول تمرین شده بود.
من هم روی صندلی کنار پیانو نشسته بودم و به دستهاش نگاه میکردم.
اما ذهنم هنوز درگیر حرف چند دقیقه قبلش بود.
«وقتی میخونمش، حس میکنم یه چیزی بیشتر از یه آهنگه.»
و بعد...
«یاد کسی میافتم که کنارم بود وقتی داشتم مینوشتمش.»
نمیدونستم چرا این جمله انقدر توی ذهنم گیر کرده بود.
شاید چون کنجکاو شده بودم.
شاید هم چون نمیخواستم بیش از حد بهش فکر کنم.
حامی:
«ملینا؟»
سرم رو بلند کردم.
ملینا:
«جان؟»
حامی:
«حواست کجاست؟»
لبخند کوچیکی زدم.
ملینا:
«هیچی. داشتم گوش میدادم.»
حامی:
«نه، داشتی فکر میکردی.»
ملینا:
«خب آدم میتونه همزمان فکر کنه و گوش بده.»
خندید.
حامی:
«باشه، خانومِ چندکاره.»
دوباره شروع کرد به نواختن.
چند نت که گذشت،
آرام گفت:
«یه قسمت هنوز باید بهتر بشه.»
ملینا:
«کدوم قسمت؟»
حامی:
«اونجایی که بعدش سکوت میاد.»
به آخر آهنگ اشاره کرد.
ملینا:
«ولی اون سکوت رو دوست دارم.»
حامی:
«منم.
فقط میخوام مطمئن شم روی صحنه هم خوب جواب میده.»
ملینا:
«پس یه بار با صدای بلندتر اجراش کن.»
حامی:
«اینجا؟»
ملینا:
«آره.»
حامی چند لحظه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
حامی:
«باشه.»
این بار،
آهنگ رو از اول شروع کرد.
فضای سالن تقریباً خالی بود.
صدای پیانو،
آروم توی فضا میپیچید
و صدای حامی روی ملودی مینشست.
وقتی به آخرش رسید،
همون سکوت کوتاه اتفاق افتاد.
این بار،
هیچکدوم چیزی نگفتیم.
بعد حامی پرسید:
«خب؟»
ملینا:
«همینه.»
حامی:
«مطمئنی؟»
ملینا:
«آره.
فکر کنم نباید بیشترش کنی.»
لبخند زد.
حامی:
«پس به حرفت گوش میدم.»
بلند شدم.
ملینا:
«خب، من دیگه برم.»
حامی:
«الان؟»
ملینا:
«آره، دیر شده.»
حامی:
«باشه.»
دفترش رو بست.
وقتی از سالن بیرون اومدیم،
چند قدم کنار هم راه رفتیم.
هوا خنک شده بود.
حامی:
«راستی...»
ملینا:
«هوم؟»
حامی:
«مرسی که این مدت کنارم بودی.»
لبخند زدم.
ملینا:
«خواهش میکنم.»
چند قدم دیگه رفتیم.
بعد با خودم فکر کردم...
شاید واقعاً چیز خاصی نبود.
فقط یک آهنگ بود،
یک جشنواره،
و دو نفری که چند هفته برای ساختنش وقت گذاشته بودند.
پس چرا...
حرفهای حامی
هنوز توی ذهنم میچرخید؟
«یاد کسی میافتم که کنارم بود...»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«بیخیال، ملینا... زیادی فکر نکن.»
و برای اولین بار،
سعی کردم کنجکاویای رو که خودم هم دلیلش رو نمیفهمیدم،
نادیده بگیرم.
اما بعضی سؤالها...
وقتی یکبار وارد ذهنت میشوند،
به این راحتی بیرون نمیروند.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۶
پارت جدیدِ «ماه در سکوت»، نوشِ نگاهتون...🌙✨️
حالا نوبت شماست؛
ناشناس رو با پیامهاتون روشن کنید تا منم با انرژیِ شما برگردم سراغ پارت بعدی...🤎
این ماه، بدون حرفهای شما جلو نمیره. 👀🤷🏻♀️
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 16 ❝ گاهی یک جمله، آنقدر ساده گفته میشود که نمیفهمی چرا
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 17
❝ بعضی سؤالها را نمیپرسی؛
نه چون جوابشان مهم نیست،
چون از اهمیت جوابشان میترسی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح روز بعد،
سعی کردم اصلاً به حرفهای حامی فکر نکنم.
واقعاً سعی کردم.
اما خب...
مغز آدم دقیقاً همان چیزی را یادش میماند
که خودش نمیخواهد.
و جملهی حامی هم انگار تصمیم گرفته بود
تا اطلاع ثانوی توی ذهنم بماند.
«یاد کسی میافتم که کنارم بود وقتی داشتم مینوشتمش.»
دفترم را بستم.
ملینا:
«بیخیال.»
از اتاق بیرون آمدم و راهی دانشگاه شدم.
⋆ ───────────── ⋆
وقتی به محوطه رسیدم،
آیلین و هلیا کنار مهدیا نشسته بودند.
آیلین تا منو دید گفت:
«بالاخره خانوم تشریف آوردن!»
ملینا:
«صبح بخیر به شما هم.»
هلیا:
«صبح بخیر؟ ما ده دقیقهست منتظریم.»
ملینا:
«خب من که گفتم کلاس اول دارم.»
مهدیا:
«بذار حدس بزنم...
باز حامی؟»
چشمهام گرد شد.
ملینا:
«چی؟ نه!»
آیلین خندید.
آیلین:
«هیچی نگفتیم که! چرا اینقدر سریع دفاع کردی؟»
ملینا:
«من دفاع نکردم!»
هلیا:
«آره، کاملاً مشخصه. 😂»
چشم غرهای به هر سهشون رفتم.
ملینا:
«اصلاً بیاین یه موضوع دیگه پیدا کنین.»
مهدیا:
«باشه. موضوع جدید.»
کمی مکث کرد و بعد گفت:
«آرش.»
آیلین و هلیا همزمان خندیدند.
ملینا:
«شماها چرا امروز تصمیم گرفتین منو اذیت کنین؟»
همان لحظه صدای آرش از پشت سرمان آمد:
«من چی؟»
مهدیا سریع گفت:
«هیچی خرس قطبی.»
آرش:
«باز شروع کردی؟»
مهدیا:
«من؟ هیچوقت.»
آرش با همان نگاه همیشگیاش به مهدیا نگاه کرد.
«آره، معلومه.»
همه خندیدیم.
چند دقیقه بعد،
حامی هم به جمعمون اضافه شد.
سلام کرد و کنار آرش نشست.
من ناخودآگاه نگاه کوتاهی بهش انداختم.
حامی هم نگاهم کرد.
لبخند کوچیکی زد.
همین.
هیچ حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد.
اما عجیب بود...
همین لبخند ساده،
باعث شد دوباره یاد حرف دیشب بیفتم.
سریع نگاهم رو برگردوندم.
آیلین آرام کنار گوشم گفت:
«چته؟»
ملینا:
«هیچی.»
آیلین:
«مطمئنی؟»
ملینا:
«آره.»
هلیا از آن طرف گفت:
«این "هیچی" خیلی مشکوکه.»
خندیدم.
ملینا:
«شماها زیادی فضولین.»
حامی که انگار بخشی از حرفمون رو شنیده بود،
گفت:
«این یکی رو قبول دارم.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«تو هم طرف اونا شدی؟»
حامی:
«من فقط حقیقت رو گفتم.»
آیلین:
«دیدی؟ حتی خودش هم اعتراف کرد.»
خندهی جمع بلند شد.
برای چند دقیقه،
همهچیز دوباره عادی شد.
همان شوخیها،
همان بحثهای بیاهمیت،
همان روز معمولی دانشگاه.
اما وسط تمام آن خندهها،
یک سؤال کوچک هنوز گوشهی ذهنم مانده بود.
اگر آن «کسی» که حامی گفته بود،
واقعاً من نبودم...
پس چه کسی بود؟
و چرا...
این سؤال برای من مهم شده بود؟
سرم را تکان دادم.
نه.
قرار نبود دنبال جوابش بگردم.
حداقل...
فعلاً نه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۷
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 17 ❝ بعضی سؤالها را نمیپرسی؛ نه چون جوابشان مهم نیست، چو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 18
❝ بعضی خبرها بزرگ نیستند،
اما میتوانند مسیرِ یک روز معمولی را عوض کنند... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از کلاس،
داشتم وسایلم رو جمع میکردم که گوشیام زنگ خورد.
حامی بود.
جواب دادم.
ملینا:
«الو؟»
حامی:
«سلام. کجایی؟»
ملینا:
«دانشگاهم. چی شده؟»
حامی:
«اگه هنوز نرفتی، میتونی بیای سالن؟»
ملینا:
«چیزی شده؟»
چند ثانیه مکث کرد.
حامی:
«یه خبر دارم.»
صدایش آنقدر جدی بود که ناخودآگاه فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده.
ملینا:
«باشه، الان میام.»
⋆ ───────────── ⋆
وقتی وارد سالن شدم،
حامی کنار پیانو ایستاده بود.
همین که منو دید، لبخند زد.
ملینا:
«خب؟ چه خبر شده؟»
حامی:
«اول بشین.»
ملینا:
«حامی، نترسون منو!»
خندید.
حامی:
«چیزی نشده. اتفاقاً خوبه.»
نفس راحتی کشیدم.
ملینا:
«پس بگو دیگه.»
یک برگه از روی میز برداشت و جلویم گرفت.
حامی:
«برنامهی رسمی جشنواره اومده.»
برگه رو گرفتم.
اسم حامی،
کنار زمان اجرا نوشته شده بود.
ملینا:
«جدی؟»
حامی:
«آره.»
لبخند زدم.
ملینا:
«پس قطعی شد.»
حامی:
«قطعی شد.»
چند لحظه به برگه نگاه کردم.
حامی:
«سه هفته دیگه.»
سرم رو بلند کردم.
ملینا:
«سه هفته؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«پس خیلی وقت نداریم.»
حامی:
«برای همین باید تمرینها رو جدیتر کنیم.»
لبخندم کمرنگ شد.
ملینا:
«یعنی از این به بعد بیشتر تمرین داری؟»
حامی:
«احتمالاً.»
بعد با دیدن قیافهام گفت:
«ولی نگران نباش. قرار نیست ناپدید شم.»
خندیدم.
ملینا:
«من نگران نبودم.»
حامی:
«آره، معلومه.»
چشم غرهای بهش رفتم.
ملینا:
«فقط گفتم سه هفته زوده.»
حامی:
«میدونم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«ولی یه چیز دیگه هم هست.»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«برای اجرای نهایی، یه تست صدا هم دارم.»
ملینا:
«خب این که طبیعیه.»
حامی:
«آره.
فقط میخوام قبلش یه بار با تو تمرین کنم.»
متعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«من؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«ولی من که قرار نیست روی صحنه باشم.»
حامی:
«میدونم.»
لبخند زد.
«فقط چون تو از اول آهنگ رو شنیدی، میخوام ببینم وقتی کامل اجراش میکنم چه حسی بهت میده.»
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد لبخند زدم.
ملینا:
«باشه.»
حامی:
«پس فردا؟»
ملینا:
«قبوله.»
دفترش رو برداشت و پشت پیانو نشست.
حامی:
«حالا که اینقدر وقت نداریم، یه بار دیگه از اول بریم؟»
خندیدم.
ملینا:
«بریم.»
و دوباره صدای پیانو
در سالن پیچید.
این بار،
آهنگ برای من فقط خاطرهی آن روزهای کافه و کتابخانه نبود.
حالا یک تاریخ داشت.
یک صحنه.
یک شب که قرار بود تعداد زیادی آدم آن را بشنوند.
و شاید...
یک نفر که قرار بود بیشتر از همه،
معنی این آهنگ را بفهمد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۸