eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
503 دنبال‌کننده
155 عکس
32 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 15 ❝ بعضی آهنگ‌ها را نمی‌شود فقط خواند... باید کسی را داشت
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 16 ❝ گاهی یک جمله، آن‌قدر ساده گفته می‌شود که نمی‌فهمی چرا تا ساعت‌ها در ذهنت می‌ماند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند دقیقه‌ای بود که حامی دوباره مشغول تمرین شده بود. من هم روی صندلی کنار پیانو نشسته بودم و به دست‌هاش نگاه می‌کردم. اما ذهنم هنوز درگیر حرف چند دقیقه قبلش بود. «وقتی می‌خونمش، حس می‌کنم یه چیزی بیشتر از یه آهنگه.» و بعد... «یاد کسی می‌افتم که کنارم بود وقتی داشتم می‌نوشتمش.» نمی‌دونستم چرا این جمله انقدر توی ذهنم گیر کرده بود. شاید چون کنجکاو شده بودم. شاید هم چون نمی‌خواستم بیش از حد بهش فکر کنم. حامی: «ملینا؟» سرم رو بلند کردم. ملینا: «جان؟» حامی: «حواست کجاست؟» لبخند کوچیکی زدم. ملینا: «هیچی. داشتم گوش می‌دادم.» حامی: «نه، داشتی فکر می‌کردی.» ملینا: «خب آدم می‌تونه هم‌زمان فکر کنه و گوش بده.» خندید. حامی: «باشه، خانومِ چندکاره.» دوباره شروع کرد به نواختن. چند نت که گذشت، آرام گفت: «یه قسمت هنوز باید بهتر بشه.» ملینا: «کدوم قسمت؟» حامی: «اونجایی که بعدش سکوت میاد.» به آخر آهنگ اشاره کرد. ملینا: «ولی اون سکوت رو دوست دارم.» حامی: «منم. فقط می‌خوام مطمئن شم روی صحنه هم خوب جواب می‌ده.» ملینا: «پس یه بار با صدای بلندتر اجراش کن.» حامی: «اینجا؟» ملینا: «آره.» حامی چند لحظه نگاهم کرد. بعد لبخند زد. حامی: «باشه.» این بار، آهنگ رو از اول شروع کرد. فضای سالن تقریباً خالی بود. صدای پیانو، آروم توی فضا می‌پیچید و صدای حامی روی ملودی می‌نشست. وقتی به آخرش رسید، همون سکوت کوتاه اتفاق افتاد. این بار، هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. بعد حامی پرسید: «خب؟» ملینا: «همینه.» حامی: «مطمئنی؟» ملینا: «آره. فکر کنم نباید بیشترش کنی.» لبخند زد. حامی: «پس به حرفت گوش می‌دم.» بلند شدم. ملینا: «خب، من دیگه برم.» حامی: «الان؟» ملینا: «آره، دیر شده.» حامی: «باشه.» دفترش رو بست. وقتی از سالن بیرون اومدیم، چند قدم کنار هم راه رفتیم. هوا خنک شده بود. حامی: «راستی...» ملینا: «هوم؟» حامی: «مرسی که این مدت کنارم بودی.» لبخند زدم. ملینا: «خواهش می‌کنم.» چند قدم دیگه رفتیم. بعد با خودم فکر کردم... شاید واقعاً چیز خاصی نبود. فقط یک آهنگ بود، یک جشنواره، و دو نفری که چند هفته برای ساختنش وقت گذاشته بودند. پس چرا... حرف‌های حامی هنوز توی ذهنم می‌چرخید؟ «یاد کسی می‌افتم که کنارم بود...» سرم رو تکون دادم. ملینا: «بی‌خیال، ملینا... زیادی فکر نکن.» و برای اولین بار، سعی کردم کنجکاوی‌ای رو که خودم هم دلیلش رو نمی‌فهمیدم، نادیده بگیرم. اما بعضی سؤال‌ها... وقتی یک‌بار وارد ذهنت می‌شوند، به این راحتی بیرون نمی‌روند. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدیدِ «ماه در سکوت»، نوشِ نگاهتون...🌙✨️ حالا نوبت شماست؛ ناشناس رو با پیام‌هاتون روشن کنید تا منم با انرژیِ شما برگردم سراغ پارت بعدی...🤎 این ماه، بدون حرف‌های شما جلو نمی‌ره. 👀🤷🏻‍♀️
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 16 ❝ گاهی یک جمله، آن‌قدر ساده گفته می‌شود که نمی‌فهمی چرا
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 17 ❝ بعضی سؤال‌ها را نمی‌پرسی؛ نه چون جوابشان مهم نیست، چون از اهمیت جوابشان می‌ترسی... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح روز بعد، سعی کردم اصلاً به حرف‌های حامی فکر نکنم. واقعاً سعی کردم. اما خب... مغز آدم دقیقاً همان چیزی را یادش می‌ماند که خودش نمی‌خواهد. و جمله‌ی حامی هم انگار تصمیم گرفته بود تا اطلاع ثانوی توی ذهنم بماند. «یاد کسی می‌افتم که کنارم بود وقتی داشتم می‌نوشتمش.» دفترم را بستم. ملینا: «بی‌خیال.» از اتاق بیرون آمدم و راهی دانشگاه شدم. ⋆ ───────────── ⋆ وقتی به محوطه رسیدم، آیلین و هلیا کنار مهدیا نشسته بودند. آیلین تا منو دید گفت: «بالاخره خانوم تشریف آوردن!» ملینا: «صبح بخیر به شما هم.» هلیا: «صبح بخیر؟ ما ده دقیقه‌ست منتظریم.» ملینا: «خب من که گفتم کلاس اول دارم.» مهدیا: «بذار حدس بزنم... باز حامی؟» چشم‌هام گرد شد. ملینا: «چی؟ نه!» آیلین خندید. آیلین: «هیچی نگفتیم که! چرا این‌قدر سریع دفاع کردی؟» ملینا: «من دفاع نکردم!» هلیا: «آره، کاملاً مشخصه. 😂» چشم غره‌ای به هر سه‌شون رفتم. ملینا: «اصلاً بیاین یه موضوع دیگه پیدا کنین.» مهدیا: «باشه. موضوع جدید.» کمی مکث کرد و بعد گفت: «آرش.» آیلین و هلیا هم‌زمان خندیدند. ملینا: «شماها چرا امروز تصمیم گرفتین منو اذیت کنین؟» همان لحظه صدای آرش از پشت سرمان آمد: «من چی؟» مهدیا سریع گفت: «هیچی خرس قطبی.» آرش: «باز شروع کردی؟» مهدیا: «من؟ هیچ‌وقت.» آرش با همان نگاه همیشگی‌اش به مهدیا نگاه کرد. «آره، معلومه.» همه خندیدیم. چند دقیقه بعد، حامی هم به جمعمون اضافه شد. سلام کرد و کنار آرش نشست. من ناخودآگاه نگاه کوتاهی بهش انداختم. حامی هم نگاهم کرد. لبخند کوچیکی زد. همین. هیچ حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد. اما عجیب بود... همین لبخند ساده، باعث شد دوباره یاد حرف دیشب بیفتم. سریع نگاهم رو برگردوندم. آیلین آرام کنار گوشم گفت: «چته؟» ملینا: «هیچی.» آیلین: «مطمئنی؟» ملینا: «آره.» هلیا از آن طرف گفت: «این "هیچی" خیلی مشکوکه.» خندیدم. ملینا: «شماها زیادی فضولین.» حامی که انگار بخشی از حرفمون رو شنیده بود، گفت: «این یکی رو قبول دارم.» نگاهش کردم. ملینا: «تو هم طرف اونا شدی؟» حامی: «من فقط حقیقت رو گفتم.» آیلین: «دیدی؟ حتی خودش هم اعتراف کرد.» خنده‌ی جمع بلند شد. برای چند دقیقه، همه‌چیز دوباره عادی شد. همان شوخی‌ها، همان بحث‌های بی‌اهمیت، همان روز معمولی دانشگاه. اما وسط تمام آن خنده‌ها، یک سؤال کوچک هنوز گوشه‌ی ذهنم مانده بود. اگر آن «کسی» که حامی گفته بود، واقعاً من نبودم... پس چه کسی بود؟ و چرا... این سؤال برای من مهم شده بود؟ سرم را تکان دادم. نه. قرار نبود دنبال جوابش بگردم. حداقل... فعلاً نه. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 17 ❝ بعضی سؤال‌ها را نمی‌پرسی؛ نه چون جوابشان مهم نیست، چو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 18 ❝ بعضی خبرها بزرگ نیستند، اما می‌توانند مسیرِ یک روز معمولی را عوض کنند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم که گوشی‌ام زنگ خورد. حامی بود. جواب دادم. ملینا: «الو؟» حامی: «سلام. کجایی؟» ملینا: «دانشگاهم. چی شده؟» حامی: «اگه هنوز نرفتی، می‌تونی بیای سالن؟» ملینا: «چیزی شده؟» چند ثانیه مکث کرد. حامی: «یه خبر دارم.» صدایش آن‌قدر جدی بود که ناخودآگاه فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده. ملینا: «باشه، الان میام.» ⋆ ───────────── ⋆ وقتی وارد سالن شدم، حامی کنار پیانو ایستاده بود. همین که منو دید، لبخند زد. ملینا: «خب؟ چه خبر شده؟» حامی: «اول بشین.» ملینا: «حامی، نترسون منو!» خندید. حامی: «چیزی نشده. اتفاقاً خوبه.» نفس راحتی کشیدم. ملینا: «پس بگو دیگه.» یک برگه از روی میز برداشت و جلویم گرفت. حامی: «برنامه‌ی رسمی جشنواره اومده.» برگه رو گرفتم. اسم حامی، کنار زمان اجرا نوشته شده بود. ملینا: «جدی؟» حامی: «آره.» لبخند زدم. ملینا: «پس قطعی شد.» حامی: «قطعی شد.» چند لحظه به برگه نگاه کردم. حامی: «سه هفته دیگه.» سرم رو بلند کردم. ملینا: «سه هفته؟» حامی: «آره.» ملینا: «پس خیلی وقت نداریم.» حامی: «برای همین باید تمرین‌ها رو جدی‌تر کنیم.» لبخندم کم‌رنگ شد. ملینا: «یعنی از این به بعد بیشتر تمرین داری؟» حامی: «احتمالاً.» بعد با دیدن قیافه‌ام گفت: «ولی نگران نباش. قرار نیست ناپدید شم.» خندیدم. ملینا: «من نگران نبودم.» حامی: «آره، معلومه.» چشم غره‌ای بهش رفتم. ملینا: «فقط گفتم سه هفته زوده.» حامی: «می‌دونم.» چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «ولی یه چیز دیگه هم هست.» ملینا: «چی؟» حامی: «برای اجرای نهایی، یه تست صدا هم دارم.» ملینا: «خب این که طبیعیه.» حامی: «آره. فقط می‌خوام قبلش یه بار با تو تمرین کنم.» متعجب نگاهش کردم. ملینا: «من؟» حامی: «آره.» ملینا: «ولی من که قرار نیست روی صحنه باشم.» حامی: «می‌دونم.» لبخند زد. «فقط چون تو از اول آهنگ رو شنیدی، می‌خوام ببینم وقتی کامل اجراش می‌کنم چه حسی بهت می‌ده.» چند ثانیه چیزی نگفتم. بعد لبخند زدم. ملینا: «باشه.» حامی: «پس فردا؟» ملینا: «قبوله.» دفترش رو برداشت و پشت پیانو نشست. حامی: «حالا که این‌قدر وقت نداریم، یه بار دیگه از اول بریم؟» خندیدم. ملینا: «بریم.» و دوباره صدای پیانو در سالن پیچید. این بار، آهنگ برای من فقط خاطره‌ی آن روزهای کافه و کتابخانه نبود. حالا یک تاریخ داشت. یک صحنه. یک شب که قرار بود تعداد زیادی آدم آن را بشنوند. و شاید... یک نفر که قرار بود بیشتر از همه، معنی این آهنگ را بفهمد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساساتتون بین سطرهای این پارت هستم...🪔
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 18 ❝ بعضی خبرها بزرگ نیستند، اما می‌توانند مسیرِ یک روز مع
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 20 ❝ بعضی آدم‌ها را وقتی دوباره می‌بینی، می‌فهمی نبودنشان بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی به چشمت آمده... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز دیگر هم گذشت. دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. کلاس‌ها، صدای حرف زدن بچه‌ها، رفت‌وآمد توی راهروها... همه‌چیز سر جایش بود. فقط من بودم که هر بار از کنار سالن تمرین رد می‌شدم، ناخودآگاه نگاهم می‌رفت سمت در. البته فقط از روی عادت. حداقل خودم این‌طور فکر می‌کردم. بعد از کلاس، کنار حیاط با آیلین و هلیا ایستاده بودیم که آیلین ناگهان گفت: آیلین: «ملینا؟» ملینا: «هوم؟» آیلین با شیطنت نگاهم کرد. آیلین: «تو چند دقیقه‌ست داری یه نقطه رو نگاه می‌کنی.» هلیا خندید. هلیا: «ولش کن، احتمالاً دوباره رفته تو فکر.» سریع نگاهم رو از روبه‌رو گرفتم. ملینا: «نه بابا. حواسم نبود.» آیلین: «آره، معلومه.» قبل از اینکه چیزی بگم، صدای آشنایی از پشت سرمون اومد. حامی: «سلام.» همون یک کلمه کافی بود. برای چند ثانیه، انگار تمام صداهای اطرافم عقب رفتند. برگشتم. حامی آنجا ایستاده بود. کیفش روی شونه‌اش بود و خستگیِ چند روز تمرین هنوز توی صورتش دیده می‌شد. لبخند کوچیکی زد. حامی: «بالاخره برگشتم.» هلیا گفت: هلیا: «بالاخره؟ کجا بودی آخه؟» حامی: «استودیو. تمرین‌ها فشرده شده بود.» آیلین با خنده گفت: آیلین: «پس زنده موندی.» حامی: «به زور.» همه خندیدند. من هم لبخند زدم. اما نمی‌دونم چرا، دیدنش بعد از چند روز یه حس عجیبی توی دلم انداخت. انگار چیزی که نمی‌دونستم دنبالش می‌گردم، بالاخره سر جاش برگشته بود. حامی نگاهم کرد. حامی: «تو خوبی؟» ملینا: «آره. تو چی؟» حامی: «الان که شما رو دیدم، بهترم.» چند لحظه سکوت شد. خودش انگار متوجه جمله‌ای که گفته بود شد، سریع نگاهش رو از من گرفت. حامی: «یعنی... کلاً خوبم.» آیلین ابروهاش رو بالا انداخت. من هم سعی کردم چیزی نشون ندم. ملینا: «خوبه.» همین. فقط همین یک کلمه. ولی قلبم عجیب تند شده بود. ⋆ ───────────── ⋆ بعدازظهر، وقتی بقیه رفتند، من کنار راهرو ایستاده بودم و جزوه‌هام رو مرتب می‌کردم. حامی نزدیک شد. حامی: «ملینا.» سرم رو بلند کردم. ملینا: «جانم؟» حامی: «این چند روز...» مکث کرد. بعد لبخند زد. حامی: «خیلی شلوغ بود.» ملینا: «فهمیدم.» حامی: «نه، منظورم این نبود.» کمی مکث کرد. حامی: «فقط... فکر نمی‌کردم این‌قدر نبودن توی تمرین‌ها رو حس کنم.» نگاهش کردم. برای چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. بعد لبخند کوچیکی زدم. ملینا: «منم صدای پیانو رو شنیدم.» حامی: «جدی؟» ملینا: «آره. فکر کردم شاید تو باشی.» حامی لبخند زد. حامی: «من نبودم.» ملینا: «می‌دونم.» حامی: «ولی دلم می‌خواست بودم.» این بار چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم. شاید هیچ‌کدوم هنوز نمی‌خواستیم بفهمیم این چند روز چه چیزی رو برایمان روشن کرده. شاید فقط فهمیده بودیم نبودنِ یک نفر، گاهی بیشتر از حضور خیلی‌ها به چشم می‌آید. و شاید... هنوز برای اسم گذاشتن روی این حس، خیلی زود بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساستون بین سطرهای این پارت هستم...🪔
واقعا قراره اینجوری حمایتم کنین و خوشحالم کنین..؟🙂 روز به روز همینجور بجایی که تعدادمون بیشتر بشه پیشرفت کنیم داریم برمیگردیم به عقب!💔 اگر قراره اینجوری پیش بره و شما بخواید زحمت بکشید یکی یکی لف بدید بگید من کلا پایان بزنم دیگه!😄 من کلی ذوق داشتم واسه رمان بعدی که یه عالمه برنامه‌ریزی کردم واسش، ولی اگه بخواد اینجوری پیش بره هم ذوق من کور میشه و هم حس میکنم شما واستون مهم نیس! اگر آمار همینجور پایین بره مجبور میشم پایان بزنم.🙂
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 20 ❝ بعضی آدم‌ها را وقتی دوباره می‌بینی، می‌فهمی نبودنشان
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 21 ❝ بعضی دیدارها کوتاه‌اند، اما تا مدت‌ها چیزی از خودشان در دل آدم جا می‌گذارند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از رفتن حامی، چند دقیقه‌ای همان‌جا کنار راهرو ماندم. نمی‌دانستم چرا هنوز به جمله‌اش فکر می‌کردم. «دلم می‌خواست بودم.» جمله‌ی ساده‌ای بود. خیلی هم ساده. اما انگار مغزم تصمیم گرفته بود آن را هزار بار تکرار کند. دفترم را بستم و زیر لب گفتم: ملینا: «خب که چی؟» خودم هم جوابش را می‌دانستم. هیچی. فقط یک جمله بود. همین. کیفم را برداشتم و به سمت کلاس بعدی رفتم. ⋆ ───────────── ⋆ ظهر، توی محوطه دانشگاه کنار بچه‌ها نشسته بودیم. آیلین مشغول تعریف کردن ماجرایی بود که از صبح برایش اتفاق افتاده بود و هلیا هر چند ثانیه یک‌بار وسط حرفش می‌پرید. مهديا هم روبه‌رویمان نشسته بود. آرش کمی دورتر ایستاده بود و با گوشی‌اش کار می‌کرد. آیلین: «من فقط یه سؤال دارم.» هلیا: «اوه، شروع شد.» آیلین با خنده نگاهم کرد. آیلین: «چرا امروز این‌قدر ساکتی؟» ملینا: «من همیشه ساکتم.» هلیا: «نه عزیزم، امروز یه مدل دیگه‌ای ساکتی.» مهديا خندید. مهديا: «منم موافقم.» ملینا: «شماها زیادی به من توجه می‌کنید.» آیلین: «نه، فقط حواسمون هست.» همان لحظه صدای حامی از پشت سرمان آمد. حامی: «به چی حواستونه؟» آیلین لبخند شیطنت‌آمیزی زد. آیلین: «به چیزای مهم.» حامی: «مثلاً؟» هلیا سریع گفت: هلیا: «هیچی.» حامی با تردید نگاهشان کرد. حامی: «این "هیچی" خیلی مشکوکه.» همه خندیدیم. حامی کنارمان نشست. چند لحظه بعد، نگاهش به من افتاد. حامی: «امروز کلاس‌هات تا کیه؟» ملینا: «فکر کنم چهار.» حامی: «بعدش می‌ری؟» ملینا: «احتمالاً آره. چرا؟» حامی: «می‌خواستم یه بار دیگه اجرا رو باهات مرور کنم.» لبخند کوچیکی زدم. ملینا: «باشه.» آیلین خیلی آرام به هلیا نگاه کرد. هلیا هم سعی کرد نخندد. من وانمود کردم متوجه نشدم. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از کلاس، با حامی به سمت سالن تمرین رفتیم. این بار همه‌چیز فرق داشت. چند روز قبل، تمام تمرکزمان روی تمام کردن آهنگ بود. اما حالا آهنگ تمام شده بود. فقط اجرا مانده بود. حامی پشت پیانو نشست. حامی: «خب، خانوم کمک‌نویسنده.» لبخند زدم. ملینا: «باز شروع کردی؟» حامی: «فقط یه بار دیگه نظر آخر رو می‌خوام.» ملینا: «باشه. اجرا کن.» شروع کرد. صدای پیانو در سالن پیچید. من ساکت نشسته بودم و گوش می‌دادم. این بار، دیگر دنبال ایراد گرفتن از متن نبودم. فقط گوش می‌دادم. وقتی تمام شد، چند ثانیه سکوت ماند. حامی: «خب؟» ملینا: «قشنگ بود🥺.» حامی: «فقط قشنگ؟» ملینا: «خیلی خیلی خیلی قشنگ بود.» لبخند زد. حامی: «این بهتره.» خندیدم. ملینا: «فقط آخرش...» حامی: «می‌دونستم.» ملینا: «نه، این بار ایرادی ندارم.» حامی: «پس چی؟» کمی فکر کردم. ملینا: «فقط حس کردم آخرش باید همین‌قدر آروم بمونه.» حامی چند لحظه نگاهم کرد. حامی: «دقیقاً چیزی که خودم فکر می‌کردم.» ملینا: «پس چرا پرسیدی؟» حامی: «چون می‌خواستم ببینم تو هم همینو می‌شنوی یا نه.» نگاهش کردم. باز هم همان حس عجیب. همان چیزی که این چند روز، هر بار خودش را به شکل‌های مختلف نشان داده بود. اینکه نظر من برایش مهم بود. بیشتر از چیزی که باید. حامی دوباره به پیانو نگاه کرد. حامی: «فکر کنم این آهنگ بدون تو هیچ‌وقت این شکلی نمی‌شد.» لبخند زدم. ملینا: «من فقط یه کم کمک کردم.» حامی: «همین "یه کم" خیلی چیزا رو عوض کرد.» سکوت کردم. و برای اولین بار، به این فکر کردم که شاید... این حس فقط از طرف من نیست. اما قبل از اینکه بیشتر از این فکر کنم، صدای گوشی حامی بلند شد. صفحه را نگاه کرد. حامی: «از جشنواره‌ست.» گوشی را برداشت و از سالن بیرون رفت. من به پیانو نگاه کردم. همان پیانویی که هفته‌ها کنارش نشسته بودیم. همان ملودی. همان خاطرات. فقط حالا... انگار چیزی بین ما تغییر کرده بود. چیزی کوچک. نامعلوم. اما واقعی. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساستون بین سطرهای این پارت هستم...🪔