eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
500 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 18 ❝ بعضی خبرها بزرگ نیستند، اما می‌توانند مسیرِ یک روز مع
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 20 ❝ بعضی آدم‌ها را وقتی دوباره می‌بینی، می‌فهمی نبودنشان بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی به چشمت آمده... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز دیگر هم گذشت. دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. کلاس‌ها، صدای حرف زدن بچه‌ها، رفت‌وآمد توی راهروها... همه‌چیز سر جایش بود. فقط من بودم که هر بار از کنار سالن تمرین رد می‌شدم، ناخودآگاه نگاهم می‌رفت سمت در. البته فقط از روی عادت. حداقل خودم این‌طور فکر می‌کردم. بعد از کلاس، کنار حیاط با آیلین و هلیا ایستاده بودیم که آیلین ناگهان گفت: آیلین: «ملینا؟» ملینا: «هوم؟» آیلین با شیطنت نگاهم کرد. آیلین: «تو چند دقیقه‌ست داری یه نقطه رو نگاه می‌کنی.» هلیا خندید. هلیا: «ولش کن، احتمالاً دوباره رفته تو فکر.» سریع نگاهم رو از روبه‌رو گرفتم. ملینا: «نه بابا. حواسم نبود.» آیلین: «آره، معلومه.» قبل از اینکه چیزی بگم، صدای آشنایی از پشت سرمون اومد. حامی: «سلام.» همون یک کلمه کافی بود. برای چند ثانیه، انگار تمام صداهای اطرافم عقب رفتند. برگشتم. حامی آنجا ایستاده بود. کیفش روی شونه‌اش بود و خستگیِ چند روز تمرین هنوز توی صورتش دیده می‌شد. لبخند کوچیکی زد. حامی: «بالاخره برگشتم.» هلیا گفت: هلیا: «بالاخره؟ کجا بودی آخه؟» حامی: «استودیو. تمرین‌ها فشرده شده بود.» آیلین با خنده گفت: آیلین: «پس زنده موندی.» حامی: «به زور.» همه خندیدند. من هم لبخند زدم. اما نمی‌دونم چرا، دیدنش بعد از چند روز یه حس عجیبی توی دلم انداخت. انگار چیزی که نمی‌دونستم دنبالش می‌گردم، بالاخره سر جاش برگشته بود. حامی نگاهم کرد. حامی: «تو خوبی؟» ملینا: «آره. تو چی؟» حامی: «الان که شما رو دیدم، بهترم.» چند لحظه سکوت شد. خودش انگار متوجه جمله‌ای که گفته بود شد، سریع نگاهش رو از من گرفت. حامی: «یعنی... کلاً خوبم.» آیلین ابروهاش رو بالا انداخت. من هم سعی کردم چیزی نشون ندم. ملینا: «خوبه.» همین. فقط همین یک کلمه. ولی قلبم عجیب تند شده بود. ⋆ ───────────── ⋆ بعدازظهر، وقتی بقیه رفتند، من کنار راهرو ایستاده بودم و جزوه‌هام رو مرتب می‌کردم. حامی نزدیک شد. حامی: «ملینا.» سرم رو بلند کردم. ملینا: «جانم؟» حامی: «این چند روز...» مکث کرد. بعد لبخند زد. حامی: «خیلی شلوغ بود.» ملینا: «فهمیدم.» حامی: «نه، منظورم این نبود.» کمی مکث کرد. حامی: «فقط... فکر نمی‌کردم این‌قدر نبودن توی تمرین‌ها رو حس کنم.» نگاهش کردم. برای چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. بعد لبخند کوچیکی زدم. ملینا: «منم صدای پیانو رو شنیدم.» حامی: «جدی؟» ملینا: «آره. فکر کردم شاید تو باشی.» حامی لبخند زد. حامی: «من نبودم.» ملینا: «می‌دونم.» حامی: «ولی دلم می‌خواست بودم.» این بار چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم. شاید هیچ‌کدوم هنوز نمی‌خواستیم بفهمیم این چند روز چه چیزی رو برایمان روشن کرده. شاید فقط فهمیده بودیم نبودنِ یک نفر، گاهی بیشتر از حضور خیلی‌ها به چشم می‌آید. و شاید... هنوز برای اسم گذاشتن روی این حس، خیلی زود بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساستون بین سطرهای این پارت هستم...🪔
واقعا قراره اینجوری حمایتم کنین و خوشحالم کنین..؟🙂 روز به روز همینجور بجایی که تعدادمون بیشتر بشه پیشرفت کنیم داریم برمیگردیم به عقب!💔 اگر قراره اینجوری پیش بره و شما بخواید زحمت بکشید یکی یکی لف بدید بگید من کلا پایان بزنم دیگه!😄 من کلی ذوق داشتم واسه رمان بعدی که یه عالمه برنامه‌ریزی کردم واسش، ولی اگه بخواد اینجوری پیش بره هم ذوق من کور میشه و هم حس میکنم شما واستون مهم نیس! اگر آمار همینجور پایین بره مجبور میشم پایان بزنم.🙂
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 20 ❝ بعضی آدم‌ها را وقتی دوباره می‌بینی، می‌فهمی نبودنشان
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 21 ❝ بعضی دیدارها کوتاه‌اند، اما تا مدت‌ها چیزی از خودشان در دل آدم جا می‌گذارند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از رفتن حامی، چند دقیقه‌ای همان‌جا کنار راهرو ماندم. نمی‌دانستم چرا هنوز به جمله‌اش فکر می‌کردم. «دلم می‌خواست بودم.» جمله‌ی ساده‌ای بود. خیلی هم ساده. اما انگار مغزم تصمیم گرفته بود آن را هزار بار تکرار کند. دفترم را بستم و زیر لب گفتم: ملینا: «خب که چی؟» خودم هم جوابش را می‌دانستم. هیچی. فقط یک جمله بود. همین. کیفم را برداشتم و به سمت کلاس بعدی رفتم. ⋆ ───────────── ⋆ ظهر، توی محوطه دانشگاه کنار بچه‌ها نشسته بودیم. آیلین مشغول تعریف کردن ماجرایی بود که از صبح برایش اتفاق افتاده بود و هلیا هر چند ثانیه یک‌بار وسط حرفش می‌پرید. مهديا هم روبه‌رویمان نشسته بود. آرش کمی دورتر ایستاده بود و با گوشی‌اش کار می‌کرد. آیلین: «من فقط یه سؤال دارم.» هلیا: «اوه، شروع شد.» آیلین با خنده نگاهم کرد. آیلین: «چرا امروز این‌قدر ساکتی؟» ملینا: «من همیشه ساکتم.» هلیا: «نه عزیزم، امروز یه مدل دیگه‌ای ساکتی.» مهديا خندید. مهديا: «منم موافقم.» ملینا: «شماها زیادی به من توجه می‌کنید.» آیلین: «نه، فقط حواسمون هست.» همان لحظه صدای حامی از پشت سرمان آمد. حامی: «به چی حواستونه؟» آیلین لبخند شیطنت‌آمیزی زد. آیلین: «به چیزای مهم.» حامی: «مثلاً؟» هلیا سریع گفت: هلیا: «هیچی.» حامی با تردید نگاهشان کرد. حامی: «این "هیچی" خیلی مشکوکه.» همه خندیدیم. حامی کنارمان نشست. چند لحظه بعد، نگاهش به من افتاد. حامی: «امروز کلاس‌هات تا کیه؟» ملینا: «فکر کنم چهار.» حامی: «بعدش می‌ری؟» ملینا: «احتمالاً آره. چرا؟» حامی: «می‌خواستم یه بار دیگه اجرا رو باهات مرور کنم.» لبخند کوچیکی زدم. ملینا: «باشه.» آیلین خیلی آرام به هلیا نگاه کرد. هلیا هم سعی کرد نخندد. من وانمود کردم متوجه نشدم. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از کلاس، با حامی به سمت سالن تمرین رفتیم. این بار همه‌چیز فرق داشت. چند روز قبل، تمام تمرکزمان روی تمام کردن آهنگ بود. اما حالا آهنگ تمام شده بود. فقط اجرا مانده بود. حامی پشت پیانو نشست. حامی: «خب، خانوم کمک‌نویسنده.» لبخند زدم. ملینا: «باز شروع کردی؟» حامی: «فقط یه بار دیگه نظر آخر رو می‌خوام.» ملینا: «باشه. اجرا کن.» شروع کرد. صدای پیانو در سالن پیچید. من ساکت نشسته بودم و گوش می‌دادم. این بار، دیگر دنبال ایراد گرفتن از متن نبودم. فقط گوش می‌دادم. وقتی تمام شد، چند ثانیه سکوت ماند. حامی: «خب؟» ملینا: «قشنگ بود🥺.» حامی: «فقط قشنگ؟» ملینا: «خیلی خیلی خیلی قشنگ بود.» لبخند زد. حامی: «این بهتره.» خندیدم. ملینا: «فقط آخرش...» حامی: «می‌دونستم.» ملینا: «نه، این بار ایرادی ندارم.» حامی: «پس چی؟» کمی فکر کردم. ملینا: «فقط حس کردم آخرش باید همین‌قدر آروم بمونه.» حامی چند لحظه نگاهم کرد. حامی: «دقیقاً چیزی که خودم فکر می‌کردم.» ملینا: «پس چرا پرسیدی؟» حامی: «چون می‌خواستم ببینم تو هم همینو می‌شنوی یا نه.» نگاهش کردم. باز هم همان حس عجیب. همان چیزی که این چند روز، هر بار خودش را به شکل‌های مختلف نشان داده بود. اینکه نظر من برایش مهم بود. بیشتر از چیزی که باید. حامی دوباره به پیانو نگاه کرد. حامی: «فکر کنم این آهنگ بدون تو هیچ‌وقت این شکلی نمی‌شد.» لبخند زدم. ملینا: «من فقط یه کم کمک کردم.» حامی: «همین "یه کم" خیلی چیزا رو عوض کرد.» سکوت کردم. و برای اولین بار، به این فکر کردم که شاید... این حس فقط از طرف من نیست. اما قبل از اینکه بیشتر از این فکر کنم، صدای گوشی حامی بلند شد. صفحه را نگاه کرد. حامی: «از جشنواره‌ست.» گوشی را برداشت و از سالن بیرون رفت. من به پیانو نگاه کردم. همان پیانویی که هفته‌ها کنارش نشسته بودیم. همان ملودی. همان خاطرات. فقط حالا... انگار چیزی بین ما تغییر کرده بود. چیزی کوچک. نامعلوم. اما واقعی. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساستون بین سطرهای این پارت هستم...🪔
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 21 ❝ بعضی دیدارها کوتاه‌اند، اما تا مدت‌ها چیزی از خودشان
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 22 ❝ بعضی دعوت‌ها فقط برای حضور نیستند؛ برای این‌اند که بفهمی بودنِ چه کسی برایت مهم شده... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) حامی چند دقیقه‌ای بیرون سالن ماند. من هم روی صندلی نشسته بودم و بی‌هدف با گوشه‌ی دفترم بازی می‌کردم. وقتی برگشت، لبخند روی صورتش بود. ملینا: «خوب بود؟» حامی: «آره.» کیفش رو کنار پیانو گذاشت. حامی: «برنامه‌ی جشنواره نهایی شد.» ملینا: «بالاخره.» حامی: «دو هفته دیگه‌ست.» چشم‌هام کمی گرد شد. ملینا: «دو هفته؟!» حامی خندید. حامی: «آره. فکر کردی چند ماه دیگه‌ست؟» ملینا: «با این همه تمرینی که تو می‌کنی، آره.» حامی: «خب، از این به بعد تمرین‌ها جدی‌تر می‌شه.» ملینا: «استرس داری؟» چند لحظه فکر کرد. حامی: «یه کم.» ملینا: «تو؟» حامی: «چیه؟ فکر کردی من استرس نمی‌گیرم؟» خندیدم. ملینا: «نه، فکر کردم خیلی خونسردی.» حامی: «جلوی بقیه آره.» بعد مکث کوتاهی کرد. حامی: «ولی وقتی قراره یه چیزی رو که برام مهمه جلوی کلی آدم اجرا کنم... آره، استرس می‌گیرم.» نگاهش کردم. ملینا: «پس فقط به این فکر کن که همون چیزی رو اجرا می‌کنی که براش زحمت کشیدی.» حامی: «همین؟» ملینا: «همین.» حامی: «خیلی ساده گفتی.» ملینا: «چون واقعاً ساده‌ست.» لبخند زد. حامی: «شاید واسه همینه که حرفات آرومم می‌کنه.» چند ثانیه سکوت کردم. دوباره همان حس. همان جمله‌هایی که زیادی ساده بودند، اما عجیب در ذهنم می‌ماندند. ⋆ ───────────── ⋆ روز بعد، همه توی محوطه دانشگاه جمع شده بودیم. آیلین: «خب، آقای هنرمند! جشنواره کیه؟» حامی: «دو هفته دیگه.» هلیا: «وای، پس واقعاً نزدیکه.» مهدیا: «اجرای اصلی هم همون روزه؟» حامی: «آره.» آیلین رو به من کرد. آیلین: «ملینا تو هم میری دیگه؟» ملینا: «معلومه.» حامی قبل از اینکه چیزی بگه، نگاهم کرد. حامی: «اتفاقاً...» آیلین: «اتفاقاً چی؟» حامی: «قرار شده چند ساعت قبل از اجرا برای تست صدا و تمرین نهایی اونجا باشم.» مکث کرد. بعد رو به من گفت: حامی: «اگه وقت داشتی، می‌تونی زودتر بیای.» ملینا: «من؟» حامی: «آره.» آیلین لبخندش رو جمع کرد. هلیا هم نگاه کوتاهی به آیلین انداخت. ملینا: «باشه. چرا که نه؟» حامی: «خوبه.» آرش که تا آن لحظه ساکت بود، با خونسردی گفت: آرش: «شما دوتا برای یه اجرا بیشتر از ما برای کل ترم برنامه‌ریزی کردین.» مهدیا زد زیر خنده. مهدیا: «حسودی نکن خرس قطبی.» آرش: «من؟ حسودی؟» مهدیا: «آره.» آرش: «به چی دقیقاً؟» مهدیا: «به اینکه کسی برای اجرای تو ذوق نمی‌کنه.» آرش چند لحظه نگاهش کرد. آرش: «تو ذوق نمی‌کنی؟» مهدیا: «نه.» آرش: «باشه.» مهدیا: «چرا "باشه" گفتی؟» آرش: «هیچی.» آیلین با خنده گفت: آیلین: «این دوتا هم یه روز ما رو سکته می‌دن.» همه خندیدیم. من هم خندیدم. اما حواسم هنوز به یک چیز بود. اینکه حامی از بین همه، از من خواسته بود زودتر برسم. نه برای کمک به اجرا. نه برای نوشتن. فقط... برای اینکه آنجا باشم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) شب، برنامه‌ی جشنواره رو روی میز گذاشتم. دو هفته. فقط دو هفته تا اجرا. پیانو، تمرین، صدا، نور، جمعیت... همه‌چیز باید درست پیش می‌رفت. اما بین تمام چیزهایی که باید برایشان آماده می‌شدم، یک چیز عجیب‌تر از همه بود. اینکه دلم می‌خواست وقتی روی صحنه می‌رفتم، یک نفر را بین جمعیت پیدا کنم. کسی که از اولین نت‌های این آهنگ، کنارم بود. گوشی‌ام را برداشتم. چت ملینا را باز کردم. چند ثانیه به اسمش نگاه کردم. بعد لبخند زدم. «دو هفته دیگه...» نمی‌دانستم چرا، اما برای اولین بار، فکر کردن به روز اجرا بیشتر از اینکه استرسم بدهد... هیجان‌زده‌ام می‌کرد. شاید چون می‌دانستم او هم آنجا خواهد بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساساتتون بین سطرهای این پارت هستم...🪔