نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 36 ❝گاهی بعد از ترس، فقط یک نفس عمیق لازم است تا بفهمی هنو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 37
❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعتها ترس، شبیه برگشتن نفس به سینه است...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
«دیگه نمیتونم...»
صدای خستهی ملینا باعث شد سریعتر کنارش برم.
«باشه، دیگه راه نمیری.»
ملینا خواست چیزی بگه، اما قبل از اون، آروم دستم رو دور بازوش بردم.
«به من تکیه کن.»
هلیا طرف دیگهاش ایستاد.
«آروم... فقط چند قدم دیگه.»
ملینا با هر قدم صورتش از درد جمع میشد.
چند لحظه بعد، بالاخره به کلبه رسیدیم.
همین که وارد شدیم، ملینا روی مبل نشست و نفس عمیقی کشید.
آیلین:
«بالاخره رسیدیم...»
امیر:
«فکر کنم همهمون یه سال پیر شدیم.»
مهدیا:
«من که رسماً دیگه پامو توی جنگل نمیذارم.»
آرش:
«تو پنج دقیقه دیگه دوباره دلت برای جنگل تنگ میشه.»
مهدیا با اخم نگاهش کرد.
«نه نمیشه.»
چند نفر خندیدن.
اما حواس من هنوز به ملینا بود.
هلیا جعبهی کمکهای اولیه رو آورد و کنارش نشست.
«بذار ببینم پات چطوره.»
ملینا آروم پایش رو جلو آورد.
هلیا شروع کرد به باز کردن باند موقتی که بسته بود.
ملینا لبش رو روی هم فشار داد.
«درد داره؟»
هلیا پرسید.
ملینا خیلی آروم گفت:
«یه کم...»
نگاهش کردم.
واضح بود که بیشتر از «یه کم» درد داشت.
هلیا با دقت زخم رو بررسی کرد.
«باید تمیزش کنیم و دوباره ببندیمش.»
آیلین سریع گفت:
«من آب میارم.»
از جا بلند شد.
همون لحظه برق کلبه برای چند ثانیه خاموش شد.
همه ساکت شدن.
و بعد...
صدای ضربهای از بیرون کلبه اومد.
همه برگشتیم سمت پنجره.
ملینا ناخودآگاه دستم رو گرفت.
و من فقط به تاریکی بیرون خیره شدم...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۷
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 37 ❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعتها ترس، شبیه برگ
اینم از پارت جدید، نوشِنگاهتون؛
منتظر نظراتتون داخل ناشناس هستم.🙃🍂
لینک ناشناس رو بزار بیو گم میکنم
✨️
بیشتر از یه حدی داخل بیو چنل نمیشه چیزی نوشت عزیزم🥲
ناشناس که پین هستش بزنید روش باز میکنه
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
لینک ناشناس رو بزار بیو گم میکنم ✨️ بیشتر از یه حدی داخل بیو چنل نمیشه چیزی نوشت عزیزم🥲 ناشناس که پی
بزنید روی این یا روی کلمه ناشناس ،باز میکنه
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
میشه تا روز تولدم نیو آمار داشته باشیم..؟🥺🎀 بعد از اینهمه تلاش برای این چنل، این میتونه قشنگترین ه
هوم خب شاید قرار نیست تا روز تولدم آمار بره بالای ۵۵۰🤷🏻♀️😄
ما از ۵۶۰+ به اینجا رسیدیم پس فکر نمیکنم با این اوضاع نیو آمار واقعی داشته باشیم🙂
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 37 ❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعتها ترس، شبیه برگ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 38
❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر میرسد، با روشن شدن چراغ، فقط یک اتفاق ساده است...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
آیلین آروم گفت:
«یعنی چی بود؟»
امیر چراغ قوهی گوشیاش رو روشن کرد.
«من میرم ببینم.»
آرش سریع گفت:
«تنهایی نه.»
هر دو سمت در رفتن.
من هنوز کنار ملینا بودم.
دستش هنوز دور دستم بود.
آروم گفتم:
«نترس... چیزی نیست.»
ملینا با صدای آرومی گفت:
«اگه چیزی نباشه چی؟»
لبخند زدم.
«اونوقت میفهمیم من الکی گفتم نترس.»
ملینا با وجود درد، خندهی کوتاهی کرد.
همون لحظه صدای امیر از بیرون اومد:
«بچههااا!»
همه با نگرانی سمت در برگشتیم.
چند ثانیه بعد امیر و آرش وارد شدن.
امیر یه تکه شاخهی بزرگ دستش بود.
«این بود!»
آیلین با تعجب نگاهش کرد.
«شاخه؟!»
امیر شونه بالا انداخت.
«باد انداخته بودش روی سقف کلبه.»
مهدیا خندید.
«یعنی ما این همه ترسیدیم واسه یه شاخه؟»
آرش:
«تو که اول از همه پشت من قایم شدی.»
مهدیا:
«من؟!»
آرش:
«آره، تو.»
مهدیا اخم کرد.
«دروغ میگی.»
چند نفر خندیدن.
من برگشتم سمت ملینا.
«خب... حالا اجازه میدی پات رو درست ببندیم؟»
ملینا آروم سر تکون داد.
هلیا کنارم نشست و وسایل رو آماده کرد.
«حامی، تو کمک کن پای ملینا رو ثابت نگه داریم.»
آروم کنار مبل نشستم.
ملینا به پاش نگاه کرد و بعد به من.
«اگه درد گرفت چی؟»
گفتم:
«دستمو فشار بده.»
چند لحظه نگاهم کرد.
«جدی؟»
لبخند زدم.
«جدی.»
هلیا شروع کرد به بستن باند.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ملینا دستم رو محکم گرفت.
نگاهش کردم.
چشمهاش از درد بسته شده بود.
آروم گفتم:
«همینجا هستم...»
و این بار، دستش رو پس نکشید.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۸