eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
615 دنبال‌کننده
142 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 50 ❝گاهی جواب یک سؤال را می‌دانی، اما برای گفتنش هنوز به ک
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 51 ❝بعضی جواب‌ها رو باید با دل گفت، نه با عجله...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) دو روز گذشته بود. دو روزی که تقریباً تمامش رو به حرف‌های حامی فکر کرده بودم. نه اینکه ندونم چه حسی دارم. اتفاقاً برعکس. هرچی بیشتر فکر می‌کردم، بیشتر مطمئن می‌شدم. فقط می‌خواستم وقتی جوابش رو می‌دم، از روی هیجان نباشه. گوشی‌ام زنگ خورد. حامی بود. حامی: «می‌تونیم امروز همدیگه رو ببینیم؟» لبخند زدم. ملینا: «آره.» این بار وقتی از خونه بیرون رفتم، مامان طبق معمول شروع کرد: مهتاب: «کجا؟» ملینا: «با حامی.» مهتاب: «باز؟» ملینا: «مامان! 😭» مهتاب: «چیه خب؟ می‌پرسم.» ملینا: «همون جای قبلی. زیاد دیر نمی‌کنم.» مهتاب: «پیام بده رسیدی.» ملینا: «چشم.» زیر لب گفتم: «بالاخره یه روز بدون بازجویی می‌رم بیرون...» مهتاب: «شنیدم!» خندیدم و سریع از خونه بیرون رفتم. وقتی حامی رو دیدم، از همون دور فهمیدم اون هم مثل من کمی استرس داره. نشستیم. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. حامی: «خب...؟» لبخند زدم. ملینا: «دو روزه دارم به حرفت فکر می‌کنم.» حامی آروم سر تکون داد. حامی: «می‌دونم.» نفس عمیقی کشیدم. ملینا: «من اون شب شوکه شدم... نه از اینکه حرفت رو باور نکرده باشم.» نگاهش کردم. ملینا: «فقط چون شنیدن اینکه کسی که خودت...» مکث کردم. «...دوستش داری، خودش بیاد و بگه دوستت داره، یه حس عجیبیه.» حامی لبخند زد. من ادامه دادم: ملینا: «من نمی‌تونم بگم دقیقاً از چه روزی دوستت داشتم.» لبخندم بیشتر شد. ملینا: «شاید از همون روزایی که خودم فکر می‌کردم فقط دارم ازت حمایت می‌کنم.» حامی: «ملینا...» ملینا: «بذار حرفم رو بزنم.» خندید. ملینا: «فقط می‌دونم یه جایی رسید که نبودنت برام عجیب شد. حرف زدنت برام مهم شد. خوشحالیت شد یکی از چیزایی که منم باهاش خوشحال می‌شم.» چشم‌هام رو برای لحظه‌ای پایین انداختم. ملینا: «و شاید قشنگ‌ترین قسمت اینه که... وقتی گفتی دوستم داری، ته دلم خوشحال شدم.» نگاهش کردم. ملینا: «خیلی.» چشم‌های حامی برق زد. ملینا: «پس آره حامی...» لبخند زدم. ملینا: «منم دوستت دارم.» چند لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم. بعد حامی آروم گفت: حامی: «پس می‌تونم خوشحال باشم؟» خندیدم. ملینا: «فکر کنم اجازه‌ش رو داری.» حامی خندید. ولی درست وقتی فکر کردم همه‌چیز تموم شده... حامی گفت: «پس درباره‌ی یه موضوع دیگه هم باید باهات حرف بزنم.» 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 51 ❝بعضی جواب‌ها رو باید با دل گفت، نه با عجله...❞ ⋆ ────
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 52 ❝بعضی خبرها آن‌قدر شیرین‌اند که حتی قبل از گفتنشان هم لبخند روی صورتت می‌نشانند.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند لحظه به حامی نگاه کردم. بعد از حرف‌هایی که بینمون زده شده بود، بالاخره لبخند زدم. حامی: «پس... به مامانم می‌گم.» ملینا: «که چی؟» حامی: «که به مامانت زنگ بزنه.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «این‌قدر سریع؟» خندید. حامی: «نه بابا، الان زنگ بزنه مامانت اول از همه منو بازجویی می‌کنه.» خندیدم. ملینا: «اتفاقاً مامانم خیلی هم خوبه.» حامی: «منم امیدوارم همین‌طور باشه.» ملینا: «ترسیدی؟» حامی: «یه کوچولو.» ملینا: «آقای صالحی، شجاع باش.» حامی: «باشه خانوم دکتر.» کمی دیگه حرف زدیم و بعد از هم خداحافظی کردیم. حدود یک ساعت بعد، وقتی رسیدم خونه، مامان از آشپزخونه صدام زد. مهتاب: «ملینا؟» ملینا: «جانم؟» اومد سمتم و چند ثانیه نگاهم کرد. مهتاب: «چی شده؟» ملینا: «هیچی.» لبخند زد. مهتاب: «پس چرا چشمات برق می‌زنن؟» خندم گرفت. ملینا: «مامان... یه چیزی شده.» کنارش نشستم و همه‌چیز رو براش تعریف کردم. وقتی حرفم تموم شد، چند ثانیه ساکت موند. بعد دستم رو گرفت. مهتاب: «خوشحالم که اول با من حرف زدی.» لبخند زدم. مهتاب: «ولی باید با بابات هم صحبت کنم. این تصمیم مهمیه و باید با خیال راحت جلو برید.» ملینا: «می‌دونم.» مهتاب: «فعلاً بذار من با بابات حرف بزنم، بعد ببینیم چی میشه.» سرم رو تکون دادم. ملینا: «باشه.» مهتاب: «حالا برو اتاقت، این‌قدر هم لبخند نزن!» ملینا: «دست خودم نیست!» هر دومون خندیدیم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 52 ❝بعضی خبرها آن‌قدر شیرین‌اند که حتی قبل از گفتنشان هم ل
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 53 ❝بعضی لبخندها را نمی‌شود پنهان کرد؛ حتی وقتی سعی می‌کنی عادی رفتار کنی.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) وقتی رسیدم خونه، مستقیم رفتم توی اتاقم. در رو بستم و روی تخت نشستم. چند دقیقه فقط به اتفاقات امروز فکر کردم. به حرف‌های ملینا. به جوابش. به اینکه بالاخره فهمیده بودم احساسم یک‌طرفه نیست. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم سمت پیانو. شروع کردم به زدن. آروم و بی‌هدف. چند دقیقه نگذشته بود که در اتاق باز شد. مامان وارد شد. هیلدا: «چی شده؟» برگشتم سمتش. هیلدا: «تو یا وقتی خیلی ناراحتی پیانو می‌زنی، یا وقتی خیلی خوشحالی.» لبخند زدم. هیلدا: «امروز کدومشی؟» چند لحظه مکث کردم. حامی: «خوشحال.» مامان لبخند زد. هیلدا: «خب؟» از پشت پیانو بلند شدم و کنارش نشستم. حامی: «من و ملینا... تصمیم گرفتیم جدی‌تر جلو بریم.» چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آروم گفت: هیلدا: «می‌دونستم یه خبریه.» خندیدم. حامی: «از کجا؟» هیلدا: «از قیافت معلومه.» سرم رو تکون دادم. حامی: «می‌خوام به مامانش زنگ بزنی.» هیلدا: «برای چی؟» نگاهش کردم. حامی: «برای اینکه باهاشون صحبت کنیم.» مامان چند لحظه ساکت موند. بعد لبخند کوچیکی زد. هیلدا: «باشه پسرم.» 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
دیروز یکی دیگه پارت هارو بهتون داد خوندین؟🙃
عالیییییییییـ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 ִֶָ˖ ࣪𓂃 مرسییی قشنگم🥺🍂
علیییییییییییییی رمانتتتت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐 خودت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐 𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 ִֶָ˖ ࣪𓂃 مرسیییی قربونت بشم😭💘
حدود ۵۰ نفر سین زدن ولی دونفر نظر دادن..! ممنون واقعا.
این همه لف هم که داشتیم..!