eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
606 دنبال‌کننده
146 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
خــــب بریم واسه دادن پارت؛
شخصیت؛ هیلدا محمدی سن؛ 𝟒𝟕 خانه‌دار مادرِ حامی و جانا ، همسرِ حمید
شخصیت؛ حمیدِ صالحی سن؛ 𝟒𝟕 مدیرِ شرکتِ ساختمانی پدرِ حامی و جانا ، همسرِ لیلا
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 53 ❝بعضی لبخندها را نمی‌شود پنهان کرد؛ حتی وقتی سعی می‌کنی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 54 ❝گاهی یک تماس ساده، شروع اتفاقی‌ست که مدت‌ها منتظرش بودی.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) مامان چند لحظه ساکت موند و بعد گوشی‌ش رو برداشت. هیلدا: «شماره‌ی مامانش رو داری؟» لبخند زدم. حامی: «آره.» شماره رو براش فرستادم. مامان گوشی رو گرفت و قبل از اینکه تماس بگیره، نگاهم کرد. هیلدا: «حامی؟» حامی: «جانم؟» هیلدا: «مطمئنی؟» چند ثانیه مکث کردم. حامی: «آره مامان.» لبخند زد. هیلدا: «باشه.» دکمه تماس رو زد. چند لحظه بعد، صدای زنگ از گوشی بلند شد. من همون‌جا نشسته بودم و ناخودآگاه لبخند می‌زدم. هیلدا: «سلام، وقتتون بخیر...» چند ثانیه گوش داد. هیلدا: «بله، من هیلدا محمدی هستم... مادر حامی.» نگاهم رفت روی زمین. حالا دیگه واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد. هیلدا: «در مورد بچه‌ها می‌خواستم باهاتون صحبت کنم...» قلبم دوباره تند زد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 54 ❝گاهی یک تماس ساده، شروع اتفاقی‌ست که مدت‌ها منتظرش بود
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 55 ❝گاهی یک گفت‌وگوی ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی اهمیت دارد.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) هیلدا: «در مورد بچه‌ها می‌خواستم باهاتون صحبت کنم...» چند لحظه ساکت موند و به حرف‌های مامان ملینا گوش داد. هیلدا: «بله... خود حامی با من صحبت کرده.» دوباره مکث کرد. هیلدا: «می‌گفت ملینا هم موافقه که جدی‌تر جلو برن.» نگاهم رفت سمت مامان. هیلدا: «منم گفتم بهتره قبل از هر چیزی، خانواده‌ها در جریان باشن.» چند لحظه بعد لبخند زد. هیلدا: «حتماً. کاملاً متوجه‌ام.» مامان کمی روی صندلی جابه‌جا شد. هیلدا: «پس شما هم با آقای نادری صحبت می‌کنید؟» چند ثانیه گوش داد. هیلدا: «خیلی خوبه. ما هم با حمید صحبت می‌کنیم.» بعد با لحن آروم‌تری گفت: هیلدا: «فقط دوست دارم همه‌چیز با آرامش پیش بره. بچه‌ها هم عجله‌ای نداشته باشن.» چند دقیقه دیگه هم صحبت کردند. آخر تماس، مامان گفت: هیلدا: «پس فعلاً شما با همسرتون صحبت کنید، ما هم با حامی و حمید حرف می‌زنیم. بعد دوباره با هم در تماسیم.» تماس که قطع شد، مامان گوشی رو روی میز گذاشت. چند ثانیه نگاهم کرد. هیلدا: «خب آقای صالحی...» لبخند زدم. حامی: «جانم؟» هیلدا: «فکر کنم از اینجا به بعد دیگه باید یه کم جدی‌تر باشی.» خندیدم. حامی: «باشه.» هیلدا: «فقط باشه نگیا، عمل کن.» خندم گرفت. حامی: «چشم مامان.» 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
آیا نفور رو مشاهده میکنید عزیزانم؟😂