نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 53 ❝بعضی لبخندها را نمیشود پنهان کرد؛ حتی وقتی سعی میکنی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 54
❝گاهی یک تماس ساده، شروع اتفاقیست که مدتها منتظرش بودی.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
مامان چند لحظه ساکت موند و بعد گوشیش رو برداشت.
هیلدا:
«شمارهی مامانش رو داری؟»
لبخند زدم.
حامی:
«آره.»
شماره رو براش فرستادم.
مامان گوشی رو گرفت و قبل از اینکه تماس بگیره، نگاهم کرد.
هیلدا:
«حامی؟»
حامی:
«جانم؟»
هیلدا:
«مطمئنی؟»
چند ثانیه مکث کردم.
حامی:
«آره مامان.»
لبخند زد.
هیلدا:
«باشه.»
دکمه تماس رو زد.
چند لحظه بعد، صدای زنگ از گوشی بلند شد.
من همونجا نشسته بودم و ناخودآگاه لبخند میزدم.
هیلدا:
«سلام، وقتتون بخیر...»
چند ثانیه گوش داد.
هیلدا:
«بله، من هیلدا محمدی هستم... مادر حامی.»
نگاهم رفت روی زمین.
حالا دیگه واقعاً داشت اتفاق میافتاد.
هیلدا:
«در مورد بچهها میخواستم باهاتون صحبت کنم...»
قلبم دوباره تند زد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۴
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 54 ❝گاهی یک تماس ساده، شروع اتفاقیست که مدتها منتظرش بود
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 55
❝گاهی یک گفتوگوی ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکنی اهمیت دارد.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
هیلدا:
«در مورد بچهها میخواستم باهاتون صحبت کنم...»
چند لحظه ساکت موند و به حرفهای مامان ملینا گوش داد.
هیلدا:
«بله... خود حامی با من صحبت کرده.»
دوباره مکث کرد.
هیلدا:
«میگفت ملینا هم موافقه که جدیتر جلو برن.»
نگاهم رفت سمت مامان.
هیلدا:
«منم گفتم بهتره قبل از هر چیزی، خانوادهها در جریان باشن.»
چند لحظه بعد لبخند زد.
هیلدا:
«حتماً. کاملاً متوجهام.»
مامان کمی روی صندلی جابهجا شد.
هیلدا:
«پس شما هم با آقای نادری صحبت میکنید؟»
چند ثانیه گوش داد.
هیلدا:
«خیلی خوبه. ما هم با حمید صحبت میکنیم.»
بعد با لحن آرومتری گفت:
هیلدا:
«فقط دوست دارم همهچیز با آرامش پیش بره. بچهها هم عجلهای نداشته باشن.»
چند دقیقه دیگه هم صحبت کردند.
آخر تماس، مامان گفت:
هیلدا:
«پس فعلاً شما با همسرتون صحبت کنید، ما هم با حامی و حمید حرف میزنیم. بعد دوباره با هم در تماسیم.»
تماس که قطع شد، مامان گوشی رو روی میز گذاشت.
چند ثانیه نگاهم کرد.
هیلدا:
«خب آقای صالحی...»
لبخند زدم.
حامی:
«جانم؟»
هیلدا:
«فکر کنم از اینجا به بعد دیگه باید یه کم جدیتر باشی.»
خندیدم.
حامی:
«باشه.»
هیلدا:
«فقط باشه نگیا، عمل کن.»
خندم گرفت.
حامی:
«چشم مامان.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۵
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎