نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 54 ❝گاهی یک تماس ساده، شروع اتفاقیست که مدتها منتظرش بود
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 55
❝گاهی یک گفتوگوی ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکنی اهمیت دارد.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
هیلدا:
«در مورد بچهها میخواستم باهاتون صحبت کنم...»
چند لحظه ساکت موند و به حرفهای مامان ملینا گوش داد.
هیلدا:
«بله... خود حامی با من صحبت کرده.»
دوباره مکث کرد.
هیلدا:
«میگفت ملینا هم موافقه که جدیتر جلو برن.»
نگاهم رفت سمت مامان.
هیلدا:
«منم گفتم بهتره قبل از هر چیزی، خانوادهها در جریان باشن.»
چند لحظه بعد لبخند زد.
هیلدا:
«حتماً. کاملاً متوجهام.»
مامان کمی روی صندلی جابهجا شد.
هیلدا:
«پس شما هم با آقای نادری صحبت میکنید؟»
چند ثانیه گوش داد.
هیلدا:
«خیلی خوبه. ما هم با حمید صحبت میکنیم.»
بعد با لحن آرومتری گفت:
هیلدا:
«فقط دوست دارم همهچیز با آرامش پیش بره. بچهها هم عجلهای نداشته باشن.»
چند دقیقه دیگه هم صحبت کردند.
آخر تماس، مامان گفت:
هیلدا:
«پس فعلاً شما با همسرتون صحبت کنید، ما هم با حامی و حمید حرف میزنیم. بعد دوباره با هم در تماسیم.»
تماس که قطع شد، مامان گوشی رو روی میز گذاشت.
چند ثانیه نگاهم کرد.
هیلدا:
«خب آقای صالحی...»
لبخند زدم.
حامی:
«جانم؟»
هیلدا:
«فکر کنم از اینجا به بعد دیگه باید یه کم جدیتر باشی.»
خندیدم.
حامی:
«باشه.»
هیلدا:
«فقط باشه نگیا، عمل کن.»
خندم گرفت.
حامی:
«چشم مامان.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۵
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 55 ❝گاهی یک گفتوگوی ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکنی اهم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 56
❝برای بعضی پدرها، دخترشان همیشه همان دختر کوچکی میماند که روزی دستش را گرفته بودند.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بابا چند لحظه به من و مامان نگاه کرد.
کامران:
«حامی؟»
مامان سرش رو تکون داد.
مهتاب:
«آره.»
بابا ابروهاش رو بالا انداخت و با حالت جدی گفت:
کامران:
«نه.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«چی نه؟!»
بابا دستهاش رو روی سینهاش گذاشت.
کامران:
«ملینا دختر خودمه. به هیچ پسری هم نمیدمش.»
مامان خندید.
مهتاب:
«کامران، بذار حداقل حرفمون رو بزنیم.»
بابا با همون قیافه جدی گفت:
کامران:
«نه، من تصمیممو گرفتم.»
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
ملینا:
«بابااا!»
کامران خندید.
کامران:
«چی؟ مگه دروغ میگم؟»
بعد نگاهم کرد و آرومتر گفت:
کامران:
«دخترم برای من هنوز همون بچهایه که یه روز میومد میگفت بابا بغلم کن.»
لبخندم محو شد.
بابا ادامه داد:
کامران:
«حالا یکی اومده میگه میخوام ببرمش.»
مامان لبخند زد.
مهتاب:
«قرار نیست کسی ببرتش.»
کامران:
«خب... ولی باید مطمئن بشم کسی که کنارشه، قدرشو میدونه.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد بابا رو به من کرد.
کامران:
«ملینا، خودت چی میخوای؟»
آروم گفتم:
ملینا:
«من... حامی رو دوست دارم.»
بابا چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
کامران:
«پس باید باهاش حرف بزنم.»
قلبم تندتر زد.
ملینا:
«بابا...»
کامران:
«نگران نباش.»
لبخند شیطنتآمیزی زد.
کامران:
«فقط میخوام ببینم این آقای حامی صالحی واقعاً چقدر شجاعه.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۶
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎