eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
605 دنبال‌کننده
146 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
آیا نفور رو مشاهده میکنید عزیزانم؟😂
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 55 ❝گاهی یک گفت‌وگوی ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی اهم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 56 ❝برای بعضی پدرها، دخترشان همیشه همان دختر کوچکی می‌ماند که روزی دستش را گرفته بودند.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بابا چند لحظه به من و مامان نگاه کرد. کامران: «حامی؟» مامان سرش رو تکون داد. مهتاب: «آره.» بابا ابروهاش رو بالا انداخت و با حالت جدی گفت: کامران: «نه.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «چی نه؟!» بابا دست‌هاش رو روی سینه‌اش گذاشت. کامران: «ملینا دختر خودمه. به هیچ پسری هم نمی‌دمش.» مامان خندید. مهتاب: «کامران، بذار حداقل حرفمون رو بزنیم.» بابا با همون قیافه جدی گفت: کامران: «نه، من تصمیممو گرفتم.» نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم. ملینا: «بابااا!» کامران خندید. کامران: «چی؟ مگه دروغ می‌گم؟» بعد نگاهم کرد و آروم‌تر گفت: کامران: «دخترم برای من هنوز همون بچه‌ایه که یه روز میومد می‌گفت بابا بغلم کن.» لبخندم محو شد. بابا ادامه داد: کامران: «حالا یکی اومده میگه می‌خوام ببرمش.» مامان لبخند زد. مهتاب: «قرار نیست کسی ببرتش.» کامران: «خب... ولی باید مطمئن بشم کسی که کنارشه، قدرشو می‌دونه.» چند لحظه سکوت شد. بعد بابا رو به من کرد. کامران: «ملینا، خودت چی می‌خوای؟» آروم گفتم: ملینا: «من... حامی رو دوست دارم.» بابا چند ثانیه نگاهم کرد. بعد لبخند زد. کامران: «پس باید باهاش حرف بزنم.» قلبم تندتر زد. ملینا: «بابا...» کامران: «نگران نباش.» لبخند شیطنت‌آمیزی زد. کامران: «فقط می‌خوام ببینم این آقای حامی صالحی واقعاً چقدر شجاعه.» 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎