نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 55 ❝گاهی یک گفتوگوی ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکنی اهم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 56
❝برای بعضی پدرها، دخترشان همیشه همان دختر کوچکی میماند که روزی دستش را گرفته بودند.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بابا چند لحظه به من و مامان نگاه کرد.
کامران:
«حامی؟»
مامان سرش رو تکون داد.
مهتاب:
«آره.»
بابا ابروهاش رو بالا انداخت و با حالت جدی گفت:
کامران:
«نه.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«چی نه؟!»
بابا دستهاش رو روی سینهاش گذاشت.
کامران:
«ملینا دختر خودمه. به هیچ پسری هم نمیدمش.»
مامان خندید.
مهتاب:
«کامران، بذار حداقل حرفمون رو بزنیم.»
بابا با همون قیافه جدی گفت:
کامران:
«نه، من تصمیممو گرفتم.»
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
ملینا:
«بابااا!»
کامران خندید.
کامران:
«چی؟ مگه دروغ میگم؟»
بعد نگاهم کرد و آرومتر گفت:
کامران:
«دخترم برای من هنوز همون بچهایه که یه روز میومد میگفت بابا بغلم کن.»
لبخندم محو شد.
بابا ادامه داد:
کامران:
«حالا یکی اومده میگه میخوام ببرمش.»
مامان لبخند زد.
مهتاب:
«قرار نیست کسی ببرتش.»
کامران:
«خب... ولی باید مطمئن بشم کسی که کنارشه، قدرشو میدونه.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد بابا رو به من کرد.
کامران:
«ملینا، خودت چی میخوای؟»
آروم گفتم:
ملینا:
«من... حامی رو دوست دارم.»
بابا چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
کامران:
«پس باید باهاش حرف بزنم.»
قلبم تندتر زد.
ملینا:
«بابا...»
کامران:
«نگران نباش.»
لبخند شیطنتآمیزی زد.
کامران:
«فقط میخوام ببینم این آقای حامی صالحی واقعاً چقدر شجاعه.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۶
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
هدایت شده از 𝕳𝖆𝖆𝖒𝖎𝖒 𖤐 𝕱𝖆𝖓 𝕻𝖆𝖌𝖊
خوشگلای من خواهش می کنم برید توی سایت موسیقی نوین و به آهنگ حامیم ″باتو″ رو رأی بدین🙆♀️
https://musicenovin.com
اگر به احتمال کمی این لینک براتون باز نشد می تونین توی گوگل بزنین ′موسیقی نوین′ 💆♀️
نتایج رای بیشتر در عرض ۵ روز دیگه مشخص میشه 😼❤️🔥
@Haamim13765
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
خوشگلای من خواهش می کنم برید توی سایت موسیقی نوین و به آهنگ حامیم ″باتو″ رو رأی بدین🙆♀️ https://mus
بچه ها لطفا همتون برید رای بدید🤍✨️
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 56 ❝برای بعضی پدرها، دخترشان همیشه همان دختر کوچکی میماند
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 57
❝بعضی خانوادهها حتی وقتی قرار است دربارهی یک موضوع جدی حرف بزنند، باز هم بلدند همهچیز را با خنده قاطی کنند.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
شب، همه دور هم توی پذیرایی نشسته بودیم.
بابا هنوز هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد و لبخند مرموزی میزد.
بالاخره مانی از اتاقش اومد بیرون.
مانی:
«چی شده؟ چرا همه اینقدر خوشحالین؟»
مامان نگاهی به بابا کرد.
مهتاب:
«بیا بشین، یه خبری داریم.»
مانی نشست.
کامران:
«خواهرت یه خواستگار پیدا کرده.»
چشمهام گرد شد.
ملینا:
«بابااا!»
مانی با خنده برگشت سمتم.
مانی:
«چی؟! کی؟!»
کامران:
«همون حامی.»
مانی:
«اوه... آقای پیانیست؟»
ملینا:
«مانی!»
مانی خندید.
مانی:
«خب بابا، باید یه جلسه باهاش بذاریم.»
کامران:
«دقیقاً.»
دستش رو به سمت مانی دراز کرد.
کامران:
«پس تو هم با منی.»
مانی دستش رو زد به دست بابا.
مانی:
«صددرصد.»
ملینا:
«شما دوتا چرا دست به یکی کردین؟!»
مامان خندید.
مهتاب:
«ولشون کن، از الان دارن تمرین میکنن.»
گوشیم رو برداشتم که حواسم رو پرت کنم.
همون لحظه پیام حامی اومد:
حامی:
«رسیدی خونه؟»
لبخند زدم و جواب دادم.
ملینا:
«آره.»
چند ثانیه بعد:
حامی:
«خانواده فهمیدن؟»
نگاهی به بابا و مانی انداختم که هنوز داشتن دربارهی «بازجویی از داماد آینده» حرف میزدن.
ملینا:
«آره...»
حامی:
«خب؟»
ملینا:
«فکر کنم باید از الان برات آرزوی موفقیت کنم.»
حامی:
«چرا؟ 😐»
ملینا:
«بابا و مانی باهم متحد شدن.»
چند لحظه بعد جوابش اومد:
حامی:
«من از همین الان نگرانم.»
خندم گرفت.
مانی:
«کیه؟»
گوشی رو سریع پایین آوردم.
ملینا:
«هیچکس!»
بابا با خنده گفت:
کامران:
«آهااا... هیچکس.»
مانی:
«همون آقای پیانیسته؟»
ملینا:
«مانییی!»
هر سهشون خندیدن.
گوشیم دوباره لرزید.
حامی:
«بهشون بگو منم کم نمیارم.»
لبخندم بیشتر شد.
ملینا:
«خیلی مطمئنی؟»
حامی:
«نه، ولی باید خودمو شجاع نشون بدم 😂»
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
بابا با شیطنت نگاهم کرد.
کامران:
«بهش بگو فردا باید جواب پس بده.»
ملینا:
«بابا!»
مانی:
«بگو جلسهی بازجویی داریم.»
گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و زیر لب گفتم:
ملینا:
«خدا به داد حامی برسه...»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۷
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 57 ❝بعضی خانوادهها حتی وقتی قرار است دربارهی یک موضوع جد
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 58
❝بعضی خانوادهها هنوز عروس را ندیده، برایش قانون و تبصره میگذارند!❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
بعد از حرفهای مامان، رفتم سمت پذیرایی.
بابا هم اونجا نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد.
همین که نشستم، هلنا از اتاقش بیرون اومد.
هلنا:
«خب؟»
نگاهش کردم.
حامی:
«خب چی؟»
هلنا:
«مامان گفت یه خبر مهم دارین.»
مامان خندید.
هیلدا:
«حامی به ملینا گفته دوستش داره و قراره جدیتر جلو برن.»
هلنا چند ثانیه ساکت موند.
بعد با جدیت ساختگی گفت:
هلنا:
«پس من باید یه سری چیزها رو از همین الان مشخص کنم.»
ابروهام رفت بالا.
حامی:
«چی رو؟»
هلنا:
«زنداداش آیندهم باید خیلی خوب باشه.»
بابا خندید.
هلنا:
«باید منو دوست داشته باشه، باهام خوب باشه، هر وقت اومد خونه اول با من حرف بزنه...»
حامی:
«صبر کن ببینم!»
هلنا ادامه داد:
هلنا:
«و مهمتر از همه، داداش من مال خودمه. نباید بعداً بیاد همهی محبتش رو بده به یکی دیگه.»
مامان زد زیر خنده.
هیلدا:
«تو از الان حسودیت شروع شد؟»
هلنا:
«من؟ اصلاً!»
نگاهش کردم.
حامی:
«پس این حرفا چیه؟»
هلنا:
«دارم از حقم دفاع میکنم.»
بابا خندید و گفت:
حمید:
«من با هلنا موافقم.»
برگشتم سمتش.
حامی:
«شما دیگه چرا؟»
حمید:
«بالاخره باید بدونی وارد چه خانوادهای میشی.»
همه خندیدیم.
هلنا با شیطنت گفت:
هلنا:
«فقط یه چیز دیگه...»
حامی:
«چی؟»
هلنا:
«اگه یه روز دیدم بیشتر از من به ملینا محبت میکنی، خودت میدونی.»
خندیدم.
حامی:
«فکر کنم از همین الان باید از ملینا عذرخواهی کنم.»
مامان با خنده گفت:
هیلدا:
«بیچاره ملینا، هنوز نیومده توی این خانواده، براش قانون گذاشتین.»
هلنا:
«من که فقط میخوام داداشمو از دست ندم.»
لبخند زدم.
حامی:
«من که جایی نمیرم.»
هلنا:
«فعلاً.»
دوباره همه خندیدیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۸