نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 73 ❝ بعضی شبها، با یک خداحافظی تموم نمیشن... با فکری که
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 74
❝ بعضی حرفها،
دقیقاً وقتی گفته میشوند
که انتظارشان را نداری... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
حامی چند لحظه نگاهم کرد.
حامی:
«فردا که با هلنا و مامانها میرید خرید...»
مکث کرد.
ملینا:
«خب؟»
لبخند کوچیکی زد.
حامی:
«یه چیزی برات آماده کردم.»
ابروهام بالا رفت.
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست.»
خندیدم.
ملینا:
«حداقل یه سرنخ بده.»
حامی:
«نه.»
ملینا:
«حامی!»
خندید.
حامی:
«فردا میفهمی.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
حامی:
«فقط... امیدوارم دوستش داشته باشی.»
لبخندم کمرنگ شد.
ملینا:
«الان بیشتر کنجکاوم کردی.»
حامی:
«پس تا فردا صبر کن.»
هلنا از کنار در صدا زد:
هلنا:
«حامی! بیا دیگه، منتظریم!»
حامی:
«اومدم.»
قبل از اینکه بره،
یک بار دیگه نگاهم کرد.
حامی:
«شب بخیر، خانوم دکتر.»
ملینا:
«شب بخیر.»
در بسته شد.
و من هنوز به یک سؤال فکر میکردم:
حامی برای فردا چی آماده کرده بود؟
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۴
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 74 ❝ بعضی حرفها، دقیقاً وقتی گفته میشوند که انتظارشان را
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 75
❝ بعضی صبحها،
با یک فکر شروع میشوند
که نمیگذارد تا شب آرام بمانی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
از صبح،
فقط به یک چیز فکر میکردم.
«حامی برای چی آماده کرده؟»
جلوی آینه ایستاده بودم که صدای مانی از پشت سرم اومد:
مانی:
«هنوز داری فکر میکنی؟»
ملینا:
«نه.»
مانی:
«پس چرا پنج دقیقهست به یه نقطه خیره شدی؟»
خندیدم.
ملینا:
«بیخیال.»
چند دقیقه بعد،
با مانی از خونه بیرون رفتیم.
قرار بود اول برای لباس و کفش بریم.
وقتی به مرکز خرید رسیدیم،
گوشیام لرزید.
پیام حامی بود:
«رسیدی؟»
جواب دادم:
«آره.»
چند ثانیه بعد نوشت:
«خوبه... پس الان میتونم بیام.»
با تعجب به صفحه نگاه کردم.
ملینا:
«بیای؟ کجا؟»
جواب نداد.
فقط چند دقیقه بعد،
یک نفر از پشت سرم گفت:
حامی:
«اینجا.»
برگشتم.
حامی روبهروم ایستاده بود.
و توی دستش...
یک جعبهی کوچک بود.
قلبم تند زد.
ملینا:
«این چیه؟»
حامی فقط لبخند زد.
حامی:
«سورپرایزت.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۵
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 75 ❝ بعضی صبحها، با یک فکر شروع میشوند که نمیگذارد تا ش
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 76
❝ بعضی هدیهها،
فقط برای خوشحال کردن آدم نیستند...
گاهی یه تکه از یک احساس رو
با خودشون نگه میدارند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
حامی جعبهی کوچیک رو گذاشت کف دستم.
حامی:
«بازش کن.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«این چیه؟»
حامی:
«اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست.»
لبخند زدم و آروم در جعبه رو باز کردم.
چشمم افتاد به یه دستبند طلایی ظریف،
با یه آویز کوچیک ماه.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
ملینا:
«حامی...»
حامی:
«خوشت اومد؟»
دستبند رو برداشتم.
ملینا:
«خیلی قشنگه.»
حامی لبخند زد.
حامی:
«هر وقت ماه رو دیدی،
یادت بیفته که یه نفر هست
که حتی وقتی کنارت نیست،
بهت فکرت میکنه.»
لبخندم آرومتر شد.
چند لحظه چیزی نگفتم.
فقط به ماه کوچیک روی دستبند نگاه کردم.
ملینا:
«ممنونم.»
حامی:
«لازم نیست تشکر کنی.»
بعد با خنده گفت:
حامی:
«فقط گمش نکن.»
خندیدم.
ملینا:
«قول نمیدم.»
حامی:
«اشکال نداره دوباره واست میخرم، هرچی بخوای.»
هر دومون خندیدیم.
مانی که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود،
نگاهمون کرد و گفت:
مانی:
«من هنوز اینجاما.»
حامی:
«یادمون بود.»
مانی:
«آره، خیلی معلومه.»
دوباره خندیدیم.
دستبند رو توی دستم نگه داشتم.
و برای اولین بار،
یه تکهی کوچیک از ماه،
همراه من شده بود.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۶
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 76 ❝ بعضی هدیهها، فقط برای خوشحال کردن آدم نیستند... گاهی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 77
❝ بعضی انتخابها،
برای یه روز خاصن...
و شاید همون روز،
براشون معنی دیگهای پیدا کنن. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
از مغازه بیرون اومدیم.
مانی:
«خب، حالا کجا؟»
حامی:
«یه جای دیگه.»
ملینا:
«بازم خرید؟»
حامی خندید.
حامی:
«هنوز تموم نشده.»
مانی نگاهمون کرد و گفت:
مانی:
«من اومدم که شاهد خرید باشم یا مزاحم؟»
هر سهتایی خندیدیم.
چند دقیقه بعد،
وارد یه بوتیک لباس مجلسی شدیم.
چشمم بین لباسها میچرخید
که یه لباس سفیدِ ساده و ظریف توجهم رو جلب کرد.
بالاش خیلی ساده بود
و روی قسمت پایینش جزئیات طلایی ظریفی داشت.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
حامی که متوجه شد،
گفت:
حامی:
«خوشت اومد؟»
ملینا:
«آره... خیلی.»
حامی لبخند زد.
حامی:
«پس امتحانش کن.»
به لباس نگاه کردم.
بعد دوباره به حامی.
ملینا:
«فکر میکنی برای نامزدی خوبه؟»
حامی:
«فکر کنم باید خودت بپوشیش تا بفهمیم.»
مانی از پشت سرمون گفت:
مانی:
«من فقط میخوام بدونم آخر این خریدها، کی قراره منو سالم برگردونه خونه.»
خندیدم.
لباس رو برداشتم.
و برای اولین بار،
به روز نامزدی فکر کردم...
به اینکه شاید
همین لباس،
قراره اون روز تنم باشه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۷