نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 76 ❝ بعضی هدیهها، فقط برای خوشحال کردن آدم نیستند... گاهی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 77
❝ بعضی انتخابها،
برای یه روز خاصن...
و شاید همون روز،
براشون معنی دیگهای پیدا کنن. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
از مغازه بیرون اومدیم.
مانی:
«خب، حالا کجا؟»
حامی:
«یه جای دیگه.»
ملینا:
«بازم خرید؟»
حامی خندید.
حامی:
«هنوز تموم نشده.»
مانی نگاهمون کرد و گفت:
مانی:
«من اومدم که شاهد خرید باشم یا مزاحم؟»
هر سهتایی خندیدیم.
چند دقیقه بعد،
وارد یه بوتیک لباس مجلسی شدیم.
چشمم بین لباسها میچرخید
که یه لباس سفیدِ ساده و ظریف توجهم رو جلب کرد.
بالاش خیلی ساده بود
و روی قسمت پایینش جزئیات طلایی ظریفی داشت.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
حامی که متوجه شد،
گفت:
حامی:
«خوشت اومد؟»
ملینا:
«آره... خیلی.»
حامی لبخند زد.
حامی:
«پس امتحانش کن.»
به لباس نگاه کردم.
بعد دوباره به حامی.
ملینا:
«فکر میکنی برای نامزدی خوبه؟»
حامی:
«فکر کنم باید خودت بپوشیش تا بفهمیم.»
مانی از پشت سرمون گفت:
مانی:
«من فقط میخوام بدونم آخر این خریدها، کی قراره منو سالم برگردونه خونه.»
خندیدم.
لباس رو برداشتم.
و برای اولین بار،
به روز نامزدی فکر کردم...
به اینکه شاید
همین لباس،
قراره اون روز تنم باشه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۷