eitaa logo
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
577 دنبال‌کننده
172 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "بِه‌نــامِ‌آن‌کِه‌پَنــاهِ‌دِل‌هــا‌را‌آفـــرید" 「رِمــانِ‌پَنــاهِ‌آخَــر」 ”گــاه،‌پَنــاه‌از‌جِنــسِ‌تَضــاد‌اســت...“ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
خب بریم که‌ پارت بدیم .🦋
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱 نیلا؛ با صدای مامان‌پری از اتاق بیرون اومدم. هنوز موهام رو درست نکر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟲 نیلا؛ صبح، هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که صدای نگین از پشت در اتاق بلند شد. نگین: نیلاااا! نیلا: چیه باز؟! نگین: پولی که دیشب گفتی می‌دی رو یادته؟ چشم‌هام رو بستم و بالش رو روی سرم گذاشتم. نیلا: نگین، ساعت چنده؟ نگین: هشت و نیم. نیلا: پس چرا داری از الان درباره پول حرف می‌زنی؟ نگین: چون اگه الان نگم، بعداً می‌گی یادم رفت! راست می‌گفت. با اینکه از دستش حرصم می‌گرفت، نمی‌تونستم بهش نه بگم. از جام بلند شدم و در رو باز کردم. نیلا: باشه، بعد از کار برات می‌فرستم. فقط دیگه نیا بالای سرم. نگین: چشم، خانم رئیس! با خنده از اتاق دور شد و من هم زیر لب گفتم: نیلا: خدا به دادم برسه با این یکی! بعد از صبحونه، وسایلم رو برداشتم و راه افتادم. امروز تصمیم داشتم بدون عجله کارهام رو انجام بدم و قبل از رفتن، همه‌چیز رو دوباره چک کنم. وقتی رسیدم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. مواد اولیه روی میز بود و طبق معمول، فهرست غذا هم کنارش قرار داشت. مشغول آماده کردنش شدم؛ اما وسط کار صدای نوتیف گوشی‌م بلند شد. پیام از نهال بود: «امروز بعد از کارت وقت داری؟ یه چیزی می‌خوام بهت بگم.» لبخند زدم و جواب دادم: «اگه این دفعه قرار نیست درباره جناب رو مخ حرف بزنیم، شاید!» چند ثانیه بعد جوابش اومد: «پس حتماً باید ببینمت.» گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره مشغول کار شدم. کنجکاو شدم ببینم چی میخواد بگه! تا ساعت هفت همه‌چیز آماده بود. غذا رو روی میز گذاشتم و قبل از رفتن، نگاهی به آشپزخونه انداختم تا مطمئن بشم چیزی جا نمونده. همون موقع چشمم به برگه‌ای افتاد که کنار فهرست غذاها گذاشته شده بود. روش با خط مرتب نوشته شده بود: «امروز مهمان دارم. لطفاً برای فردا غذا رو کمی بیشتر آماده کنین.» زیرش هم فقط یک امضا بود: حامی آذرنوش. با خودم گفتم: نیلا: مهمون دارن؟ خب، چه ربطی به من داره؟ اما بعد، دوباره برگه رو نگاه کردم. تعداد نفرات مشخص نشده بود. نیلا: یعنی من باید حدس بزنم چند نفر قراره غذا بخورن؟! برگه رو برداشتم و زیر نوشته‌اش نوشتم: «تعداد مهمان‌ها رو هم بفرمایین، جناب مدیر. من که علم غیب ندارم.» برگه رو سر جاش گذاشتم و از خونه بیرون اومدم. هنوز نمی‌دونستم این مهمونِ بی‌خبر قراره چه دردسری درست کنه؛ فقط امیدوار بودم فردا مجبور نشم برای یک لشکر غذا بپزم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟲 نیلا؛ صبح، هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که صدای نگین از پشت در
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳 نیلا؛ وقتی رسیدم خونه، نگین روی مبل لم داده بود و با گوشی‌ش ور می‌رفت. مامان‌پری هم توی آشپزخونه مشغول آماده کردن چای بود. نگین: پول رو فرستادی؟ نیلا: سلام به تو هم! نگین: سلام. حالا فرستادی؟ نیلا: آره، فرستادم. فقط امیدوارم این بار تا آخر هفته تمومش نکنی. نگین: من؟! مگه من چیکار می‌کنم؟ مامان‌پری از آشپزخونه گفت: مامان‌پری: چیزی نمی‌خوره، فقط هر روز یه خرج تازه می‌تراشه! نگین: مامان‌پری، شما طرف منی یا نیلا؟ مامان‌پری: طرف عقل و منطقم! خندیدم و کیفم رو کنار مبل گذاشتم. هنوز خستگی از تنم درنرفته بود که یاد پیام روی برگه افتادم. نیلا: راستی، فردا صاحبکارم مهمون داره. گفته غذا رو بیشتر درست کنم، ولی نگفته چند نفرن. نگین: خب بپرس! نیلا: پرسیدم. جواب نداده. نگین: شاید مهموناش خودشونم نمی‌دونن چند نفرن! نیلا: خیلی بامزه‌ای. مامان‌پری چای رو آورد و کنارمون نشست. مامان‌پری: تو هم فردا به اندازه‌ی معمول آماده کن. اگه تعدادشون بیشتر بود، خودشون باید از قبل می‌گفتن. حرفش منطقی بود. تصمیم گرفتم بیشتر از همیشه آماده کنم، اما نه اون‌قدر که نصف غذاها بمونه و دور ریخته بشه. --- حامی؛ صبح، قبل از رفتن به شرکت، یادداشت آشپزخونه رو دیدم. زیر جمله‌ی خودم، با خطی ریز نوشته بود: «تعداد مهمان‌ها رو هم بفرمایین، جناب مدیر. من که علم غیب ندارم.» چند لحظه به نوشته خیره موندم. حامی: عجب... گوشی‌م رو برداشتم و به ناهید پیام دادم: «برای امروز یک نفر مهمون دارم. لطفاً به آشپز اطلاع بدین.» جوابش سریع اومد: «حتماً. به خانم زارعی هم می‌گم.» گوشی رو کنار گذاشتم. نمی‌دونستم چرا این آشپز برای هر چیزی جواب آماده‌ای داشت؛ فقط می‌خواستم غذای مهمون‌ کوچولومون خوب باشه و همه‌چیز مرتب پیش بره. --- نیلا؛ هنوز داشتم سبزی‌ها رو خرد می‌کردم که پیام ناهید خانم رسید: «سلام نیلا جان. امروز دو نفر هستن. ممنون می‌شم برای دو تا سه نفر غذا آماده کنی.» بالاخره! حداقل لازم نبود حدس بزنم. با خیال راحت مشغول شدم. کمی بعد، گوشی دوباره زنگ خورد. این بار نهال بود. نهال: سلام، آشپز خانم! هنوز زنده‌ای؟ نیلا: فعلاً آره. دارم برای دو سه نفر غذا درست می‌کنم. نهال: مهمونای جناب رو مخ؟ نیلا: خودشه. تازه امروز فهمیدم چند نفرن. نهال: پس پیشرفت کردین! دیگه از طریق کاغذ با هم ارتباط می‌گیرین، نه فقط غر زدن. نیلا: نهال، اگه این‌قدر حرف بزنی، یه روز شماره‌تو می‌دم به خودش که با تو بحث کنه. نهال: وای، چه افتخاری! تماس رو با خنده قطع کردم و برگشتم سر کارم. تا ساعت هفت غذا آماده بود. میز رو مرتب کردم و قبل از رفتن، یادداشت کوتاهی گذاشتم: «برای دو تا سه نفر آماده شد. نوش جان.» این بار چیزی اضافه نکردم. بالاخره قرار نبود هر روز با جناب مدیر کل‌کل کنم. از خونه بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم؛ ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳 نیلا؛ وقتی رسیدم خونه، نگین روی مبل لم داده بود و با گوشی‌ش ور می‌ر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟴 حامی؛ صدای در اتاقم بلند شد. حامی: بفرمایین. در باز شد و کتایون با قدم‌های کوچیکش اومد تو. تا منو دید، لبخند زد و دست‌هاشو پشتش قایم کرد. حامی: به‌به! اینجا چه خبره؟ مهمون ناخونده داریم؟ کتایون: مهمون که نه… اومدم ببینم دایی‌م هنوز کار داره یا نه. حامی: اگه بگم دارم، چی؟ کتایون: می‌شینم همین‌جا تا تموم بشه. خندیدم و صندلی روبه‌روم رو براش عقب کشیدم. حامی: پس بیا بشین، خانم کوچولو. امروز چیکار کردی؟ کتایون: نقاشی کشیدم. بعدشم مامان گفت بیام پیشت. حامی: نقاشیت رو آوردی؟ کتایون: آره، ولی اول باید قول بدی خوشت بیاد. حامی: قول می‌دم از نقاشی تو خوشم بیاد. کتایون نقاشیش رو از کیفش درآورد و گذاشت روی میز. یه خونه کشیده بود با چندتا آدم کوچولو که دست همدیگه رو گرفته بودن. حامی: اینا کی‌ان؟ کتایون: این منم، اینم تویی. این خونه‌مونه. حامی: پس چرا من این‌قدر موهام بلنده؟ کتایون: چون نقاشی بلد نیستم موهات رو کوتاه بکشم! با خنده سرم رو تکون دادم و نقاشی رو گذاشتم کنار. حامی: خب، بریم خونه؟ کتایون: آره! راستی دایی، شام چی داریم؟ حامی: یه غذای جدید. می‌ریم خونه می‌فهمی. نیلا؛ بعد از اینکه غذا رو آماده کردم، طبق معمول یه یادداشت کنار ظرف‌ها گذاشتم و از خونه اومدم بیرون. حامی؛ وقتی رسیدیم خونه، کتایون با دیدن غذاهایی که روی میز چیده شده بود، کنجکاوانه نگاهم کرد. کتایون: دایی، اینا رو آشپزتون درست کرده؟ حامی: آره. گفته بودم برای مهمونم غذا آماده کنه. کتایون: پس می‌تونم امتحانش کنم؟ حامی: معلومه. بشین ببینم خوشت میاد یا نه. کتایون یه لقمه برداشت و مزه کرد. چند لحظه چیزی نگفت، بعد لبخند زد. کتایون: خیلی خوشمزه‌ست! حامی: پس معلومه خوشت اومده. کتایون با اشتیاق چند لقمه‌ی دیگه خورد. وقتی غذاش تموم شد، نگاهم کرد. کتایون: دایی، یه روز می‌شه بیام آشپزتون رو ببینم؟ حامی: شاید. باید از خودش بپرسم. کتایون: پس بهش بگو من خیلی دوست دارم ببینمش! حامی: باشه، خانم کوچولو. می‌گم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟴 حامی؛ صدای در اتاقم بلند شد. حامی: بفرمایین. در باز شد و کتایون ب
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟵 حامی؛ بعد از شام، کتایون روی مبل جا خوش کرده بود و عروسکش رو بغل گرفته بود. حامی: خب، خانم کوچولو! حالا که شکمت سیره، برنامه‌ت چیه؟ کتایون: بازی! حامی: چه بازی‌ای؟ کتایون: قایم‌موشک! حامی: توی خونه؟ کتایون: آره دیگه! فقط باید تا ده بشمری. از جام بلند شدم و چشم‌هام رو بستم. حامی: یک… دو… سه… صدای خنده‌ی ریزش از پشت مبل اومد. تا ده شمردم و شروع کردم دنبالش گشتن. یه گوشه‌ی پرده تکون می‌خورد، اما خودش پشتش قایم شده بود. حامی: عجب! اینجا که کسی نیست. کتایون: من اینجام! حامی: پس پیدات کردم! با خنده از پشت پرده بیرون پرید و دوباره دوید سمت مبل. چند بار دیگه بازی کردیم تا بالاخره خودش گفت خسته شده. حامی: خب، حالا وقتشه بریم خونه‌ی مامان و بابات. کتایون: الان؟ حامی: آره، دیر شده. باید استراحت کنی. کتایون: ولی من هنوز می‌خواستم باهات بازی کنم. حامی: فردا هم می‌تونیم بازی کنیم. قول می‌دم. کتایون دستش رو جلو آورد. کتایون: قول انگشتی؟ انگشتم رو به انگشت کوچیکش گره زدم. حامی: قول انگشتی. حامی؛ وقتی رسیدیم خونه‌ی گیتی و کیان، کتایون با دیدن‌شون سریع رفت سمتشون. گیتی بغلش کرد و کیان هم دستی به سرش کشید. گیتی: خوش گذشت عزیزم؟ کتایون: آره! با دایی بازی کردیم، بعدشم یه غذای خیلی خوشمزه خوردم! کیان: چه خوب! پس امشب حسابی بهت خوش گذشته. کتایون: دایی گفت فردا هم می‌تونیم بازی کنیم. لبخندی زدم و رو به گیتی و کیان گفتم: حامی: دیگه باید برم. فردا کار دارم. گیتی: باشه حامی، مواظب خودت باش. بعد از خداحافظی، از خونه بیرون اومدم. صدای کتایون هنوز از پشت در می‌اومد که داشت برای مامانش از بازی‌هامون تعریف می‌کرد. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
نقش‌ِ فرعی.🪼 کتایونِ راد؛🪼 سن؛ 6🪼 دخترِ‌ گیتی و کیان؛🪼
نقش فرعی.🪼 گیتیِ آذرنوش؛🪼 سن؛33🪼 متاهل.🪼 همراهِ حامی در هلدینگ کار میکند.🪼 خواهرِ حامی و حسام، دخترِ سمیرا احتشام،همسرِ کیانِ راد،مادرِ کتایون ؛🪼
نقش فرعی.🪼 کیانِ راد؛🪼 سن؛33🪼 متاهل.🪼 همراهِ حامی در هلدینگ کار میکند؛🪼 همسرِ گیتی، پدرِ کتایون ؛🪼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟵 حامی؛ بعد از شام، کتایون روی مبل جا خوش کرده بود و عروسکش رو بغل گر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬 حامی؛ صبح هنوز مشغول بررسی چندتا پرونده بودم که صدای در اتاقم بلند شد. حامی: بفرمایین. ناهید سرش رو از لای در آورد. ناهید: آقای آذرنوش، کیان و گیتی اومدن. گفتن می‌خوان چند دقیقه ببیننتون. حامی: بفرستشون داخل. چند لحظه بعد، کیان و گیتی وارد شدن. حامی: سلام! چه عجب، قدمتون روی چشم. اتفاقی افتاده؟ کیان: نه بابا، گفتیم یه سر بیایم ببینیمت. دیشب هم بابت کتایون باید ازت تشکر می‌کردیم. حامی: چه تشکری؟ بهش خوش گذشت، همین خوبه. گیتی: اتفاقاً خیلی هم خوش گذشت! از وقتی برگشته، فقط داره از بازی‌هایی که با تو کرده تعریف می‌کنه. کیان: تازه، از غذاتون هم کلی تعریف کرده. می‌گفت خیلی خوشمزه بوده. حامی: پس معلومه آشپزمون کارش رو خوب انجام داده. گیتی: حالا جدی، آشپزتون کیه؟ کتایون انقدر از غذا تعریف کرده که ما هم کنجکاو شدیم! حامی: آشپز جدیدمونه، خانم زارع. دست‌پختش واقعاً خوبه. کیان: پس یه روز باید ازش تشکر کنیم. کتایون که از دیشب تا حالا ول‌کن نیست! حامی: حتماً. اگه فرصتی شد، هماهنگ می‌کنم. گیتی: دستت درد نکنه. می‌دونم سرت شلوغه، دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی‌شیم. حامی: مزاحم چیه؟ هر وقت خواستین بیاین. چند دقیقه‌ی دیگه هم درباره‌ی کتایون حرف زدیم و بعد از رفتنشون، دوباره برگشتم سراغ پرونده‌ها. نیلا؛ وقتی رسیدم آشپزخونه، یادداشت تازه‌ای روی میز دیدم. «خانم زارع، مهمانم از غذای دیروز خیلی راضی بود. ممنون بابت زحمتی که کشیدین.» لبخند کوچیکی زدم و یادداشت رو کنار گذاشتم. نیلا؛ هنوز مشغول آماده کردن مواد غذایی بودم که گوشی‌م زنگ خورد. پیام از طرف خانم حاتمی بود: «سلام خانم زارع. آقای آذرنوش گفتن مهمانشون از غذای دیروز خیلی راضی بوده. خواستن ازتون تشکر کنم.» زیر لب گفتم: نیلا: بالاخره یه تشکر درست‌وحسابی! گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره مشغول کار شدم؛ بی‌خبر از اینکه شاید به‌زودی قرار بود مهمون کوچولوی جناب مدیر رو از نزدیک ببینم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』نفور
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬 حامی؛ صبح هنوز مشغول بررسی چندتا پرونده بودم که صدای در اتاقم بلند
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟭 حامی؛ صبح قبل از اینکه از شرکت بیرون بیام، به ناهید گفتم: حامی: راستی، کتایون گفته بود دوست داره آشپزمون رو ببینه. می‌تونی با خانم زارع هماهنگ کنی؟ ناهید: حتماً. فقط چه ساعتی؟ حامی: هر وقت خودش راحت بود. امروز من تا دیر وقت شرکت می‌مونم. ناهید: باشه، بهش خبر می‌دم. نیلا؛ وسط آماده کردن ناهار بودم که گوشی‌م زنگ خورد. خانم حاتمی بود. نیلا: بله، بفرمایین. ناهید: سلام خانم زارع. یه سؤال داشتم. کتایون، مهمون دیروز آقای آذرنوش، خیلی دوست داره شما رو ببینه. اگه امروز فرصت داشته باشین، می‌تونه بیاد؟ نیلا: آره، چرا که نه؟ من که جایی نمی‌رم. ناهید: خیلی خوبه. پس هماهنگ می‌کنم. تماس که تموم شد، دوباره مشغول کار شدم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ در اومد. در رو باز کردم و یه دختر کوچولوی خوشگل رو دیدم که دست ناهید رو گرفته بود. ناهید: سلام خانم زارع. اینم کتایون خانم. نیلا: سلام عزیزم، خوش اومدی. کتایون: سلام! شما همون آشپزی هستین که غذای دیشب رو درست کرده بود؟ نیلا: آره، خودمم. خوشت اومده بود؟ کتایون: خیلی! مامانم گفت باید بیام ازتون تشکر کنم. نیلا: چه دختر مهربونی! پس بیا تو، می‌خوای یه چیزی بهت نشون بدم؟ کتایون با ذوق سر تکون داد و وارد شد. ناهید هم بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت. کتایون: اینجا همه‌ی غذاها رو شما درست می‌کنین؟ نیلا: آره، البته بعضی وقتا هم چیزای جدید امتحان می‌کنم. کتایون: می‌شه یه روز بازم از همون غذا درست کنین؟ نیلا: حتماً. فقط باید به داییت بگم چی دوست داری. کتایون: من همه‌چی دوست دارم، فقط غذاهای خوشمزه! خنده‌م گرفت. نیلا: پس کار سختی ندارم! حامی؛ وقتی شب به خونه رسیدم، روی میز آشپزخونه یه یادداشت دیدم: «مهمون کوچولوتون امروز اومد آشپزخونه. خیلی شیرین و دوست‌داشتنی بود.» یادداشت رو برداشتم و لبخند زدم. بعد گوشی‌م رو درآوردم و برای ناهید پیام فرستادم: «کتایون خوشحال بود؟» جوابش چند لحظه بعد اومد: «خیلی! فکر کنم حالا دیگه هر روز بخواد آشپزتون رو ببینه.» سرم رو تکون دادم و گوشی رو کنار گذاشتم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧