eitaa logo
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
577 دنبال‌کننده
173 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "بِه‌نــامِ‌آن‌کِه‌پَنــاهِ‌دِل‌هــا‌را‌آفـــرید" 「رِمــانِ‌پَنــاهِ‌آخَــر」 ”گــاه،‌پَنــاه‌از‌جِنــسِ‌تَضــاد‌اســت...“ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نقش‌ِ فرعی.🪼 کتایونِ راد؛🪼 سن؛ 6🪼 دخترِ‌ گیتی و کیان؛🪼
نقش فرعی.🪼 گیتیِ آذرنوش؛🪼 سن؛33🪼 متاهل.🪼 همراهِ حامی در هلدینگ کار میکند.🪼 خواهرِ حامی و حسام، دخترِ سمیرا احتشام،همسرِ کیانِ راد،مادرِ کتایون ؛🪼
نقش فرعی.🪼 کیانِ راد؛🪼 سن؛33🪼 متاهل.🪼 همراهِ حامی در هلدینگ کار میکند؛🪼 همسرِ گیتی، پدرِ کتایون ؛🪼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟵 حامی؛ بعد از شام، کتایون روی مبل جا خوش کرده بود و عروسکش رو بغل گر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬 حامی؛ صبح هنوز مشغول بررسی چندتا پرونده بودم که صدای در اتاقم بلند شد. حامی: بفرمایین. ناهید سرش رو از لای در آورد. ناهید: آقای آذرنوش، کیان و گیتی اومدن. گفتن می‌خوان چند دقیقه ببیننتون. حامی: بفرستشون داخل. چند لحظه بعد، کیان و گیتی وارد شدن. حامی: سلام! چه عجب، قدمتون روی چشم. اتفاقی افتاده؟ کیان: نه بابا، گفتیم یه سر بیایم ببینیمت. دیشب هم بابت کتایون باید ازت تشکر می‌کردیم. حامی: چه تشکری؟ بهش خوش گذشت، همین خوبه. گیتی: اتفاقاً خیلی هم خوش گذشت! از وقتی برگشته، فقط داره از بازی‌هایی که با تو کرده تعریف می‌کنه. کیان: تازه، از غذاتون هم کلی تعریف کرده. می‌گفت خیلی خوشمزه بوده. حامی: پس معلومه آشپزمون کارش رو خوب انجام داده. گیتی: حالا جدی، آشپزتون کیه؟ کتایون انقدر از غذا تعریف کرده که ما هم کنجکاو شدیم! حامی: آشپز جدیدمونه، خانم زارع. دست‌پختش واقعاً خوبه. کیان: پس یه روز باید ازش تشکر کنیم. کتایون که از دیشب تا حالا ول‌کن نیست! حامی: حتماً. اگه فرصتی شد، هماهنگ می‌کنم. گیتی: دستت درد نکنه. می‌دونم سرت شلوغه، دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی‌شیم. حامی: مزاحم چیه؟ هر وقت خواستین بیاین. چند دقیقه‌ی دیگه هم درباره‌ی کتایون حرف زدیم و بعد از رفتنشون، دوباره برگشتم سراغ پرونده‌ها. نیلا؛ وقتی رسیدم آشپزخونه، یادداشت تازه‌ای روی میز دیدم. «خانم زارع، مهمانم از غذای دیروز خیلی راضی بود. ممنون بابت زحمتی که کشیدین.» لبخند کوچیکی زدم و یادداشت رو کنار گذاشتم. نیلا؛ هنوز مشغول آماده کردن مواد غذایی بودم که گوشی‌م زنگ خورد. پیام از طرف خانم حاتمی بود: «سلام خانم زارع. آقای آذرنوش گفتن مهمانشون از غذای دیروز خیلی راضی بوده. خواستن ازتون تشکر کنم.» زیر لب گفتم: نیلا: بالاخره یه تشکر درست‌وحسابی! گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره مشغول کار شدم؛ بی‌خبر از اینکه شاید به‌زودی قرار بود مهمون کوچولوی جناب مدیر رو از نزدیک ببینم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬 حامی؛ صبح هنوز مشغول بررسی چندتا پرونده بودم که صدای در اتاقم بلند
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟭 حامی؛ صبح قبل از اینکه از شرکت بیرون بیام، به ناهید گفتم: حامی: راستی، کتایون گفته بود دوست داره آشپزمون رو ببینه. می‌تونی با خانم زارع هماهنگ کنی؟ ناهید: حتماً. فقط چه ساعتی؟ حامی: هر وقت خودش راحت بود. امروز من تا دیر وقت شرکت می‌مونم. ناهید: باشه، بهش خبر می‌دم. نیلا؛ وسط آماده کردن ناهار بودم که گوشی‌م زنگ خورد. خانم حاتمی بود. نیلا: بله، بفرمایین. ناهید: سلام خانم زارع. یه سؤال داشتم. کتایون، مهمون دیروز آقای آذرنوش، خیلی دوست داره شما رو ببینه. اگه امروز فرصت داشته باشین، می‌تونه بیاد؟ نیلا: آره، چرا که نه؟ من که جایی نمی‌رم. ناهید: خیلی خوبه. پس هماهنگ می‌کنم. تماس که تموم شد، دوباره مشغول کار شدم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ در اومد. در رو باز کردم و یه دختر کوچولوی خوشگل رو دیدم که دست ناهید رو گرفته بود. ناهید: سلام خانم زارع. اینم کتایون خانم. نیلا: سلام عزیزم، خوش اومدی. کتایون: سلام! شما همون آشپزی هستین که غذای دیشب رو درست کرده بود؟ نیلا: آره، خودمم. خوشت اومده بود؟ کتایون: خیلی! مامانم گفت باید بیام ازتون تشکر کنم. نیلا: چه دختر مهربونی! پس بیا تو، می‌خوای یه چیزی بهت نشون بدم؟ کتایون با ذوق سر تکون داد و وارد شد. ناهید هم بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت. کتایون: اینجا همه‌ی غذاها رو شما درست می‌کنین؟ نیلا: آره، البته بعضی وقتا هم چیزای جدید امتحان می‌کنم. کتایون: می‌شه یه روز بازم از همون غذا درست کنین؟ نیلا: حتماً. فقط باید به داییت بگم چی دوست داری. کتایون: من همه‌چی دوست دارم، فقط غذاهای خوشمزه! خنده‌م گرفت. نیلا: پس کار سختی ندارم! حامی؛ وقتی شب به خونه رسیدم، روی میز آشپزخونه یه یادداشت دیدم: «مهمون کوچولوتون امروز اومد آشپزخونه. خیلی شیرین و دوست‌داشتنی بود.» یادداشت رو برداشتم و لبخند زدم. بعد گوشی‌م رو درآوردم و برای ناهید پیام فرستادم: «کتایون خوشحال بود؟» جوابش چند لحظه بعد اومد: «خیلی! فکر کنم حالا دیگه هر روز بخواد آشپزتون رو ببینه.» سرم رو تکون دادم و گوشی رو کنار گذاشتم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧