eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
پیتسپسنسپ یکی بیاد اینو به من یاد بدهههه خیلی جزئیات داره هیچی نمی‌فهمم وای
شماره "۱"
وای خدایا باورم نمیشه🤣🤣🤣
فکر نکنم اینجارو چک کنه میشه یکی اینو برسونه دست دالدرک؟🤣
آه راستی میشه اگه براتون مقدوره برای یه درگذشته‌ای یه فاتحه یا صلوات بفرستید؟
«من شمشیری برای محافظت از تو داشتم اما تاجی برای نگه داشتن تو نه..»
شماره "۱"
«من شمشیری برای محافظت از تو داشتم اما تاجی برای نگه داشتن تو نه..»
شوالیه‌ای می‌شناسم که چشمان خون‌گرفته‌اش را دز میدان جنگ می‌بندد و شمشیر را با تمام حرص در قلب دشمن فرو می‌برد. روزی هم‌رزمم پرسید:《مگر او خود قلب ندارد که اینگونه می‌درد؟》 به دستان آن شوالیه که از خون سرخ شده بودند نگریستم، آن دستان چندبار دست دختری زیبا را در خود نگاه داشته بودند؟ به هم رزمم گفتم:《قلب او را جنگجوی بی رحمی، با سنگدلی از هم درید.》 سالیان پیش وقتی شوالیه هنوز می‌توانست بخندد، عاشق شد. می‌دانید که عشق چگونه است. قلب را وادار می‌کند بیشتر بتپد و مغز را به اعماق می‌راند تا دخالت نکند. شوالیه به معشوقش همه‌چیز داد، به او گفت اگر جان بخواهی زِ خود برایت جان می‌ستانم. به او وعده داد اگر انتقام بخواهی برایت شمشیر در گلوی دشمنانت فرو می‌برم. در گوشش زمزمه کرد اگر عشق می‌خواهی، هرچه عشق در جهان است را نثارت می‌کنم. اما آن زن این‌ها را نمی‌خواست. شوالیه برای زن کافی نبود. او شمشیر نمی‌خواست، جان و عشق نمی‌خواست. پس همه‌ما دیدیم که شوالیه چگونه ایستاد و با قلب هزارتکه شده، به عشقش نگاه کرد که محبتش را به مردی دیگر ابراز می‌کند. همه شنیدیم که شوالیه چگونه تکه‌های خُرد شده‌اش را داخل حصاری ریخت و اشک‌هایش را عقب راند. عشق چیزی نیست که به آن بگوییم خوبی. عشق پاک نیست. برای کسانی که عشق ورزیدند اما ناکافی شناخته شدند، عشق زهر است. زهری که راهش را به سمت قلب باز می‌کند، آن را تسخیر می‌کند و روح را می‌بلعد. شمشیر کشیدم و به شوالیه پیوستم، هر کس اورا قضاوت کند، من نخواهم کرد. نه منی که سر چندین نفر را روی سینه‌شان گذاشتم و رو به قبر عشقم گفتم حالا می‌تواند آسوده بخوابد. چرا که من عشق را با انتقام شستم.
شماره "۱"
شوالیه‌ای می‌شناسم که چشمان خون‌گرفته‌اش را دز میدان جنگ می‌بندد و شمشیر را با تمام حرص در قلب دشمن
از اونجایی که من بلد نیستم نقاشی کنم پس این ترنده‌رو با نوشتن پیش بردم.(میدونم کار بیهوده و نوشته چرتیه_)
گم‌شده‌ام. همچو کشتی‌ای که درون طوفان، منتظر نوری از سوی فانوس است. تنهایم. همچو فانوسی که آنقدر روشن ماند و هیچ کشتی‌ای به سویش نشتافت، پس ناامید شد و دیگر خودش را روشن نکرد...
عروسک چوبی؟ چرا شکسته‌ای؟ عروسک چوبی من باید سالم و زیبا باشد. حالا که شکسته‌ای نمی‌توانم با تو بازی کنم. حالا زشت‌ شده‌ای، چشمانت توخالی‌اند و ترک برداشته‌ای. ترک‌هایت دستم را آزار می‌دهند. چه شد که اینگونه شدی؟ اهمیتی ندارد. دیگر دوستت ندارم. عروسک را داخل سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه سراغش نرفت. و عروسک مانند دفعات قبل، به خاطر دختر یک ترک دیگر برداشت. زیر لب زمزمه کرد:《مرا شکاندی و حالا رهایم می‌کنی.》 ترک آن دفعه زیادی بزرگ بود. از عروسک هیچ نماند...
مگر آدمی چیست به جز مجموعی از ترک‌ها که وقتی به هم می‌رسند می‌شکنند؟ روح را می‌گویم، و اگرنه که اسکلت محکم است. اسکلت پس از آن می‌شکند، هنگامی آدمی دریابد که سقوط از پرواز زیباتر است.
آنقدر دردش را نواخت که خونش، کلاویه‌ها را سرخ کرد. صدای آهنگش به اندازه صدای گریه گوش‌خراش بود. و انگشتانش به جای رقص روی کلاویه‌ها، بیشتر گویی دارند سعی می‌کنند فقط زنده بمانند. و به راستی که موسیقی بازتاب آدمی در نوا‌ است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
شما عضو بیارین بشیم ۱۲۰ نفر