متاسفانه سرورهای این سوپر اپلیکیشن توانایی هندل کردن کیفیتهاشونو نداره
چسمشچسنشچسنچس
اینجا رو ببین بنی
اونا عاشقتن
از تو مینویسن و برای تو شعر میگن، اونا دستهات رو توصیف میکنن، همونایی که باهاشون مشت میزدی و سیگار میکشیدی. همونایی که دور چوب هاکی حلقه میزدن.
اونا به تو زندگی راحتتر و پایان خوش میدن، اونا تو رو شخصیت مورد علاقهشون نام میبرن.
میدونم احتمالا اصلا برات اهمیتی نداشته باشه، احتمالا اگه میشنیدی فقط شونه بالا میانداختی و خالکوبی خرست رو بالا و پایین میکردی. میدونم پوزخند میزدی و میگفتی اونا آدم اشتباهی رو انتخاب کردن... ولی اینطور نیست، اونا بهترین آدمو انتخاب کردن.
اونا تو رو میبینن، درون خودشون، درون دیگران...
این عالی نیست؟
"- شاید فکر کنید اینجا یه کلاس ساده آموزش پاتیناژه. اما من از شما انتظار دارم جوری تمرین کنید که انگار میخواید به مسابقات بینالمللی راه پیدا کنید! امروز نمایش دو نفره رو تمرین میکنیم. دو به دو بایستید.
طبق عادت همیشگی اش، سرش را پایین انداخت و به اسکیتهایش نگاه کرد تا مطمئن شود آنها را درست پوشیده است. مادرش میگفت به عنوان یک پسر ۱۶ ساله نباید انقدر راجع به جابجا پوشیدن اسکیتهایش نگران باشد که قبل از هر اجرا آنها را چک کند. او خبر نداشت که این، بزرگترین ترس این پسر ۱۶ ساله است.
پس از مطمئن شدن از درست بودن طرز ایستادنش، سرش را بالا آورد و به شریک تمرینش نگاه کرد. یک دختر تقریبا ۱۴ ساله. لباس تنگ و ساده پاتیناژ به تن داشت و موهای قهوهای اش را دم اسبی بسته بود. با وجود چهره معمولی اش در چشم او شبیه الهههای زیبایی بود. مادرش میگفت او همیشه سرش را دیر بالا میآورد. انگار حق با مادرش بود."
زن در آغوشش را به شکل نمایشی چرخاند و دوباره در آغوش کشید.
- فیونا... تو واقعی نیستی، درست میگم؟
لبخند زن زیبا بود.
- درسته فیلیکس.
"قهقهه مستانه ای سر دار و دستش را محکمتر دور کمر زن پیچید.
- اولین سالگرد ازدواجمون مبارک فیونا!
- اوه خدای من فیلیکس! هیچ وقت باورم نمیشد تو رو اینجوری ببینم!
به سرخوشی او خندید.
- اولین سالگرد ازدواجمون مبارک فیلیکس.
سرش را درون موهای زن فرو برد و با تمام وجود نفس کشید. عطر موهای این زن نفسهای زندگی اش بود.
- فیونا... بیا برقصیم!
- فیلیکس! وسط خیابون؟!
بیتوجه دستهایش را دور زن پیچید.
- انقدر از اینکه باهات ازدواج کردم خوشحالی؟!
زن با خنده پرسید.
- فیونا من عاشقتم!
- منم همینطور.
هیچ وقت فکر نمیکرد خط آخر خوشبختی یک سالهاش، با صدای جیغ ترمز و بوق ممتد اتومبیل پایان یابد. باور اینکه پیکر افتاده بر زمین و غرق به خون روبرویش، زنی است که عاشقانه میپرستد، سخت است. باور اینکه دلیل نفسهایش دیگر نفس نمیکشد خیلی سخت است."
مردی بسیار دورتر از خطوط هشدار خطر شکستگی یخ، اسکی میکرد. جوری حرکت میکرد گویی میرقصد. نیروهای امنیتی و شماری از مردم سعی میکردند با حرف زدن او را از دورتر رفتن باز دارند؛ اما او ظاهرا صدایشان را نمیشنید. گاهی لبهایش تکان میخوردند مثل اینکه با کسی حرف میزند. حرکاتش نرم و حرفهای بود. انگار نمایشی تخصصی اجرا میکرد.
شاید افرادی که سالها مسابقات جهانی را دنبال میکردند، شباهتش را به اجرای فینال گروهی بینالمللی سالها پیش تشخیص میدادند.
مرد با آرامش، با همان حرکات نرم، روی یخ سرید و جلو رفت. یک لحظه فقط صدا بود. صدای مهیب شکستن یخ. و لحظهای بعد هیچ مردی روی یخ نبود.
جیغها بلند شدند و نیروهای امنیتی به تلاطم افتادند.
اما حفره وسیعی که بر سطح یخ زده دریاچه ایجاد شده بود، گویای عدم امکان نجات بود. مرد رفته بود. فرو رفتنش در آب نزدیک به انجماد دریاچه آنقدر سریع بود که انگار ناپدید شد. شاید این قهرمان ادوار گذشته، سالها بود که میخواست ناپدید شود.
پایان
#little_M
~~~