eitaa logo
شماره "۱"
371 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
193 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
〔به تقدیمـے جونیور خوش اومدید〕 •این پیام رو فور بزن تو چنلت و توی چنلم عضو شو تا از تقدیمـے با خبر باشی• بعد توی ناشـناس یا ══ لینک چنل‌تون رو برام بفرستید+ ●دوتا رنگ ●یک تیم ملی ●یک خوراکی که‌کوامی‌تون باهاش‌انرژی میگیره من هم یک کوامـــے براتون میـسازم ظرفیت: زمان:
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
میخواستم خود *شی کنم دوستم نزاشت :( - از دوستتون خیلی ممنونم واقعا دمش گرم، چرا اخه استاد؟ شما شخصیت اصلی فیلمی نذار سریالت انقد زود تموم بشه
رامین رضاییان عاشقتم🙏🗣
من نه فوتبال می بینم نه بلدم نه هر چیز دیگه ولی تیم ملی امسال مخصوصا سر دو تا بازی آخر اونقدرام بد نبود جدی...
ولی اینو مطمئنم که حداقل این آفساید خیلی نا به حق بود آخه چار تا انگشت؟؟ واقعا؟ بیچاره ها جوری که ذوق کردن و جوری که بعدش بغض کردن...
نیازمند کُشتی تا همه رو با آسفالت یکی کنیم روحیه بگیریم*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-بیا دیگه! نگاهش را از زن جوان روبرویش که اسکیت به پا، روی دریاچه یخ زده ایستاده بود گرفت و سرش را پایین انداخت. به پاهای اسکیت پوشش و برف‌های لب دریاچه که میانشان ایستاده بود خیره شد. صحنه استادیوم برایش تداعی شد. "سرش پایین بود و به زمین یخ زده زیر پایش خیره شده بود. بیرون از زمین ایستاده بود و با قدم بعدی پا در زمین می‌گذاشت. -فیلیکس. دستی که بر شانه‌اش نشست استرسش را کاهش داد. -تو می‌تونی. صدا نرم و آرامش بخش بود. می‌توانست موهای قهوه‌ای و مواج دختر را از گوشه چشم ببیند. -این اولین مسابقه بین المللی امه. با چشم‌های بسته لب زد. -من مطمئنم تو بهترین خودت هستی. بهتر اینه که این همه سال تمرین کردی! چشم‌هایش را باز کرد. سرش پایین نبود. نور نورافکن‌ها در چشمش تابید، اما محکم در زمین قدم گذاشت." سرش را بلند کرد و به زن جوان که مشتاقان میان دریاچه ایستاده بود نگاه کرد. برق چشمانش دلش را گرم می‌کرد. -من می‌ترسم. زن سرش را کمی کج کرد و به موهای مواج قهوه ای اش تابی داد. -اگه خواستی سر بخوری من می‌گیرمت. قدم روی سطح یخ زده دریاچه گذاشت. "با حس تکیه دادن کسی بر کمرش، چنگش به موهایش کمی شل شد. -اشکالی نداره. با شنیدن این کلمات، هق هقش از سر گرفته شد. -من باختم فیونا. حس می‌کرد حفره خالی در سینه‌اش می‌سوزد. اشک‌هایش گوله گوله روی گونه‌هایش می‌غلتیدند و از چهره خودش در این لحظه بیزار بود. سرش را پایین انداخته بود تا شاید موهای عرق کرده‌اش چهره در حال گریه‌اش را بپوشاند. دختر پشت به او روی نیمکت رختکن خالی نشسته بود و کمرش را به کمر او تکیه داده بود. -این مسابقه رو باختی. اما بازی رو نباختی! تو مقام دوم رو گرفتی! حس کرد دختر سرش را به شانه او تکیه داد. حفره خالی دیگر نمی‌سوخت. اشک‌ها متوقف شدند و دست‌هایش را پایین آورد. حس می‌کرد آرام‌تر شده است." زن دستشو پیش آورد و بدون پرسیدن، دست او را در دست گرفت. -مدتی میشه. پاهای اسکیت پوشش را روی یخ حرکت داد و به همراه زن جلو رفت. -آره... مدتی میشه... "دختر روبرویش دست‌هایش را به حالت نمایشی بالا آورد و او دو دستش را روی کمر دختر گذاشت. هر دو همزمان پاهای اسکیت پوششان را روی یخ کوبیدند و با زاویه ۹۰ درجه بالا آوردند. هر دو کاملا هماهنگ به سرعت روی پای دیگرشان چرخیدند. دختر موهای قهوه‌ای اش را از بالا بافته بود و به طرز زیبایی پایین سرش جمع کرده بود. این حرکت آخر بود. آخرین حرکت اجرای فینال گروهی اشان. اما او به طرز عجیبی آرام بود. گوی مطمئن بود این اجرای بی‌نقص کاپ قهرمانی را می‌برد. استرس او به خاطر نتیجه فینال نبود؛ به خاطر کاری بود که می‌خواست در ادامه انجام دهد. طبق طراحی حرکات و تمرینات قبلی، پس از پایان چرخش، او باید کمر دختر را نگه می‌داشت و دختر از پشت به صورت نمایشی خم می‌شد. اما او بلافاصله پس از اتمام چرخش، دختر را چرخاند و رهایش کرد. زمزمه متعجب "فلیکس!" را زیر لب دختر می‌شنید. این حرکت برنامه‌ریزی نشده بود و او حق داشت تعجب کند. او با یک چرخش حرفه‌ای از پشت سر دختر روبرویش رفت. همانطور که بارها مخفیانه تمرین کرده بود. توقف چرخش دختر همزمان شد با زانو زدن او روبرویش. چشم‌های دختر گشاد شده بودند و او با وجودی که سرتاپا از عرق خیس بود، همچنان از اضطراب عرق می‌ریخت. یک دستش را بالا آورده بود و دست دیگر را رویش حائل کرده بود. مثل در یک جعبه. به هر حال جعبه در لباس‌های تنگ نمایش جا نمی‌شد. دستش که نقش در جعبه را ایفا میکرد، بالا آورد و حلقه نقره ظریف و درخشانی که درون دست دیگرش بود، نمایان شد. حلقه را طوری بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفته بود که نگین الماس کوچک و ظریفش مشخص باشد. -فیونا... با من ازدواج میکنی؟... گویی نمایش ذهن دختر را خسته کرده بود که با چند ثانیه تاخیر واکنش نشان داد. چشم‌هایش گرد شدند و گونه‌هایش رنگ گرفتند. دستش را روی دهانش گذاشت و جیغ خفه‌ای کشید. او نفس نفس می‌زد و برخلاف اضطراب اجتماعی اش، بی توجه به تمام افرادی که شاهد این خواستگاری بودند، تنها به جمله بعدی دختر روبرویش فکر می‌کرد. -خدای من فیلیکس...! بله! دختر با ناباوری دستش را جلو آورد و او با ذوقی وصف ناشدنی از روی زانوانش بلند شد و حلقه را در انگشت دختر کرد. او دیگر نگران بردن یا باختن فینال نبود. او زندگی را برده بود!" آن دو تقریبا روی یخ می‌رقصیدند. زن دستانش را روی شانه‌های او گذاشته بود و دست‌های او بر کمر زن نشسته بودند. -دلم برات تنگ شده بود. زن قبل از جواب دادن لبخند زد و سرش را روی شانه او گذاشت. -منم همینطور.