هدایت شده از زندگی بهم ریختهJR(عمو ددپول فوتبالی)
فور میزنید 80 بشیم؟ اگه بزنی ڥ❤️
شماره "۱"
پارت ۱ قسمت ۱ اینم منم خوش اومدی✨ #پادکست
دیروز همین یه پارتو نصفه گوش کردم و حقیقتا عاشقش شدمسجسنچسپس (از قبل بیشتر)
تا پایان پادکست فنش خواهم شد حالا ببینید
شماره "۱"
فور میزنید 80 بشیم؟ اگه بزنی ڥ❤️
یه معامله
شما ددپولو هشتادتایی کنید (هر چی بیشتر بهتر) منم فردا پارت میدم
شماره "۱"
128K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دمتون گرم که هشتادتاییش کردید🤣🤣 دارم مینویسم کمی صبر پیشه کنید
شماره "۱"
اریک با تمام شجاعتش رو به روی ساختمان ایستاد و فریاد زد:《امانوئللل》 سر مردان خطرناک از پنجرهها بیرو
《چه نقشهای تو سرته؟》
راج هیکل سنگینش را به چهارچوب در تکیه داد و با بدخلقی پرسید.
《آخرین ماموریتت.》
داگلاس، پیرتر و شکستهتر از قبل، روی صندلی قدیمی نشسته بود و جرعه جرعه نوشیدنی مینوشید. آنها در یکی از اتاقهای قدیمی و تقریبا عاری از وسیله سلاخخانه متروک بودند.
راج ابروهایش را در هم گره کرد، مانند دستانی که روی سینهاش گره کرده بود:《منظورت چیه؟》
داگلاس لیوان خالی و کوچک را روی میز خاک گرفته کنارش گذاشت و به راج نگاه کرد:《مگه نگفتی میخوای دست زن و بچهات رو بگیری و بری؟ که از من جدا بشی؟ خب اینم آخرین ماموریتته. وقتی هرناندز برگشت آدرس رو بگیر و برام چیزی بیار که اونا به خاطرش هر کاری میکنن.》
راج با یک فشار خودش را از چهارچوب جدا و کرد و دستانش را از هم باز کرد:《منظورت چیه؟》
صدایش از خشم دورگه شده بود. داگلاس با دهان بسته خندید:《نگران نباش، نمیخوام بکُشمش. اون پسر شیرینیه... حیفه از دستش بدم.》
راج دستش را باز کرد و مشتش را به دیوار کناریاش کوباند، با فریاد گفت:《اونا با اون چندپاره عکس و کاغذ نمیتونن هیچکاری کنن، چرا ولشون نمیکنی؟》
داگلاس با عصبانیت از جایش برخاست:《فقط کارت رو انجام بده، مگر اینکه بخوای به جای اون پسر بچه برم سراغ دختر خودت.》
راج مشتهایش را آنقدر محکم کرد که انگشتانش سفید شدند، اما هیچ نگفت. راج به رو به رو خیره شد:《پیتر و اسپایک فرار کردن... خودم گذاشتم. هرناندز رو فرستادم دنبالشون، وقتی برگشت آدرس رو میگیری و برام اون پسر بچه رو میاری.》
داگلاس از اتاق خارج شد و راج ماند با کوهی از عذاب.