eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
209 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
پارت ۱ قسمت ۱ اینم منم خوش اومدی✨ #پادکست
دیروز همین یه پارتو نصفه گوش کردم و حقیقتا عاشقش شدمسجسنچسپس (از قبل بیشتر) تا پایان پادکست فنش خواهم شد حالا ببینید
شماره "۱"
فور میزنید 80 بشیم؟ اگه بزنی ڥ❤️
یه معامله شما ددپولو هشتادتایی کنید (هر چی بیشتر بهتر) منم فردا پارت میدم
https://eitaa.com/Ronaldo_junior/1220 خودمم تا حالا گوش نکردم_ تموم شد چشمم
شماره "۱"
128K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دمتون گرم که هشتادتاییش کردید🤣🤣 دارم می‌نویسم کمی صبر پیشه کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
اریک با تمام شجاعتش رو به روی ساختمان ایستاد و فریاد زد:《امانوئللل》 سر مردان خطرناک از پنجره‌ها بیرو
《چه نقشه‌ای تو سرته؟》 راج هیکل سنگینش را به چهارچوب در تکیه داد و با بدخلقی پرسید. 《آخرین ماموریتت.》 داگلاس، پیرتر و شکسته‌تر از قبل، روی صندلی قدیمی نشسته بود و جرعه جرعه نوشیدنی می‌نوشید. آنها در یکی از اتاق‌های قدیمی و تقریبا عاری از وسیله سلاخ‌خانه متروک بودند. راج ابروهایش را در هم گره کرد، مانند دستانی که روی سینه‌اش گره کرده بود:《منظورت چیه؟》 داگلاس لیوان خالی و کوچک را روی میز خاک گرفته کنارش گذاشت و به راج نگاه کرد:《مگه نگفتی می‌خوای دست زن و بچه‌ات رو بگیری و بری؟ که از من جدا بشی؟ خب اینم آخرین ماموریتته. وقتی هرناندز برگشت آدرس رو بگیر و برام چیزی بیار که اونا به خاطرش هر کاری می‌کنن.》 راج با یک فشار خودش را از چهارچوب جدا و کرد و دستانش را از هم‌ باز کرد:《منظورت چیه؟》 صدایش از خشم دورگه شده بود. داگلاس با دهان بسته خندید:《نگران نباش، نمی‌خوام بکُشمش. اون پسر شیرینیه... حیفه از دستش بدم.》 راج دستش را باز کرد و مشتش را به دیوار کناری‌اش کوباند، با فریاد گفت:《اونا با اون چندپاره عکس و کاغذ نمی‌تونن هیچکاری کنن، چرا ولشون نمی‌کنی؟》 داگلاس با عصبانیت از جایش برخاست:《فقط کارت رو انجام بده، مگر اینکه بخوای به جای اون پسر بچه برم سراغ دختر خودت.》 راج مشت‌هایش را آنقدر محکم کرد که انگشتانش سفید شدند، اما هیچ نگفت. راج به رو به رو خیره شد:《پیتر و اسپایک فرار کردن... خودم‌ گذاشتم. هرناندز رو فرستادم دنبالشون، وقتی برگشت آدرس رو می‌گیری و برام اون پسر بچه رو میاری.》 داگلاس از اتاق خارج شد و راج ماند با کوهی از عذاب.
شماره "۱"
《چه نقشه‌ای تو سرته؟》 راج هیکل سنگینش را به چهارچوب در تکیه داد و با بدخلقی پرسید. 《آخرین ماموریتت.》
راج روی زمین نشست و با درماندگی به دفترچه خاطرات استیو خیره شد، و همان لحظه‌ ایده وحشتناکی در سرش شکل گرفت. ایده‌ای که به اندازه جرقه انداختن در انبار باروت خطرناک بود. در چندین خیابان آن‌طرف‌تر، پیتر و اسپایک خرامان خرامان به سمت خانه آقای تایلور و کوین راه می‌رفتند. سکوت میانشان به اندازه فریادهای چند دقیقه قبلشان، سنگین و طاقت‌فرسا بود. و آنقدر در افکارشان غرق شده بودند که شک نکردند چرا بعد از آن‌همه فریاد کسی به سراغشان نیامد، یا چرا توانستند انقدر راحت فرار کنند. آنها حتی متوجه نشدند پسری با لباس‌های سیاه و چشمان سرد به اندازه آهن در برف مانده، دارد تعقیبشان می‌کند. وقتی به مغازه رسیدند سرشان را پایین انداختند و به سرعت و قایمکی از پله‌ها به طبقه بالا رفتند، نمی‌خواستند آقای تایلور آنها را ببیند و نگران شود. پیتر که جلوی اسپایک بود درب خانه را محکم باز کرد و وارد شد، اسپایک نیز دست در جیب پست سر او وارد شد. صحنه رو به رویشان به خواب می‌مانست، کوین به خوبی از لوگان و فردی بیگاری می‌کشید، با الایجا روی یک مبل لم داده بود و فیلم تماشا می‌کرد. لوگان روی زمین کنار چاد نشسته و در نقاشی کمکش می‌کرد، مداد رنگی‌های صورتی و کرمی در دستش، با پوست سیاهش در تضاد بودند. فردی در آشپزخانه بود! اسپایک می‌دانست او آشپزی را دوست دارد اما انتظارش را نداشت یک روز او را در پیشبند آبی کوین و کفگیر به دست ببیند. متاسفانه بقیه بیشتر از اسپایک و پیتر شوکه شدند، الایجا، لوگان و کوین با حیرت از جا برخاستند و فردی از آشپزخانه به پذیرایی آمد. اسپایک دست‌هایش را رو به روی آنها گرفت:《هیچی نیست الکی جو ندید. آروم... آرووم》 کوین صورتش را با نگرانی در هم کشید و از همان‌جا به آنها نگاه کرد:《شما دو تا احمق با خودتون چیکار کردید؟》 پیتر از کنار آنها گذشت و با بی خیالی خودش را روی مبل انداخت:《داشتم بهش خوش‌آمد می‌گفتم.》 لوگان به گونه‌ای به او نگاه می‌کرد که گویی می‌خواهد او را بدَرَد. اسپایک روی صندلی نشست و گفت:《آره. واقعا چیزی نیست، یکم یخ درستش می‌کنه.》 درد باعث تکه تکه شدن کلماتش می‌شد. کوین آهی کشید و رفت تا یخ بیاورد. الایجا با آن حالت بی خیالی جدیدش، ظرف پفیلا را از روی میز برداشت و خودش را روی مبل جا کرد. پیتر نگاه خشمگینی به او انداخت، اما پاهایش را جمع کرد. قبل از آنکه لوگان بتواند چیزی بگوید اسپایک گفت:《می‌بینم که با چادی رفیق شدی، میشه ببریش طبقه پایین؟ دلم نمی‌خواد... موقع تمیز کردن زخما و این‌چیزا... اینجا باشه.》 لوگان دهانش را برای اعتراض گشود اما وقتی نگاهش به چشمان اسپایک افتاد، دهانش را بست و فقط سری تکا داد. دستش را به سمت چاد دراز کرد:《بیا چادی، بریم ببینیم آقای تایلور غذای خوشمزه‌تری از اون مقواهای فردی پخته یا نه.》 کوین با یخ آمد و به سمت پیتر رفت، پیتر نیم خیز شد و مشتی پفیلا برداشت:《من خوبم. کسی که کتک خورده اونه.》 کوین آهی کشید، آنقدر بلند و عمیق که می‌توانست کاغذهای دفتر نقاشی چاد را پاره کند. به سمت اسپایک رفت و گفت:《بزن بالا.》 چشمان فردی گرد شد، با خنده گفت:《نه بابا؟》 اسپایک زیر لب گفت:《خفه شو فردی》 و پیراهنش را درآورد. پیتر با دیدنش سوتی زد و کوین نزدیک بود غش کند:《این... چه... کوفتیه》 فردی روی زمین نشست و سیگاری روشن کرد:《من واسش زدم، خیلی خفنه نه؟》 کوین با دهان باز به خالکوبی اسپایک خیره شد:《م...من‌... خدایا》 اسپایک دست کوین را گرفت و یخ را روی شانه‌اش گذاشت:《انقدر کولی بازی در نیار یه خالکوبیه دیگه》 کوین دهانش را بست و اخم کرد:《یه خالکوبیه دیگه؟ اصلا تا حالا دیدیدش؟》 اسپایک یخ را از دست کوین جدا کرد و خودش دست به کار شد:《نه ندیدمش.》 می‌خواستم از آن چیزی که در طبقه پایین در جریان بود بگویم، از آن چیزی که اتفاق خواهد افتاد. اما بگذارید فعلا این روز خوش از این اتفاق در یادتان بماند. آخرین روز خوش.
خیلی وقت بود ننوشته بودمش می‌دونم خشک و گزارشی شد... شرمنده
شماره "۱"
راج روی زمین نشست و با درماندگی به دفترچه خاطرات استیو خیره شد، و همان لحظه‌ ایده وحشتناکی در سرش شک
حس می‌کنم نباید بند آخرو می‌نوشتم من دیوار چهارم‌می‌شکنم تو داستانام ولی حس می‌کنم جای این نباید اینجا باشه... از طرفیم باید یه همچین پیامیو می‌رسوندم
هدایت شده از بهشت جهنمی.
فقط بنی قراره بخونتش