انگار نه انگار که همین چندوقتپیش بود که یکآن احساس کردم همهچیز خیلیخوب داره پیش میره. همهچیز به طرز عجیبی ایدهآل و دوستداشتنی بود.
حتی آسمون ، حتی ابرها. حتی غروبها هم دلپذیرتر بود. حتی طعم چایی سر صبحانه هم به مراتب بهتر بود.
ولی ؟ بازم موندگار نبود. بازم گول خوردم و افتادم توی تله. بازم دلبسته شدم.
حالا هم که انگار باید تقاصش رو پس بدم.
تنها چیزی که باعث میشه تنفر درونم عمیقتر بشه ، اینهکه من با چشمای خودم دیدم که اکسیر شفای من توی دستهای تو بود، اما نجاتم ندادی و فقط نابودیمو به تماشا نشستی.
به ما میپیوندید ؟
من محجبه و مخالف
خواهر بزرگتر بودن هستم.
#انجمن_حمایت_از_خواهران_ستم_کش
من واقعا نمیفهمم وقتی میتونم انقدر خوب کارام رو با برنامه انجام بدم ، چه اصراری دارم که حتما بزارم دقیقۀ نود ، که همراه بشه با ترس و لرز و شب بیداری و دست به دامن خدا پیغمبر شدن.
الان چند وقته مدام میام اینجا تایپ کنم که اره میخوام یهمدت در اینجا رو تخته کنم ، چون از پسش بر نمیام و نمیتونم ادامه بدم. اما بعدش میگم ممکنه همین فردا بازم برگرده حسوحال خوب نوشتن و دوباره جون دادن به اینجا.
خلاصه همچین وضعی دارم الان،
ممنونم ازتون اگر میمونید و تحمل میکنید.