eitaa logo
_نوارکاسِت
1.2هزار دنبال‌کننده
863 عکس
156 ویدیو
16 فایل
[آرشیوی از مطالب خوبی که می‌خونم.] https://abzarek.ir/service-p/msg/4166915 ناشناس‌ها توی لینک پاسخ داده می‌شه،چک کنید
مشاهده در ایتا
دانلود
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگر خواب دشمن تعبیر نخواهد شد. ‌ ⁉️ کسی را می‌شناسید که جنگ را دوست داشته باشد؟ چرا همه با هم خواستار ادامه جنگیم؟ ‌ 🔻بخشی از هیئت شب چهاردهم ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴ 🇮🇷 ‌ (ره) 📲 بله | ایتا | روبیکا | سروش+ | سایت
هدایت شده از - سیاه مَشق '
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونکه فقط ی فیلمه چرا گریه میکنی؟:) اون فیلم:
هدایت شده از علی لاریجانی
قال الإمام الحسين عليه السلام: «إني لا أرى الموتَ إلا سعادةً، ولا الحياةَ مع الظالمين إلا بَرَماً» امام حسین علیه‌السلام فرمودند: «من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ملال و خواری نمی‌دانم.» @alilarijani_ir
هدایت شده از همشهری
🔹 ربات پیامگیر امن اینترنشنال توسط گروه هکری سپر کوروش هک شد 🔹ربات پیام‌رسان شبکه ماهواره‌ای اینترنشنال وابسته به موساد مورد هدف یک گروه هکری قرار گرفت. 🔹این گروه هکری اعلام کرده اطلاعات بیش از ۲ هزار کاربر که فیلم، عکس و خبر برای این رسانه ارسال می‌کردند در اختیار آن‌ها قرار گرفته است. 🔹گروه هکری سپر کوروش اعلام کرده «ایران اینترنشنال تنها آغاز کار ماست. هرجا که دروغ و فساد بر حقیقت غلبه کند، ما در پی آن خواهیم رفت تا آن را افشا کنیم». @HamshahriNews
روز شانزدهم اینکه آسمان ایران این طور بی‌دفاع است و جنگنده‌ها برای خودشان می‌روند و می‌آیند خیلی قلبم را می‌شکند؛ اینکه صبح به صبح بیدار می‌شوم و بررسی می‌کنم دیشب کدام شهرها را زده‌اند. روز ششم کوچۀ خودمان در تهران را زدند. فیلمش را دیدم. پارک سر کوچه خاکستر شده بود. هنوز نمی‌دانیم ساختمان ما آسیب دیده یا نه. سیصد متر فاصله داشت. کسی نیست که بپرسیم. دلمان به چسب‌هایی که برای جنگ دوازده روزه به پنجره‌ها زده بودیم خوش است. برای هر کسی که تعریف می‌کنم، سریع می‌پرسد «مرکز نظامی بود؟» زورم می‌آید جواب بدهم که «کلانتری بود». چون بعضی وقت‌ها، البته نه همیشه، این سوال ظاهرا بی‌غرض، در دل خودش یک «خب طبیعی است بزنند» مستتر دارد که ورای تحمل من است. شاید هم باید بگذارم آدم‌ها حرفشان را روشن و واضح‌ بزنند تا من هم حرفم را واضح بگویم؛ ازشان بپرسم شما تا به حال همسایۀ کلانتری بوده‌اید؟ سر صبح سربازوظیفه‌های هجده نوزده ساله را دیده‌اید که می‌روند بربری بخرند و ببرند داخل کلانتری صبحانه بخورند؟ غروب دیده‌اید که جمع می‌شوند دور از چشم مافوق‌هایشان سیگار دود می‌کنند؟ فوتبال بازی کردن‌هایشان با پسربچه‌های یک کمی کوچکتر از خودشان در پارک محله را دیده‌اید؟ برایم عجیب است که بعضی‌ها وقتی خبر حمله به کلانتری را می‌شنوند نگران دزدی و زورگیری و ناامنی در شهر نمی‌شوند. من خیلی نگران امنیت خانۀ خودم هستم؛ خانه‌ای که نمی‌دانم پنجره‌هایش شکسته یا نه. اینکه کلانتری می‌زنند فقط برایم واضح‌تر می‌کند که منجیان آن طرف آبی ما، حتی قصد برگشتن و حکومت کردن در این کشور را ندارند، که اگر داشتند دغدغه‌شان جذب و همراه کردن پلیس و نیروی نظامی بود نه نابود کردن آن. همۀ این‌ها، خوابی که برایمان دیده‌اند را در نظرم موحش‌تر می‌کند. چند روز پیش در خواروبارفروشی آن جملۀ کذایی «مدارس و بیمارستان‌ها پایگاه نظامی هستند» را هم با همین گوش‌های خودم از یک آدم گوشت و خون‌دار واقعی شنیدم. دلم می‌خواست بروم رو در روی آن آقای جوان بایستم و بگویم: «می‌دانی که ته این خط قرار است به خونشویی بچه‌های میناب برسد و این‌ها را می‌گویی؟ جنگ غزه را دیدی و این‌ها را می‌گویی؟ آخر چطور ممکن است یک ملت برای نابودکنندگان خودش عذر بیاورد؟!» نگفتم، نمی‌گویم. نمی‌دانم از سر جبن است یا کم‌رمقی این روزهایم یا واقعا تصمیم عاقلانه‌ای است برای حفظ حرمت‌ها. طبق معمول به انگیزه‌های خودم شک دارم. آن سحرگاهی که بین خواب و بیداری، خبر ترور آقای خامنه‌ای را شنیدم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که حالا دوباره جمع‌های خانوادگی و دوستانه صحنۀ پرده‌دری و کینه‌توزی بر سر سیاست می‌شود. به خودم قول دادم از این همه دور بمانم. اما همیشه آسان نیست. 24 اسفند 04 https://ble.ir/madsigns
خدایا! از استقامت ما، راضی هستی؟
هدایت شده از Wallflower
-
هدایت شده از Wallflower
خبر این بود: گزارشی از ساختمانی مخصوص تئاتر کودکان در مرکز تهران. ویدیو را باز کردم. صدایی گفت: «اینجا تالار هنـر است؛ یک درصد احتمال بدهید اگر بچه‌ها اینجا بودند…» جست‌وجو کردم؛ آدرس تالار هنر فقط چند خیابان پایین‌تر از خانه‌مان بود. فقط چند خیابان! نتوانستم آرام بگیرم. لباس پوشیدم و بهانه‌ای آوردم که می‌خواهم چیزی بخرم. اول وارد خیابانی شدم که سال‌های راهنمایی‌ام مدرسه‌ام آنجا بود. در مسیر مدرسه، شهیدی گمنام دفن بود؛ یادم هست همیشه وقتی امتحان داشتم نیم ساعت زودتر می‌رسیدم تا بتوانم کنارش بنشینم و با او حرف بزنم. امروز هم رفتم. با او صحبت کردم و خواسته‌هایم را گفتم. راه افتادم سمت کوچه‌ای که در انتهایش تالار هنر بود. از دور شیشه‌های خردشده روی زمین برق می‌زدند. به ساختمان نگاه کردم؛ تمام شیشه‌ها فرو ریخته بودند. حتی تصور اینکه ممکن بود امروز بچه‌ها آنجا باشند… خدا را شکر کردم. اما اصل ماجرا در جایی دیگر بود، درست روبه‌روی تالار هنر؛ وسط کوچه. قدم‌به‌قدم جلو می‌رفتم. آسفالت و پیاده‌روها پر از خاک و سنگ‌های درشت بود. مردم زیادی گوشه و کنار کوچه ایستاده بودند. هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، تصویر ویرانی واضح‌تر می‌شد. تا چهار پنج خانه مانده به محل حادثه، شیشه‌ پنجره‌ها شکسته بودند. پسر جوانی نظرم را جلب کرد؛ قرآنی نیمه‌سوخته در دست داشت و با دقت به آن خیره بود، شاید هم می‌خواند. آیه این بود: «فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ اگر تو را تکذیب کردند، بگو: پروردگار شما صاحب رحمتی گسترده است، ولی عذاب او از گروه مجرمان بازگردانده نخواهد شد.» نزدیک‌تر شدم. روی سکویی کنار پیاده‌رو، مفاتیحی نیمه‌سوخته افتاده بود. روی آن، چند عکس بود که خاکستر رویشان نشسته بود. عکس‌ها دو زن و یک مرد را نشان می‌دادند، با پس‌زمینه‌ای که به نظر می‌رسید حرم امام رضا باشد. دو نفر آرام با هم حرف می‌زدند؛ یکی‌شان، پریشان و رنگ‌پریده، گفت: «نمی‌دانم کجا بردنش… خبری ندارم.» دیگری پاسخ داد: «احتمالاً بیمارستان… زنگ بزن بپرس.» اما آن جواب تسکینش نداد. چشمانش پر از اشک و اضطراب بود. از کنارم گذشت. دلم می‌خواست بغلش کنم، آرامش کنم، اما نتوانستم. خیره مانده بودم به منظره‌ی رو‌به‌رو. جز آوار و تکه‌ای تیر آهن، از ساختمان چیزی باقی نمانده بود. مدتی همان‌جا ماندم. خاک هنوز در هوا بود و صدای آژیر از دور می‌آمد. به ساختمان نگاه کردم. به جایی که چند ساعت پیش، زندگی در آن جریان داشت. دوباره چشمم به پسری افتاد که قرآن نیمه‌سوخته‌ در دستش بود و آرام آیه را می‌خواند: «… رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ …» پروردگار شما صاحب رحمتی گسترده است.
هدایت شده از انباری و اتاق کناری
عکسی که خیلی دوست دارم. به‌خاطر سردار جنگل، به خاطر سیب، به خاطر ریشه‌های گلیمی که حرف «ل» را پوشانده و اسم کتاب را تغییر داده به؛ «داستانِ جنگ...» @anbarivaotaghekenari