هدایت شده از بر پا
علی آقای لاریجانی هم شهید شد
آقای با وقار و خوش سخن سیاست
آقای نجیب و معقول و با وفای نظام
خیلی حرف دارم که بگویم خیلی، اما وقتش امروز نیست
تک تک فرماندهان و مدیران این نظام که شهید میشوند جایشان پر میشود.
اما کاش خون شان لااقل به امثال من یاد میداد با آقای جمهوری اسلامی مودب تر و مهربان تر سخن بگوییم.
خیلی هایمان باید استغفار کنیم این شبها بچه ها، خیلی ها
او رفت و روسیاهی ماند به ذغالهایی مثل من
کاش لجاجت نکنیم ، توجیه نکنیم، کاش بعد از این، تغییر کنیم و مثل آب خوردن مسوولین این بنای مقدس را متهم نکنیم
کاش ذره ای غیرت انقلابیهای دهه شصت را داشتیم که بعد شهادت بهشتی مظلوم میخواستند از خجالت آب شوند و زبانشان را ببرند. امام گفت شهادت او اینقدر دردآور نبود که مظلومیتش.
نیاز نیست شبیه آنها فکر کنیم یا آنها را معصوم بدانیم اما تهمت ها و بددلیها و بی اعتمادی ها و قول بدون علم ها و... روا بود واقعا؟
آقای لاریجانی! خوش به حالت، سلام ما را به جمع شهدای حول امام روح الله و سیدعلی شهید و مظلوم برسان. دعا کن ما هم به شما جمع نورانی ملحق شویم.
خدایا ما را ببخش به حق خون شهدای مظلوممان. ما را ببخش به حق این بنای مقدس و مقتدر اما مظلوم یعنی جمهوری اسلامی
@ali_mahdiyan
هدایت شده از وحید یامین پور
🔺️
اینجا، مردم برای اینکه با احساساتشان کنار بیایند، وقت کم میآورند. شهید بعد از شهید...
(این جمله را سال پیش در میانهی جنگ حزبالله در بیروت نوشتم. حالا باید درباره خودمان تکرارش کنم. اینطور میفهمم که خدا دارد ما را برای کار بزرگی آماده میکند.)
➕️ @yaminpour
هدایت شده از دیمزن
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند اسرائیل را از ریشه بخشکاند.
✍️فائضه غفارحدادی
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
💬 نظرات
هم حاجکاظم، هم سلحشور
حسین قدیانی: بهترین سکانس منطقه بیشک از آن علی لاریجانی است. آنجا که در بیروت به سینهی خود زد و گفت من مسؤل امنیتی ایرانم. من به شما میگویم ما در کشور شما دخالتی نداریم. آنهایی در کشور شما دخالت میکنند که برایتان نقشه دارند. ما نقشهای نداریم. انگار دیالوگهای آژانس شیشهای. عین رسانه بود علی لاریجانی. سیاستمدار زیرکی که حالا حالاها باید ازش متن نوشت. به زعم من لاریجانی جمع ممکن عقل سلحشور و شور حاجکاظم بود. مردی که میدانست کجا باید از دندهی احساس و عاطفه و انقلابیگری بلند شود و کجا موسم عقلانیت است. این بار شهدا را نه از اول و آخر مجلس که از وسط میدان تعقل و تفلسف گزینش کردند. روح لاریجانی شاد. باور نمیکنم رفتنش را لیکن حتم دارم اینجا هم خدای لاریجانی زنده است. ما با این ایمان به جنگ و زندگی ادامه میدهیم. همان طور که از شهادت مطهری نشکستیم، این بار هم تاب میآوریم این غم را. یا علی...
۲۷ اسفند ۱۴۰۴
https://ble.ir/haghnameh
هدایت شده از انباری و اتاق کناری
میترسم تعریف و توصیف من از نیروهای جهادی، شبیه اغراق یا مطالب غلوآمیز به نظر بیاد، اما اینطور نیست.
باید به چشم خودتان ببینید. اصلاً همیشه واقعیت یک چیز است و حقیقت چیزِ ناگفتنی و در بیان نگنجیدنیِ دیگری.
یکی از نیروهای جهادیای که در خانۀ شمارۀ هفت میبینم، آقا محمدمهدی است که فقط ۱۲ سال از عمرش گذشته. محمدصدرای ۱۳ساله هم هست؛ همسنوسالِ حسین فهمیده، و نوجوان دیگری که ۱۷ ساله است.
(چه نهالهایی اسماعیل! چه نهالهایی!)
از پدر محمدمهدی میپرسم: «چی شد پسرتونو با خودتون آوردین؟»
میگوید: «من؟ من نیاوردمش! اون منو آورده!»
ابروهایم میپرد بالا و چشمهایم گرد میشود. قبل از اینکه سوألی بپرسم، خودش پیشقدم میشود: «با عموش میاومد، من ازش این کار خوبو یاد گرفتم.»
چیزهایی هم دربارۀ اینکه در خانه قدر اینجا فعال نیست آهسته و درگوشی میگوید که محمدمهدی بعداً تکذیب میکند. :)
قشنگ نیست؟ آدمِ بهارِ عمرش را هم بگذارد برای خدمت به مردم؟ جای گلکوچیک دنبال گلها و هدفهای بزرگ برود؟ که بازی جای خودش باشد و مردانگی جای خودش؟
گویا ثبتنام در مدرسۀ پرورش انسانهای بزرگ تاریخ، شروع شده و زمانِ بزرگشدن است.
#روایت_حیات
@anbarivaotaghekenari
هدایت شده از شراب و ابریشم...
.
ما ناامید نیستیم.
ما فقط غمگینیم.
امیدوار بودن با غمگین بودن در تضاد نیست!
میشه کوهی از اندوه رو در سینه حمل کرد ولی امیدوار بود.
پیروزی قطعیه و ما به طلوع فرداهای روشنی که آقای شهیدمون نویدش رو داده بود ایمان داریم.
ما امیدواریم و محکمتر و مصممتر از همیشه، لیکن با قلبی که از اندوه مالاماله و با داغی که تا قیامت سرد نمیشه.
کسی ندبههای ما رو حمل بر ناامیدی نکنه.
ما امیدوارترین مردمی هستیم که تاریخ به خودش دیده
امیدوارترین و در عین حال داغدارترین...
ما تا قیامت داغدارِ امامِ شهیدمون هستیم لیکن تا رسیدن به پیروزی نهایی دست از راه امامِ شهیدمون نمیکشیم.
ما گرچه اندوهگین، لیکن پیروزِ قطعی مِیدانیم که اِنّ حزب الله هم الغالبون...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
هدایت شده از حسین مختاری 🇮🇷
خیـلی بایـد مـراقب باشیم
وقتی پیروزیها زیاد و
شگرف می شوند
الحمدلله...
▪️▪️▪️▪️▪️
@hsn_mokhtari
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
فضای تهران، اساطیری است.
خیابانها شلوغ و مردم سرگرم خرید شب عید، صدای پدافند که با هواگردهای دشمن درگیر است، ناگهان چشم بر میگردانی: رژه ستونی از خودروهای شخصی با پرچم ایران و موسیقی متنِ «تو رستم تهمتنی، بزن که خوب میزنی»
این ملیترین دفاع میهنی تاریخ ایران است.
«مازیار خسروی»
@farsitweets
الهی، میدانیم که قادر مطلق تویی.mp3
زمان:
حجم:
282.7K
الهی! میدانیم که قادر مطلق تویی!
پروردگارا! دشمنان خودت را به دست ما مجازات کن!
https://ble.ir/unfemininewar