بچا بیاین کل کارسوقو براتون تعریف کنم به صورت خیلیی کلی💙✨
اول که رفتم همه بچا تو نماز خونه بودن و اهنگ گذاشته بودن و میرقصیدن
بعد هدیه تعریف میکرد که چیکارا کردن تو مدرسه
بعدش رفتیم کلاس کاین مستر
بعدش همه بچا رفتن تو حیاط و با باندایی که اورده بودن اهنگ گذاشته بودن و میرقصیدن
یه عده وسط بودن یه عده والیبال و یه عده فوتبال
شب که شد شامو مامانم اومد دم در مدرسمون و بهم داد. شامو که خوردیم دوباره رفتن تو حیاط و ماجرای عصر
بعدش گفتن خب میخوایم بریم فیلم ترسناک ببینیم. منو هدیه نرفتیم و با یه عده بچا مون رفتیم تو بخشای تاریک مدرسه. اهنگ ترسناک گذاشتیم و شروع کردیم به دویدن و جیغ زدن
بعدش دور هم نشستیم و حرف زدیم. یکی از بچا پیشنهاد داد که زنگ بزنیم به یکی و اسکلش کنیم. حدودا بچا به ۵ نفر زنگ زدن و اسکلش کردن. اونم ساعت ۱۲ و خوردهی نصفه شب🙂😂
بعد از اون رفتیم تو نماز خونه و بچا نشستن مافیا بازی کردن. اونم نه یبار حدود ۲-۳ بار پشت سر هم. خیلی بحثشون جدی شده بود و انقدر حرف میزدن نزاشتن که بخوابیم منو هدیه هم پاشدیم و اومدم تو بالکن مدرسه گرفتیم خوابیدیم. حدودای ساعت ۳. از شدت سرما خوابمون نمیبرد و توی خواب و بیداری بودیم.
اخرشم هدیه گفت پاشو بریم تو خیلی سردمه. و اینجوری شد ما ساعت ۵-۶ برگشتیم تو نماز خونه. همه خواب بودن. گرفتیم خوابیدیم تا ۱۱
بعدش که بیدار شدیم صبحونه خوردیم و رفتیم یه کلاس دیگه. بعد از اونم رفتیم تو حیاط پفک بخوریم. روی نیمکت دراز کشیده بودیم که بارون شروع کرد به باریدن. ماهم رفتیم وسط حیاط و دیوونه بازی در اوردیم. حتی توی بارون دراز کشیدیم. بعدشم ناهارمون که سفارش داده بودیم اومد. هنوز دو سه تا لقمه نخورده بودیم و بچای دوازهم مون گفتن به بچای کلاستون بگین بیاین رستوران پارتی گرفتیم. ماعم رفتیم منتهی من و هدیه نشسته بودیم. هرچی بقیه گفتن بیا وسط گفتم بلد نیستم و روم نمیشه.
بعد از اون بارون دوباره شروع کرد. رفتیم رو حصیر توی حیاط نشستیم و بقیه ناهارمونو خوردیم
بعد از اونم رفتیم وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم باشگاه مدرسمون. والیبال بازی کردیم و کارامونو کردیمو برگشتیم
حسابشو کردم فهمیدم اگه مت به موفقیت برسه بیشتر خوشحال میشم تا وقتی که خودم به موفقیت برسم
نمونهش زیاده
بیاین برای یه نفری که دیشب تو کوچهی خاکی پاهاش پیچ خوردو افتادو شلوارش پاره شدو پاش زخم شدو الانم نزدیک عفونت کردن زخمش هست، دعا کنین🤲🏼
پ.ن: مدیونین فکر کنین خودمو میگم
اوکۍ. باشہ!
بیاین برای یه نفری که دیشب تو کوچهی خاکی پاهاش پیچ خوردو افتادو شلوارش پاره شدو پاش زخم شدو الانم ن
خوبه زخم شمشیر نخوردی😂😂
نکنه بمیری خدای نکرده؟ خیلی خدا رحمت کرده داداش😔
امروز خیلی روز پرماجرایی بود
اولیش ورود یه هنرجوی جدید به کلاسمون بود که از همدان اومده بود
ولی خبر اصلی اینه که ...
گاز و بو پیچید تو مدرسمونننن
حدودای زنگ سوم بود که یکی از بچامون به دبیر گفت خانم من هروقت بوی گاز و اسپند و اینا بهم میخوره حالم بد میشه و سرم درد میگیره
بچا جدی نگرفتن حرفشو
ولی بعد از گذشت زمان کمکم بچا داشتن یکی یکی سردرد میکردن که خودمم جزو اونا بودم😀
وسطای زنگ سوم رفتیم همه تو حیاط
یکمی که گذشت کل بچای مدرسه ریختن تو حیاط. بعضی از بچهها بشدت حالشون بد بود. تا اون موقعی که من بودم ۴-۵ تا امبولانس اومدن.
انقدر که حال بچامون بد شده بود که داشتن گریه میکردن.
ما تو مدرسهمون دوتا ساختمون داریم که یکیش کلاسا توشن و اون یکی کارگاها هستن که بهش میگن ساختمان مادر. کلاس ما تو ساختمان اولی بود که بو نمیومد ولی بچا داشتن سردرد میکردن. و خب از کلاس خودمون ۴-۵ نفر بردنشون بیمارستان. ولی بچایی که تو ساختمان مادر بودن بشد حالشون بد شده بود. من و مت که رفتیم تو ساختمان مادر خیلی به وضوح میتونستیم بو رو حس کنیم. اینجور که فرماندار میگفت، پشت مدرسه پلاستیک اتیش زدن و بوی اتیش پیچیده. ولی بویی که من حس کردم اصلا بوی اتیش و پلاستیک و اینا نبود. بوی خاصی بود که تاحالا نشنیده بودمش
خلاصههه بالای ۷۰ نفرو بردن بیمارستان و من الان به سردردِ کمتر شده، در خدمت شما هستم.
و الانم بچا دودلن که برن مدرسه یا نه فردا رو. که خودمم به شخصه همین وضعیتو دارم
خبرگزاری اوکی. باشه!، پت😀✨
اوکۍ. باشہ!
امروز خیلی روز پرماجرایی بود اولیش ورود یه هنرجوی جدید به کلاسمون بود که از همدان اومده بود ولی خبر
تهش یادت رفت بزنی "خبرگزاری اوکی باشه، پَت" 😂
دیشب بعد از مدتها ۱ ساعت و نیم داشتم با رفیقم حرف میزدم. روحیهم کلی عوض شد با دیوونهبازیاش