- گرفته؟
نگاهش کردم، خنثیتر از هر وقت دیگری؛ دهانم را به آرامی باز کردم و گفتم: از چی حرف میزنی؟
- دلت رو میگم، گرفته؟
لبخندِ ملیح و غمناکی بر لبهایم نشست که اگر نمینشست هم سنگینتر بود. گفتم: یه مرحله هست، که یک پله بالاتر از دلگرفتگیه، اینجا دیگه نمیتونی دم بزنی بگی ایهاناس دلم گرفته؛ فقط یه گوشه آروم و بیصدا پماد سوختگی رو برمیداری میزنی رو دلت که تاوَلش چرک نکنه.
میفهمی چی میگم؟
ای کاش دنیایی غیر از دنیای آدمها وجود داشت؛ به طبع قشنگتر، آرومتر، بیدردسرتر، بهتر، بهتر و بهتر..
عیون.
کلمه برای وصف؟ گشتم و نبود.
هندزفری را برداشتم و موسیقی را پلی کردم. از ثانیهی 0:01 تا 5:03 حسی در وجودم شروع به غلیان میکرد که منشأ آن را شبیه به بسیاری از احساسِ دیگرِ این روزهایم نمیدانستم و نمیجُستم، همین که حسی آشنا بنظر میرسید برایم کفایت میکرد. شبیه به تکرارِ ایامی بود آشنا و از دست رفته..
انگار که به هنگام شروع، ظرفی برداشته باشم، کمی از شگفتی، کمی هم تداعی، حجمِ بسیاری عصارهی دلتنگی و کمی هم شیرهی وجودیِ خاطرات را در هم حل کرده و به خوردِ روح داده باشم.
چیست این احساساتِ آدمیزاد ؟
عیون.
پرسیدم امروز چند شنبهست ؟ گفت چهارشنبه، چشام گرد شد. دوباره و سه باره پرسیدم، مطمئنی امروز چهارشنب
داشتنِ حسِ جمعه که به جمعه یا شنبه بودن ربطی نداره عزیزِ من؛ حسِ جمعه تو هر روزی از هفته میتونه باشه، درست مثل ابری بودنِ آدمها که توی هر هوا و فصلی ممکنه.
وقتهایی که میخوام از چیزایی بنویسم که آزارم میدن و نمیتونم، تازه میفهمم کلمات چقدر محدود و حقیرن و کاری که در نهایت انجام میدم اینه که یه گوشه بشینم و با دیوارِ رو به رو ارتباط چشمی برقرار کنم.