از انسان بودن خسته شدم، کاش یه کبوترِ نازنازیِ سفید، گوشۀ یکی از صحنای حرم امامرضا بودم.💘
نوشتم «هر چیز خوبی که به عنوانِ آخرینِ اون چیز یاد بشه، برام غصه داره.» و بعد به آخرین دلتنگی فکر کردم و دستم به هیچ جا بند نشد. فهمیدم که مُهر و امضای عهدنامۀ من با دلتنگیِ همیشگی، هیچوقت خشک شدنی نیست و ماضی نخواهد شد. دائمی و پیوستهست، ادامهدار و ناگسستنی ..
آی آزادیِ عزیز!
چه جنایتهای بیرحمانه و بیشرمانهای که به نام تو نمیکنند. چه حرفهای بیسندی که به نام تو نمیزنند. چه تارهایی که به نامِ تو به دورِ ظلمِ خالص نمیتَنند و چه شرفها و شریفهایی که به نامِ تو آتش نگرفتند.
مراقبت کردن تو زندگیِ من، فعلِ قشنگیه و این مراقبت میتونه از هر چیز یا از هر کسی باشه. مراقبت از خودِ نجات دهندهت، تعلقاتِ دست و پا گیرِ دوست داشتنیت و حتی علاقههای جورواجورت. مراقبت از تارِ نازک و ظریفِ موهات تا رشتۀ زخیم و ناگسستنیِ افکارت. مراقبت از اشیاءِ دلخواهت، از کتابهای مختلفِ توی کتابخونه گرفته تا همین چهارضلعیِ پرحاشیۀ توی دستت. مراقبت از کلماتِ بیرون اومده از بینِ لبهات و نگاهِ خیرۀ پرمعنات به هر چیزِ موجود در این عالم. مراقبت از آدمهای شکنندهی اطرافت و دلهای به کرات تنگ شدهشون.
عیون.
مراقبت کردن تو زندگیِ من، فعلِ قشنگیه و این مراقبت میتونه از هر چیز یا از هر کسی باشه. مراقبت از خو
ء.
من فکر میکنم همۀ ما به نوعی پرستار/ مراقب/ محافظ/ نگهدار و نگهبانِ دوست داشتنیهامون هستیم. پس مثلِ همیشه در نقشِ همۀ اینها برات مینویسم که «مراقبِ خودت باش عزیزِ من.» که تو وطنی به وسعت و جمعیتِ یک نفر.