وسایلم رو دونه دونه و با دقت توی کوله چیدم و این بار من بودم که میگفتم ای کاش میشد اونها رو هم بیارم و کوچیک کنم، توی کولهم جا بدم و همراهِ خودم ببرم.
عیون.
وسایلم رو دونه دونه و با دقت توی کوله چیدم و این بار من بودم که میگفتم ای کاش میشد اونها رو هم بیا
به این فکر میکنم که این موضوع هم مثل موضوعاتِ قبلیای که در موردشون نوشتم، باگِ خلقت محسوب نمیشه؟ اینکه نمیتونیم آدمهای موردِ علاقهمون رو به آدمِ جیبی تبدیل کنیم و بعد به راحتی با خودمون حمل و جا به جا کنیم. باگ نیست؟
عیون.
به این فکر میکنم که این موضوع هم مثل موضوعاتِ قبلیای که در موردشون نوشتم، باگِ خلقت محسوب نمیشه؟ ا
و باز هم خدا جون!
توی خالقیتِ تو هیچ نقص و ایرادی نیست، اما ای کاش یه صندوقِ انتقادات و پیشنهادات برای این آدمیزادِ بینوا میذاشتی که گه گاهی، جسارت میکرد و بچگی و از روی نادانیِ همیشگی به محضرِ خداییت اینطور مینوشت که «قربونت برم، یه رمز به ما نمیدی بزنیم که یه آدمِ جیبیمون بشه؟»
دارم میرم کربلا. حلال کنید و تا برگشتِ من، بچههای خوبی باشید، درو برای غریبهها باز نکنید و خدانگهدارتون.🦧🤍
عیون.
دارم میرم کربلا. حلال کنید و تا برگشتِ من، بچههای خوبی باشید، درو برای غریبهها باز نکنید و خدانگهد
و حالا رسیدم ایران؛
و درحالی که یه آخیشِ از تهِ دل، بابتِ وصال و دیداری که از سر گذشت، کنجِ دلم خونه کرده؛ در حالی که موقعِ ورود به ایران «هیچ جا وطنِ خودِ آدم نمیشه» رو با پوست و استخون لمس کردم و هوا رو عمیقاً نفس کشیدم، خوب میدونم که از همون لحظۀ دلگیرِ خداحافظی، یه تیکه از وجودم تا همیشه یه کنج از حرم میمونه و یک دلیلِ محکم به تمامِ دلایلِ ریز و درشتِ دلتنگیهام اضافه شد.
سفر از مرزِ عراق با حضورِ همراهِ همیشگی و نواهای از قبل گلچین شده برای گوش دادن، تا گرفتنِ اولین به اصطلاح "مای بارِد" بینِ راه، شنیدنِ "ستّر یاالله" و "ولله نایِم(بخدا که خوابیده)"های سرنشینا و خندههای سرمستانۀ ما از اضطراب همیشگیِ ناشی از رانندگی عراقیها شروع شد.
رسید به مسجدِ کوفه؛ اولین مقصدِ پر جزئیات و پر از روایتهای تاریخِ عرب پر از حسِ حضور و غریبانگیِ امیرالمؤمنین و تابلوهای ممنوعالتصویری که برای من بیمعنی بود و شنیدنِ اَشْهَدُ اَنَّ مَوْلاناٰ اَمیرالمُومِنینَ علیاً ولیُ الله از منارههای مسجد ..