هدایت شده از 𝒜𝑛𝑔𝑒𝑙𝑖𝑐 𝑑𝑖𝑠𝑎𝑠𝑡𝑒𝑟
I’ve heard lots of stories but none of them was as stupid as ours.
او تلاش میکرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد. قدم میزد ، میرقصید ، گریه میکرد ، با دوستانش وقت میگذراند ، کتاب میخواند ، سفر میرفت. اما هرچقدر که تقلا میکرد ، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد. انگار خلأای در او بود که با هیچ چیز پر نمیشد.