eitaa logo
چهارخونه
312 دنبال‌کننده
366 عکس
109 ویدیو
9 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه
مشاهده در ایتا
دانلود
این قسمت پایینی قیف دکانتوره. دو تا جامد بنزوئیک اسید و بتانفتول رو توی دی کلرو متان که یک حلاله حل کردن، الان قراره این دو تا جامد حل شده رو از هم جدا کنیم. اگه دقت کنید دو تا لایه محلول می‌بینید. لایه‌ی رویی محلول سدیم بی کربنات [جوش شیرین خودمون] هست و لایه پایینی دی کلرومتانی که بنزوئیک اسید و بتانفتول توش حل شدن. با چند تا حرکت دیگه میشه این ماده های حل شده رو از هم جدا کرد. تکونشون میدن، از هم جداشون میکنن، اسید میزنن، زیر هود میزارن تا حلال های فرار تبخیر بشن و یک سری بلا سرشون میارن تا خالص بشن. شبیه وضعیت ما انسان‌هاست. اتفاقات زیادی میوفته تا خالص بشیم. کم نیاریم. از بنزوئیک اسید و بتانفتول که کمتر نیستیم.
یک لحظه‌ای توی ذهنم هست که هروقت یادش میفتم باعث میشه لبخند بزنم و بخوام بیشتر تلاش کنم چندسال پیش وقتی برای خرید کتاب به میدون انقلاب رفته بودیم، توی راه یک دختر هم‌سن و سال خودم بهم لبخند زد! قشنگ معلوم بود لبخند زدنش از روی تمسخر و مسخره‌بازی نیست؛ واقعا مهربون بود++ نمی‌دونم درحال حاضر کجاست یا آیا این پیام به‌دستش می‌رسه یا اصلا منو یادش میاد یا نه؛ ولی امیدوارم همیشه خوشحال‌ترین باشه! با لبخندش اون‌روز، روزم ساخته شد و حتی همین‌الان هم وقتی به یادش میفتم روزم ساخته میشه:)
چه خاطره بامزه‌ای. خاطرات رندومی که حس خاصی توشون هست، یه طعم شیرین التیام دهنده‌ای دارن. شبیه حس وزش نسیم خنک روی پوست. آدم‌های رندوم و مهربونی های رندوم. >>>
فردا دو تا امتحان داشتم. یکی ترم، یکی میان ترم. استاد گفت بچه‌ها خیلی سختمه امتحان بگیرم کار زیاد داره منم وقت ندارم، میشه میان ترم رو کنسل کنیم؟ ما هم خدا خواسته گفتیم بــــــــــلههه ناخد- نه چیز، استاد.
شما: در آستانه 20 سالگیم دچار استرس شدم :( از بزرگسالی میترسم. دوران راحتی کودکی رو ترجیح میدادم. نمیدونم شایدم حس میکنم تا قبل از 20 سالگی اتفاقای خاص و خاطرات خیلی بهتر و بیشتری باید می‌داشتم. حس میکنم زندگی نکردم :( راه حلی داری براش؟❤️ — انگاری این یک تجربه‌ی همگانیه.. من هم از سر گذروندم. احساس میکردم سال هایی که زندگی کردم با توانایی ها و تجربه هایی که الان دارم متناسب نیست. [الان دارم آروم و مودبانه در موردش فکر میکنم و حرف میزنم، اون موقع با عصبانیت و گریه و سخنان بد، با دوستان در موردش حرف میزدیم..] نمیدونم دقیقا چطور گذر کردیم ازش؟ هنوزم گاهی فکرش میاد سراغمون. فروپاشی روانی هم کم نداریم. ولی فکر میکنم دیگه فکر کردن برای بار هشتصد هزارم بهش فایده نداره. به جاش سعی کردیم کتاب بخونیم، هنرهای جدید رو انجام بدیم، با آدم های جدید ارتباط بگیریم، و تجربه های جدید کسب کنیم. و مهم تر از همه ارتباط قلبمون با خدا رو بیشتر کنیم. بیشتر به خدا تکیه کنیم و بشناسیمش. گمونم کم کم از اینجا شروع میشه که اول خودت رو برای بلد نبودن زندگی تو سال های قبل ببخشی و اجازه بدی فرصت های جدید رو ببینه، لمس کنه، تجربه کنه. اگه کس دیگه ای تجربه و راه حل داره حتماً بگه.
یه بار یکی از دوستان گفت انگار بین نوجوانی و جوانی یک بازه سنی هست به اسم نوجوانی به جوانی. اونجا هم درگیری های خودت رو پیدا می‌کنی. موقع نوجوانی بیشتر، فکر و خواسته ی این رو داری که بزرگ بشی. ولی وقتی واقعا بزرگ میشی و مسؤلیت پیدا میکنی، درکت از فقط خواستن بیشتر میشه. پذیرش اولیه اش یکم سخته. گذر زمان بهش بخوره درست میشه.
چهارخونه
شما: استادمون این موضوع رو با کنسرت آریانا گرانده بهمون درس داد عمرا دیگه یادم بره همیشه روش‌های عجیبی واسه تدریس داره اولشم همیشه میگه می‌خوام علمی توضیح بدم ولی جز شر و ور نصیبمون نمیشه... — چگونه ممکن است. لطفاً برای من هم بگو چی گفته کنجکاو شدم- 😂😂😂 ما هم توی درس شیمی آلی استادمون به یک سری ترکیبات مربوط به مواد مخدر که میرسه همیشه بحث آشپزخونه زدن پیش میاد. ذهن من انقدر دور بود که اولا واقعا نمی‌فهمیدم آشپزخونه زدن چه مشکلی داره مگه؟ خوبه که. بعداً فهمیدم منظورشون تولیدی مواد مخدر بوده.
شما: تو این دوروز که درمورد شیمی صحبت می‌کنیم حس می‌کنم یک چنل با 3۰۰ و خورده‌ای نفر نیست شبیه یک کلاس یا اتاقه دونفر نشستن کنار هم و باتجربه‌تره به کوچیکه از شیمی میگه و کوچیک‌تره ذوق می‌کنه خیلی عجیبه ولی واقعا دارم لذت می‌برم ممنون ازت:) — چه تصویر سازی خلاقی. منم از همنشینی با شما کیف میکنم. خداروشکر که یک حس دو طرفه‌ست.
از یه موضوعی غمگینم. یه مجموعه ۳ جلدی بود که دوست داشتم بخونمش، نسخه الکترونیکیش نبود. چند وقت پیش ۳ جلدش با هم رو توی باسلام دیدم یک و خورده‌ای. امروز دیدم قیمت فقط یک جلدش شده یک و ششصد. یک میلیون و ششصد هزار تومن. فقط یک جلدش. دکمه خروج از برنامه رو زدم و اومدم بیرون.
پی‌نوشت؛ نمی‌دونم آدما چرا رفتن تو دیوار. در همین حد توانایی کشیدن آدمیزاد. سقف هم نداره. مستقیماً آسمونه. دور دیوارها هم درخته.