حکایت چگونه رام کردن فیل ها
رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند. زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند. اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.
وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد، کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد!
پای ما نیز، همچون فیل ها، اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی، یک عمل جسورانه کافیست!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
افسانه مرد مومن و مرد غیرمومن و دستورات خدا
شهسواری* به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند!
دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.
دیگری به دستور عمل کرد.
وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
دستورات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.
شهسوار : دلاور
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان الیوت، مردی که از استیو جابز پورشه جایزه گرفت
هنگامی که استیو جابز در ۲۳ سالگی به شما یک اتومبیل پورشه جایزه بدهد، شما می دانید که سرنوشت، زندگی بزرگی را برای تان رقم زده است. خب، این اتفاقی است که در گذشته برای Craig Elliott موسس و مدیرعامل Pertino اتفاق افتاده است. یک استارت آپ فعال که به تازگی می خواهد سر از لاک در آورده و کار خود را علنی سازد.
داستان از سال ۱۹۸۴ آغاز می شود. هنگامی که الیوت، (اکنون ۵۲ سال دارد) در آیووا زندگی می کرد و تازه یک سال بود که دانشگاه را تمام کرده بود.
الیوت می گوید: من کار در یک فروشگاه کامپیوتر را تمام کرده بودم و این زمانی بود که یک سال از عرضه مکینتاش می گذشت و من بیش از هر شخص دیگری در ایالات متحده مکینتاش فروختم.
در نتیجه وی نامه ای از سوی اپل دریافت کرد و برای حضور در کاپرتینو دعوت شد.
- من با استیو جابز شام خوردم. یک هفته را با مدیران گذراندم و استیو یک پورشه به من داد.
شام با استیو یک مصیبت بود. جابز از وی پرسیده که چه تعداد مک فروخته است؟
او پاسخ داده تقریبا ۱۲۵ عدد.
- جابز چیزی مثل این گفت اوه خدای من! همه اش همین؟ این که رقت انگیز است.
من به یک طرف خم شدم و گفتم استو، به خاطر داشته باش، من بهترین مرد تو هستم.
استیو گفت اوه، حق با توست.
و برای تمام مدت شام زمان واقعا خوبی با هم داشتیم.
جابز به الیوت شغلی را پیشنهاد کرد. اما جابز برای مدت طولانی رئیس الیوت باقی نماند. هیچ یک نمی دانست که یک سال بعد جابز از اپل خواهد رفت.
اما الیوت تا یک دهه بعد برای اپل کار کرد و تجارت اینترنت و تجارت الکترونیک اپل را چرخاند. هنگامی که جابز به اپل برگشت، الیوت به یک استارت آپ با نام Packeteer رفته بود تا مدیرعامل آن باشد. وی آن شرکت را تبدیل به سهامی عام کرد. سپس در ۲۰۰۸ با قیمت ۲۶۸ میلیون دلار آن را به بلو کوت سیستمز فروخت. آنگاه به نیوزیلند برگشت و با خانواده اش تبدیل به یک سرمایه گذار شد.
و این می توانست پایان داستان الیوت باشد، اگر دیگر سرمایه گذار و موسس Pertino به سراغ وی نیامده بود. Scott Hankins و الیوت اکنون مشغول تولید ربات هایی برای ناسا هستند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#روایات_و_حکایات_؛
💠معلم و دانشآموزان به کادوی زشت پسربچه یتیم خندیدند،
اما جملهای که بچه گفت، کلاس را به مجلس عزا تبدیل کرد... 🎁😭
👈روز معلم بود و میز خانم معلم پر شده بود از کادوهای رنگارنگ،
جعبههای کادویی گرانقیمت، ادکلنهای مارکدار و گلهای زیبا که دانشآموزان ثروتمند مدرسه آورده بودند.
🌱خانم معلم با لبخند کادوها را یکییکی باز میکرد و تشکر میکرد.
نوبت به کادوی «علی» رسید. پسربچهای فقیر و خجالتی که ته کلاس مینشست.🫶
👈کادوی او در یک کیسه فریزر مچاله شده و یک روزنامه کهنه
پیچیده شده بود. وقتی معلم آن را برداشت، چند نفر از بچههای کلاس زدند زیر خنده و مسخره کردند:
«خانم مراقب باشید سطل آشغال نباشد!»😞
🌱خانم معلم با اکراه و لبخندی کنایهآمیز گره کیسه را باز کرد.
#داخل آن، یک شیشه عطر زنانه که نصفش خالی بود و یک دستبند بدل که چند نگینش افتاده بود، قرار داشت.
👈صدای خنده بچهها بلندتر شد.
خانم معلم با تعجب و کمی عصبانیت به علی نگاه کرد، انگار که این کادو را توهین میدانست.❌
👈اماعلی با چشمان خیس و التماسآمیز جلو آمد و با صدایی لرزان گفت:
«خانم... لطفاً نخندید...
✔️این شیشه عطر، مال مادرم بود. آخرین باری که بغلم کرد، همین عطر را
زده بود. بوی او را میدهد. من نگذاشتم هیچکس به آن دست بزند تا تمام نشود...😭
✔️آن دستبند هم مال اوست. وقتی زیبا بود آن را دستش میکرد...
من فکر کردم شما تنها کسی هستید که لیاقت دارید بوی مادرم را بدهید، چون شما هم مثل او مهربانید...»🤗
⭕️خنده روی لبهای بچهها خشکید. سکوت سنگینی کلاس را بلعید.
🌱خانم معلم که تمام بدنش میلرزید، شیشه عطر را برداشت،
👈 آن را بو کرد و همانجا پای تخته سیاه زانو زد و زار زار گریه کرد....😞
🌱و آن روز نه تنها بهترین کادوی عمرش،
بلکه بزرگترین درس زندگیاش را از کوچکترین شاگرد کلاس گرفت.///🫶
🌱نتیجه اخلاقی:
ارزش هدیه به "قیمت" آن نیست، به "عشقی" است که پشت آن نهفته است.
گاهی چیزهایی که ما "کهنه" و "بیارزش" میبینیم، تمامِ دارایی و
👈تمامِ دنیای یک نفر است. هرگز به داشتههای اندک دیگران نخندیم، شاید آنها قلبشان را به ما هدیه دادهاند.
✔️یک چالش احساسی:
اگر هدیهای از کسی گرفتی که قیمتی نداشت (مثل نقاشی یک کودک یا یک یادگاری کوچک)، آن را در بهترین جای خانهات بگذار.
👈بگذار یاد بگیریم که "محبت" خریدنی نیست.♨️
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📗خاطره به یادماندنی پیرزن و سه دانشجو👌
شرط عجیب پیرزن برای اجاره خانه اش 😳
🌺سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.
خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .
می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!!
گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم
پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم
که خیلی عالی بود .
فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد
اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.
واقعا عجب شرطی
هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.
پس از کمی مشورت قبول کردیم.
پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید.
خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.
هممون خندیدیم.
شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم.
برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته
من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.
به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.
شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.
واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.
کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت
برامون جالب بود.
بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.
واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.
نماز خون شده بودم
اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت. هر سه تامون تغییر کرده بودیم. بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.
تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.
چقدر عالی بود.
بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.
سپاسگزارم خداییم که چنین فردی را سر راهم مان قرار داد
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان کودکانه پیرزن و فایده های عنکبوت
یکی بود یکی نبود زیر این آسمان آبی پیرزنی در کلبه ای جنگلی زندگی می کرد. دراین خانه عنکبوت کوچکی هرشب تا صبح بیدار می ماند و تار می تنید. هروقت حشره ای داخل کلبه می شد به این تارها می چسبید.
پیرزن هر روز صبح وقتی این صحنه و خانه عنکبوت را می دید عصبانی می شد و با جارویی خانه زیبای عنکبوت را خراب می کرد. روزها می گذشتند و هر روز همین اتفاق می افتاد. همیشه پیرزن به عنکبوت کوچک می گفت که چرا این کار را می کنی و تو موجودی شلخته و بی فایده هستی.
روزها گذشتند، فصل ها ی بهار، تابستان ، پاییز نیز گذشتند و فصل زمستان آمد. یکی از شبهای زمستان که هوا به شدت سرد شده بود و باران می بارید پیرزن هر چه هیزم داشت در آتش ریخت ولی همچنان خانه سرد بود. دیگر وسیله ای برای گرم کردن خانه وجود نداشت و پیرزن عزیز ما سرما خورد.
عنکبوت کوچک که قلبی مهربان داشت و پیرزن را بسیار دوست داشت تا صبح بیدار ماند و با تارهای خود یک لباس گرم و زیبا برای پیرزن بافت و جلوی تمام در ها و پنجره ها را با تارهای خود پوشاند تا سرما وارد خانه نشود. صبح روز بعد پیرزن وقتی از خواب بیدار شد لباس زیبا را در کنار رخت خوابش دید و پوشید. لباس بسیار گرم بود و حالش را بهتر کرد.
آن روز پیرزن به کارهای عنکبوت زیبای قصه ما فکر کرد و متوجه شد که عنکبوت موجود بسیار مفیدی است. او با تار های خود دامی برای حشرات می ساخت تا مزاحم پیرزن نشوند و با تارهای ظریف و نازک ولی محکم خود جلوی سرما را هم می گرفت. پیرزن خدا را شکر کرد و با خود گفت: خدا هرگز موجودی را بی فایده نیافریده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
سه مرحله ازدواج و روابط مناسب همسران بعد از ازدواج
گویند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان که ازدواج سه مرحله دارد:
مرحله اول ماه عسل است که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش می دهد.
مرحله دوم او صحبت می کند و تو گوش می کنی.
و اما مرحله سوم که خطرناکترین مرحله است و آن موقع است که هر دو بلند بلند داد می زنید و همسایه گوش می کند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نامهای پیرزن به خدا و کمک کارکنان پست (طنز)
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ایی به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود:
نامه ایی به خدا! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
قسمت دوم و پایانی داستان هاروت و ماروت
هاروت و ماروت از پیغمبر معاصر خود، حضرت ادریس(ع) (حضرت سلیمان(ع) و حضرت نوح(ع) هم گفته شده) خواستند که براى آن ها دعا کند و در نتیجه دعاى حضرت، آن دو بین عذاب دنیوى و عذاب اخروى مخیّر شدند.
هاروت و ماروت در نهایت، عذاب دنیوى را اختیار کردند و در چاهى به نام بابل (در برخی افسانه ها نام کوه دماوند برده شده)[4] آویزان شدند و عذاب آن ها همچنان ادامه دارد. آن ها در آن چاه آویخته شده اند و از تشنگى زبانشان به در افتاده، ولى نمى توانند آب بخورند با این که بین آن ها و آب، فاصله اى به اندازه یک تیغ شمشیر است. و خداوند متعال دعایى را به آن ها در ثناى خویش تلقین کرده و آن ها آن دعا را مى خوانند و عذاب، براى آن ها آسان تر مى شود!
توضیحات داستان
همانطوریکه در ابتدا ذکر شد، این داستان نمی تواند صحیح باشد و افسانه سرایی بیش نیست! زیرا اولا کلا راویان این داستان، افراد و راویان غیر معتبر هستند و این مهمترین دلیل بر رد این داستان است.
اصولا فرشتگان بر اساس آیات قرآن و احادیث، فقط یک بار به خداوند اعتراض کردند که آن هم زمان خلقت آدم بود، که فرشتگان هنگام خلقت جمله إِنِّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ: من چیزى مى دانم که شما آن را نمى دانید را از خداوند متعال شنیده اند.
بحث ستاره زهره یا ناهید که در افسانه ذکر شده اصولا نمیتواند درست باشد چرا که خداوند در قرآن به این ستارگان و سیارات قسم یاد می کند و بدیهی است، گناهکاران نمی توانند مورد قسم قرار گیرند.
با استناد به آیات قرآن کریم و روایات نقل شده از ائمه اطهار (علیهم السلام) و نیز استدلال هاى عقلى، ثابت مى شود که هاروت و ماروت دو فرشته الهى بودند که مرتکب گناهى نشده اند و این افسانه ها اصولا از داستان های قوم بنی اسرائیل اخذ شده است. خوانندگان گرامی برای دریافت استدال افسانه بودن و غیر واقعی بودن این داستان، به کتاب ها و سایت های معتبر مراجعه نمایند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان هاروت و ماروت قسمت اول
اصل داستان واقعی
آنچه که مسلم است طبق آیه 102 سوره مبارکه بقره در قرآن، هاروت و ماروت، دو فرشته الهی بوده اند که خداوند آن ها را به شهر بابِل فرستاد.[1] داستان این بود که آنها به مردم سِحر آموختند تا از سحر جادوگران پرهیز کنند و آن را باطل نمایند و البته به هرکسی که چیزی در این باره می آموختند (آموزش سحر و جادو) به او تاکید می کردند:
«إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ؛ ما، وسیله آزمایش تو هستیم، کافر نشو».
ولی گروهی از مردم با به کارگیری این آموزه ها، کافر شدند و به وسیله آن چه می آموختند بین زن و شوهر جدایی می انداختند!
افسانه هایی در باره دو فرشته هاروت و ماروت
شاید به دلیل وجود بحث سحر و جادو، در این مورد داستاسرایی ها و افسانه های گوناگونی ساخته شده و بعضی ها حتی دلیل نزول فرشتگان را هم با خرافات و افسانه در هم آمیخته اند. در یکی از این داستانها گفته شده زمانى که عصیان و نافرمانی بنى آدم افزون شد، فرشتگان به بنى آدم به دیده حقارت نظر افکندند و از عصیان بنى آدم، به محضر خداوند اعتراض کردند.
خداوند به ایشان گفت: اگر شما به جاى آدمیان بودید و قواى نفسانى آن ها را داشتید بهتر از ایشان رفتار نمى کردید. فرشتگان از خدا خواستار آزمایش شدند! و خداوند براى آزمایش، دو تن از آنان را به نام هاروت و ماروت به زمین فرستاد و به ایشان فرمان داد که از گناهان عظیم از جمله شرک و زنا و قتل نفس و باده نوشى خوددارى کنند.
چون فرشتگان به زمین آمدند به زودى فریفته زن زیبایى شدند و در حالِ عملِ نامشروع، گرفتار گردیدند و مزاحم [همسر زن] را کشتند. خداوند به فرشتگان فرمان داد که به حال هم جنسان خویش در زمین، نظر افکنند. فرشتگان ماجرا را دیدند و به حکمت خدا پى بردند.
برخی گفتند که وقتى هاروت و ماروت به زمین آمدند، زنى را دیدند که بسیار زیبارو بود (به نام زهره یا ناهید) و هاروت و ماروت، آن زن را به سوى خود خواندند و آن زن سه شرط در مقابل آن ها قرار داد و گفت: اگر مى خواهید که من از شما اطاعت کنم باید این کودک بى گناه را بکشید[2] یا این کلام خدا را بسوزانید (کتاب آسمانی آن دوره) و یا این شراب مست کننده را بخورید.
هاروت و ماروت از بین آن سه شرط، شراب خوردن را انتخاب کردند تا بعد از خوردن آن، توبه کنند(!) اما وقتى شراب خوردند، مست شدند و کودک را کشتند و کلام خدا را سوزاندند. سپس به زهره گفتند که ما هر سه شرط تو را انجام دادیم، تو نیز به فرمان ما عمل کن.[3]
زهره از آنها خواست که نام اعظم خدا را که با آن به زمین مى آیند و به آسمان باز مى گردند، را به او بیاموزند و آن ها آن اسم اعظم خداوند را نیز به او آموختند و او آن اسم اعظم خدا را خواند و به آسمان رفت و از آن ها اطاعت نکرد و به صورت ستاره (سیاره) زهره فعلى مسخ گردید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales