eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
580 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
شب بخیر گفتن ما محض ادای ادب است ورنه چون شب بشود اول بیداری ماست...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
بهشت اینجاست...
لایق نبودم اما به همان جا خواندی‌ام، دوباره... .
کیستی؟! که در غم از دست دادنت مردان ما چون زنان گریه می‌کنند؟!🥀 .
🎬 سلام نماز را دادیم و رفتیم توی اتوبوس. مقصد بعدی‌مان، حاجی آباد بود؛ در آن، امام‌زاده‌ای در جوار اَرگی فرو ریخته، بر نخل‌های خرمای پیارُم حکومت می‌کند. بعد از نیم ساعت چرت زدن، به حاجی آباد رسیدیم. پیاده شدم برای دستشویی. از جلوی امامزاده که رد می‌شدم، گفتم: "الان که اتوبوس باید راه بیفته، قسمت کن برگشتنی بیام زیارتت!" سوار اتوبوس که شدم، صالح پیاده شد و وقتی برگشت، شروع کردیم به حرف زدن. نمی‌دانم چه شد اما بحث‌مان رفت سمت ولایت و امامت. گفتم: "به نظرم مهم‌ترین اصل دین، ولایته و پشت سر امام بودن. اگه دقت کنی تمام کسایی که عاقبت به خیر نشدن، تنها مشکل‌شون امام نداشتنه. این که فکر می‌کردن دین بدون امام و ولی داریم!" صالح گفت: "دقیقا! مثل طلحه و زبیر که آخر داستان خود واقعی‌شونو نشون دادن!" - "البته زبیر... داستانش فرق داره. اون متحول شد و نجنگید اما..." - "اما یه احمقی ترورش کرد!" - "که اونم فکر می‌کرد کشتن زبیر کار درستیه ولی کارش از فیلتر ولایت رد نشده بود! اونم عاقبت به خیر نشد... کلا هر چیزی تو هر زمانی از فیلتر ولایت رد نشه، آخر و عاقبت نداره!" - "اصل و اساس امامت چیه؟!" - "به طور کلی و به قول شهید مطهری، برای امامت سه تا اصل مطرحه... لطف و عصمت و تنصیص!" صالح گفت: "لطف؟!" - "آره! لطف! یه شرکت میاد یه وسیله برقی می‌سازه و لطف میکنه دفترچه‌شم میفرسته که بشه از وسیله‌هه استفاده کرد! دقت کن چی میگم: لطف می‌کنه! مسئله امامت لطفیه؛ یعنی خدا اومده دین ساخته و فرستاده برا آدما؛ لطف کرده یه شخصی رو هم فرستاده تا بشه با اون فرد جزئیات دینو در آورد و ازش استفاده کرد! عصمت و تنصیص هم که مشخصه! کسی عصمت داره که گناه نکنه، سابقه اسلامو بدونه و خودش سابقه‌دار باشه، از اولین مومنین باشه، کلی فداکاری کرده باشه، دغدغه اسلام داشته باشه، تو جنگا فرار نکرده باشه، چه‌می‌دونم... تنصیص هم از نص میاد! یعنی این مسئله تو قرآن و صراحتا تو حرفای پیامبر اومده باشه!" - "با این حساب تنها مصداق جانشین پیامبر امان علیه. یعنی هیچ کس دیگه این ویژگی‌ها رو نداره!" - "دقیقا! اسلام دو تیکه شد؛ چون اهل سنت به این اصول توجه نکردن. وگرنه مسئله امامت روشنه!" صالح گفت: "وقتی یه آدم وجود داره که هم معصومه و هم منصوص، چه نیازی به آقای ایکس یا وای هست؟! اصلا اینجا سقیفه یا همون مردم چیکاره‌ن که تصمیم بگیرن!" - دقیقا! اما خب! مردم نفهمیدن باید چیکار کنن. امام واقعی هم بیست و پنج سال از جایگاه حقیقیش دور شد و چیزی نگفت؛ علتشم این بود که ولی جامعه موظفه مردمش رو رشد بده و سطح فکرشونو ببره بالا. با انتخاب خودشون. ولو اشتباه! واسه همین بعد بیست و پنج سال توپِ خلافت اومد سمت امام علی! تازه می‌خواست قبول نکنه اما متوجه شد مردم به اون آگاهی‌های لازم رسیدن... هر چند‌‌..." صالح، وسط حرفم پرید: "هر چند... همونا شدن خوارج!" - "اینام باز مشکل‌شون فیلتر ولایت بود... میدونی چرا من به خیلی از هیئت‌ها و هیئتی‌ها و مداحی‌ها حس خوبی ندارم؟!" - "چرا؟!" - "چون ولایت یعنی پیروی تام؛ یعنی التزام عملی حقیقی به هر دستوری که ولی جامعه میده. هزار و چهارصد سال پیش ولی جامعه گفت جنگ برای به دست آوردن وحدت؛ کسایی که نجنگیدنو ما الان لعنت می‌کنیم! تمام مشکل غاصبای حق اهل بیت و شمر و یزید و ابن سعدی که الان لعنت‌شون می‌کنیم، این بود که امام زمان‌شونو نشناختن یا اگه شناختن ولایت مداری نکردن. امروز ولی جامعه میگه وحدت و بچه هیئتی ما وحدت شکنی می‌کنه! دقیقا طبق همین قاعده، این هیئتی اگه زمان امام علی بود، تو لشکر خوارج بود! مشکل من با برائتی جماعت اینه! کسی که خودشو چسبونده به امام علی ولی نمی‌دونه اون موقع برای خود امام علی وحدت و حفظ جامعه اولویت بود!" صالح همانطور که به من گوش می‌داد، پرده آبی رنگ را کنار زد. صبح شده بود! تابلوی کنار جاده، چند کیلومتری بندر شهید رجایی را نشان می‌داد و از کنار تشکیلاتی شبیه به پالایشگاه‌های گاز عبور می‌کردیم؛ یا کارخانه‌‌هایی که در مرحله گودبرداری و پی‌ریزی‌ست. حرف‌هایمان اینبار ادامه نداشت؛ این‌بار، امر به معروف و نهی از منکر! که به خوبی توانستم بحث را تتمه‌ی امامت کنم. با سرعت، به لنگه رسیدیم. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
با اندکی تاخیر...
🎬 لنگه به سان بقیه‌ شهرهای بندر، سفیدپوش بود اما نه از نوع سیرجان، با نماهای سفید رومی؛ بلکه با خانه‌های سفید پوش آجری یا سیمان سفید. لنگه سفید پوش بود؛ سفید پوشِ غمگین و دل‌مرده. با نخل‌های بغض کرده و خسته و عرق کرده که سرشان را گرفته‌‌اند بالا، یکی از پیش‌هاشان* را سپرِ چشم‌هاشان کرده‌اند و روزهای خنکِ بعد از خرماپزون جنوب را به انتظار ایستاده‌اند. لنگه سفیدپوش بود و بر روی نقشه ایستاده بود، اما بی‌روح؛ درست مثل مناره‌های بلند و عثمانی مساجد شهر. تک‌‌مناره‌های تنهایی که "علی" را صدا نمی‌زنند و از عشق هیچ نمی‌دانند! مناره‌هایی که سال‌ها زیر گرما، سردرگم، ایستاده‌اند وسط شهر و غمگین، نمی‌دانند چرا دلشان گرفته. دقیقا مثل صاحبان‌شان. رسیدیم به آنجا که می‌بایست. - "منطقه پنجم دریایی امام باقر لنگه، منطقه دریایی نازعات." از ورودی منطقه که عبور کردیم، قلب‌هامان به تپش افتاد. احساس‌ می‌کردم هر آن مثل جوجه‌ی تازه متولد شده آنقدر به سینه‌ام می‌کوبَد که می‌شکافد و بیرون می‌آید. همه چیز شبیه میدان تیر بود؛ اما نه میدانی برای آموزش و نمایش! تا چشم کار می‌کرد، خاک بود و ماشین‌های نظامی نیروی دریایی و سوله‌‌های بعضا نیمه‌کاره که معلوم نبود میزبان کدام مهمات و زرهی جنگی‌اند. در چشم‌، همه خاک بود و خاک بود و خاک و در منتهی الیه دشت، ساحل به انتظارمان، موج میزد. انگار که وطنی ساکن‌ش را به آغوش بخوانَد. انگار که مادری کودش را. عاشق، معشوقش را و منتظِری، منتظَرش را. با همان اتوبوس تا لب ساحل رفتیم و پیاده شدیم. ساعت شش و نیم یا هفت بود. ساک‌ها را بردیم پایین و گذاشتیم روی اسکله. هر کسی موبایل داشت، تحویل داد. غیر از علیزاده سال دوازدهمی که نوکیای دوکُتو* بدون دوربین داشت. تا چشم کار میکرد پاسدارهای نیروی دریایی ایستاده بودند. دو تا از سربازها هم شربت بین‌مان پخش می‌کردند. پنجاه نفر بودیم. اصرار کردند به شربت خوردن؛ یک لیوان، دو لیوان، ده لیوان، تا تمام‌ش خورده شود. سید قریشی نگاهی به لیوات شربتش انداخت: "آب و یخ و شکر و زعفرون و گلاب! به به..." گفتم: "یه مقدار قابل توجهی هم کافور که البته طعمش مشخص نیست و زبونِ بصیرت می‌خواد!" خنده‌ی همه، حتی حاج آقای محتشم و نصرالله منفجر شد و باد صدای خنده را توی دشت چرخاند. داشتیم لیوان‌های شربتمان را میشمردیم که با صدای افتادن یک شی چوبی، نگاهمان رفت سمت دریا. به دریا که نگاه می‌کردی، لنج قدیمی زنگ زده و رنگ و رو رفته‌‌ای آبی‌تر از دریا را میدیدی که پهلو گرفته بود. که جزیره‌ی میمون‌هاش، از همه جایش سالم‌تر بود. و چشم‌هات، جاشویی که رنگ لباس سفیدش با رنگ پوستش در تضاد بود را به نظاره می‌نشست و اولین کسانی که سوار لنج می‌شدند. ما هم از پاسدارها خداحافظی کردیم و سمت انتهای اسکله رفتیم و سوار لنج شدیم. نیم ساعتی طول کشید تا لنج آماده‌ی حرکت شد. توی این نیم ساعت همه جای لنج را گشتم. تمام عرشه را که هر کسی یک گوشه‌اش نشسته بود و لنگه را نگاه می‌کرد، پله‌ها را، موتورخانه را، بارهای پر از مهمات جنگی را، حتی لنگر قدیمی و زنگ زده را که نشان از پیری و فرسودگی صاحبش می‌داد. لنج انگار از کشتی نوح به ارث برده شده بود. زنگ زده، سیاه و متمایل به قرمز و قهوه‌ای. خورشید کم‌کم داشت به چشم‌ها تیغ می‌زد؛ چفیه را روی سرم انداختم و از پله‌‌ها رفتم بالا. حالا تمام لنج زیر پایم بود. لنگه را دیدم؛ از سوی خلیج که نگاهش کنی، کوه‌ها را پشت شهر می‌بینی؛ شهری سفید پوش را، با مناره‌های گچی عثمانی، تنهاتر از تنها. "سیری در سیره‌ی ائمه‌ی اطهار" را برداشتم و شروع کردم به خواندن و بعد از پنجاه، شصت صفحه، چشم‌هام روی هم آمد و دو پلکِ خسته‌ام بر بستر حدقه‌ام همبستر شدند. از خواب پریدم. رفتم پایین؛ من تنها کسی نبودم که خوابش گرفته بود؛ اما جز معدود کسانی بودم که بیدار شده بودند. آقای آیین شیخ محتشم و شیخ مرادی و نصرالله دراز کشیده بودند و خوابشان برده بود. بچه‌های اتحادیه هم متفرق بودند، زرندی‌ها و سیرجانی‌های نوآوینی هم... رفتم و گوشه‌ای کنار شیخ مرادی و با کفش دراز کشیدم، کتاب را زیر سر گذاشتم و چفیه را روی صورتم انداختم. نمی‌دانم چقدر گذشت؛ اما با صدای خواهرزاده‌ی شیخ مرادی بیدار شدم که می‌پرسید: "رسیدیم مگه؟!" *پیش: در اصطلاح مردم برخی مناطق کرمان مانند بم، به برگ‌های نخل، پیش گفته می‌شود. *دو کُتو: در گویش کرمانی به موبایل نوکیای ساده گفته می‌شود. کُت یعنی سوراخ. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344