هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت4🎬
سلام نماز را دادیم و رفتیم توی اتوبوس.
مقصد بعدیمان، حاجی آباد بود؛ در آن، امامزادهای در جوار اَرگی فرو ریخته، بر نخلهای خرمای پیارُم حکومت میکند.
بعد از نیم ساعت چرت زدن، به حاجی آباد رسیدیم. پیاده شدم برای دستشویی. از جلوی امامزاده که رد میشدم، گفتم: "الان که اتوبوس باید راه بیفته، قسمت کن برگشتنی بیام زیارتت!"
سوار اتوبوس که شدم، صالح پیاده شد و وقتی برگشت، شروع کردیم به حرف زدن.
نمیدانم چه شد اما بحثمان رفت سمت ولایت و امامت.
گفتم: "به نظرم مهمترین اصل دین، ولایته و پشت سر امام بودن. اگه دقت کنی تمام کسایی که عاقبت به خیر نشدن، تنها مشکلشون امام نداشتنه. این که فکر میکردن دین بدون امام و ولی داریم!"
صالح گفت: "دقیقا! مثل طلحه و زبیر که آخر داستان خود واقعیشونو نشون دادن!"
- "البته زبیر... داستانش فرق داره. اون متحول شد و نجنگید اما..."
- "اما یه احمقی ترورش کرد!"
- "که اونم فکر میکرد کشتن زبیر کار درستیه ولی کارش از فیلتر ولایت رد نشده بود! اونم عاقبت به خیر نشد... کلا هر چیزی تو هر زمانی از فیلتر ولایت رد نشه، آخر و عاقبت نداره!"
- "اصل و اساس امامت چیه؟!"
- "به طور کلی و به قول شهید مطهری، برای امامت سه تا اصل مطرحه... لطف و عصمت و تنصیص!"
صالح گفت: "لطف؟!"
- "آره! لطف! یه شرکت میاد یه وسیله برقی میسازه و لطف میکنه دفترچهشم میفرسته که بشه از وسیلههه استفاده کرد! دقت کن چی میگم: لطف میکنه!
مسئله امامت لطفیه؛ یعنی خدا اومده دین ساخته و فرستاده برا آدما؛ لطف کرده یه شخصی رو هم فرستاده تا بشه با اون فرد جزئیات دینو در آورد و ازش استفاده کرد! عصمت و تنصیص هم که مشخصه! کسی عصمت داره که گناه نکنه، سابقه اسلامو بدونه و خودش سابقهدار باشه، از اولین مومنین باشه، کلی فداکاری کرده باشه، دغدغه اسلام داشته باشه، تو جنگا فرار نکرده باشه، چهمیدونم... تنصیص هم از نص میاد! یعنی این مسئله تو قرآن و صراحتا تو حرفای پیامبر اومده باشه!"
- "با این حساب تنها مصداق جانشین پیامبر امان علیه. یعنی هیچ کس دیگه این ویژگیها رو نداره!"
- "دقیقا! اسلام دو تیکه شد؛ چون اهل سنت به این اصول توجه نکردن. وگرنه مسئله امامت روشنه!"
صالح گفت: "وقتی یه آدم وجود داره که هم معصومه و هم منصوص، چه نیازی به آقای ایکس یا وای هست؟! اصلا اینجا سقیفه یا همون مردم چیکارهن که تصمیم بگیرن!"
- دقیقا! اما خب! مردم نفهمیدن باید چیکار کنن. امام واقعی هم بیست و پنج سال از جایگاه حقیقیش دور شد و چیزی نگفت؛ علتشم این بود که ولی جامعه موظفه مردمش رو رشد بده و سطح فکرشونو ببره بالا. با انتخاب خودشون. ولو اشتباه! واسه همین بعد بیست و پنج سال توپِ خلافت اومد سمت امام علی! تازه میخواست قبول نکنه اما متوجه شد مردم به اون آگاهیهای لازم رسیدن... هر چند..."
صالح، وسط حرفم پرید: "هر چند... همونا شدن خوارج!"
- "اینام باز مشکلشون فیلتر ولایت بود...
میدونی چرا من به خیلی از هیئتها و هیئتیها و مداحیها حس خوبی ندارم؟!"
- "چرا؟!"
- "چون ولایت یعنی پیروی تام؛ یعنی التزام عملی حقیقی به هر دستوری که ولی جامعه میده. هزار و چهارصد سال پیش ولی جامعه گفت جنگ برای به دست آوردن وحدت؛ کسایی که نجنگیدنو ما الان لعنت میکنیم! تمام مشکل غاصبای حق اهل بیت و شمر و یزید و ابن سعدی که الان لعنتشون میکنیم، این بود که امام زمانشونو نشناختن یا اگه شناختن ولایت مداری نکردن. امروز ولی جامعه میگه وحدت و بچه هیئتی ما وحدت شکنی میکنه! دقیقا طبق همین قاعده، این هیئتی اگه زمان امام علی بود، تو لشکر خوارج بود! مشکل من با برائتی جماعت اینه! کسی که خودشو چسبونده به امام علی ولی نمیدونه اون موقع برای خود امام علی وحدت و حفظ جامعه اولویت بود!"
صالح همانطور که به من گوش میداد، پرده آبی رنگ را کنار زد. صبح شده بود! تابلوی کنار جاده، چند کیلومتری بندر شهید رجایی را نشان میداد و از کنار تشکیلاتی شبیه به پالایشگاههای گاز عبور میکردیم؛ یا کارخانههایی که در مرحله گودبرداری و پیریزیست.
حرفهایمان اینبار ادامه نداشت؛ اینبار، امر به معروف و نهی از منکر! که به خوبی توانستم بحث را تتمهی امامت کنم.
با سرعت، به لنگه رسیدیم.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت4✅
📆 #14040409
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت5🎬
لنگه به سان بقیه شهرهای بندر، سفیدپوش بود اما نه از نوع سیرجان، با نماهای سفید رومی؛ بلکه با خانههای سفید پوش آجری یا سیمان سفید. لنگه سفید پوش بود؛ سفید پوشِ غمگین و دلمرده. با نخلهای بغض کرده و خسته و عرق کرده که سرشان را گرفتهاند بالا، یکی از پیشهاشان* را سپرِ چشمهاشان کردهاند و روزهای خنکِ بعد از خرماپزون جنوب را به انتظار ایستادهاند.
لنگه سفیدپوش بود و بر روی نقشه ایستاده بود، اما بیروح؛ درست مثل منارههای بلند و عثمانی مساجد شهر. تکمنارههای تنهایی که "علی" را صدا نمیزنند و از عشق هیچ نمیدانند! منارههایی که سالها زیر گرما، سردرگم، ایستادهاند وسط شهر و غمگین، نمیدانند چرا دلشان گرفته. دقیقا مثل صاحبانشان.
رسیدیم به آنجا که میبایست.
- "منطقه پنجم دریایی امام باقر لنگه، منطقه دریایی نازعات."
از ورودی منطقه که عبور کردیم، قلبهامان به تپش افتاد. احساس میکردم هر آن مثل جوجهی تازه متولد شده آنقدر به سینهام میکوبَد که میشکافد و بیرون میآید. همه چیز شبیه میدان تیر بود؛ اما نه میدانی برای آموزش و نمایش!
تا چشم کار میکرد، خاک بود و ماشینهای نظامی نیروی دریایی و سولههای بعضا نیمهکاره که معلوم نبود میزبان کدام مهمات و زرهی جنگیاند.
در چشم، همه خاک بود و خاک بود و خاک و در منتهی الیه دشت، ساحل به انتظارمان، موج میزد. انگار که وطنی ساکنش را به آغوش بخوانَد. انگار که مادری کودش را. عاشق، معشوقش را و منتظِری، منتظَرش را.
با همان اتوبوس تا لب ساحل رفتیم و پیاده شدیم. ساعت شش و نیم یا هفت بود. ساکها را بردیم پایین و گذاشتیم روی اسکله. هر کسی موبایل داشت، تحویل داد. غیر از علیزاده سال دوازدهمی که نوکیای دوکُتو* بدون دوربین داشت. تا چشم کار میکرد پاسدارهای نیروی دریایی ایستاده بودند. دو تا از سربازها هم شربت بینمان پخش میکردند. پنجاه نفر بودیم. اصرار کردند به شربت خوردن؛ یک لیوان، دو لیوان، ده لیوان، تا تمامش خورده شود.
سید قریشی نگاهی به لیوات شربتش انداخت: "آب و یخ و شکر و زعفرون و گلاب! به به..."
گفتم: "یه مقدار قابل توجهی هم کافور که البته طعمش مشخص نیست و زبونِ بصیرت میخواد!"
خندهی همه، حتی حاج آقای محتشم و نصرالله منفجر شد و باد صدای خنده را توی دشت چرخاند.
داشتیم لیوانهای شربتمان را میشمردیم که با صدای افتادن یک شی چوبی، نگاهمان رفت سمت دریا. به دریا که نگاه میکردی، لنج قدیمی زنگ زده و رنگ و رو رفتهای آبیتر از دریا را میدیدی که پهلو گرفته بود. که جزیرهی میمونهاش، از همه جایش سالمتر بود. و چشمهات، جاشویی که رنگ لباس سفیدش با رنگ پوستش در تضاد بود را به نظاره مینشست و اولین کسانی که سوار لنج میشدند.
ما هم از پاسدارها خداحافظی کردیم و سمت انتهای اسکله رفتیم و سوار لنج شدیم.
نیم ساعتی طول کشید تا لنج آمادهی حرکت شد. توی این نیم ساعت همه جای لنج را گشتم. تمام عرشه را که هر کسی یک گوشهاش نشسته بود و لنگه را نگاه میکرد، پلهها را، موتورخانه را، بارهای پر از مهمات جنگی را، حتی لنگر قدیمی و زنگ زده را که نشان از پیری و فرسودگی صاحبش میداد. لنج انگار از کشتی نوح به ارث برده شده بود. زنگ زده، سیاه و متمایل به قرمز و قهوهای.
خورشید کمکم داشت به چشمها تیغ میزد؛ چفیه را روی سرم انداختم و از پلهها رفتم بالا. حالا تمام لنج زیر پایم بود. لنگه را دیدم؛ از سوی خلیج که نگاهش کنی، کوهها را پشت شهر میبینی؛ شهری سفید پوش را، با منارههای گچی عثمانی، تنهاتر از تنها.
"سیری در سیرهی ائمهی اطهار" را برداشتم و شروع کردم به خواندن و بعد از پنجاه، شصت صفحه، چشمهام روی هم آمد و دو پلکِ خستهام بر بستر حدقهام همبستر شدند.
از خواب پریدم. رفتم پایین؛ من تنها کسی نبودم که خوابش گرفته بود؛ اما جز معدود کسانی بودم که بیدار شده بودند.
آقای آیین شیخ محتشم و شیخ مرادی و نصرالله دراز کشیده بودند و خوابشان برده بود.
بچههای اتحادیه هم متفرق بودند، زرندیها و سیرجانیهای نوآوینی هم... رفتم و گوشهای کنار شیخ مرادی و با کفش دراز کشیدم، کتاب را زیر سر گذاشتم و چفیه را روی صورتم انداختم.
نمیدانم چقدر گذشت؛ اما با صدای خواهرزادهی شیخ مرادی بیدار شدم که میپرسید: "رسیدیم مگه؟!"
*پیش: در اصطلاح مردم برخی مناطق کرمان مانند بم، به برگهای نخل، پیش گفته میشود.
*دو کُتو: در گویش کرمانی به موبایل نوکیای ساده گفته میشود. کُت یعنی سوراخ.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت5✅
📆 #14040410
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت5🎬 لنگه به سان بقیه شهرهای بندر، سفیدپوش بود اما نه از نوع سیرجان، با نماها
این قسمت توی روضه آقا اباالفضل العباس ویرایش شده...
چند وقتیه که حوصله جر و بحث و توضیح دادن و حرف زدن و... ندارم. کلا حوصله هیچی ندارم. واسه همین دو ساعت از لزوم کتاب خوندن تو ایام محرم و... حرفی نمیزنم. هر چی باید بفهمید پای خودتون!😐
چند تا کتاب بهتون میگم، حتما اگه تونستید تهیه کنید و بخونید، همه جوره به کارتون میاد.
چه برای ایام محرم و شناخت امام حسین و فهم تاریخ امام حسین، چه برای سخنرانی، یادگیری تاریخ اسلام، اهلبیت شناسی و...
- "حماسه حسینی" علامه مطهری📕
- "سیری در سیره ائمه اطهار" علامه مطهری📕
- "انسان ۲۵۰ ساله" آیت الله خامنهای📕
- "دو امام مجاهد" آیت الله خامنهای📕
- "همرزمان حسین" آیت الله خامنهای📕
- "سیره پیشوایان" مهدی پیشوایی📕
- "شهیدان عشق" استاد وکیلی📕
- "توجیه المسائل کربلا" سید علی اصغر علوی📕
- "فتح خون" شهید سید مرتضی آوینی📕
- "حسین از زبان حسین" محمد محمدیان📕
پ.ن: اولویت با ۶ کتاب اولیه به نظرم...
@ezdehameeshgh
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت6🎬
لب زدم:
"ظاهرا..."
نشستم و بند کفشهایم را محکم کردم.
کتاب را برداشتم و توی ساک گذاشتم و به عرشه و از آنجا به سینهی کشتی رفتم.
باد، شدید تر شد؛ دستم را بالای چشمهام گذاشتم و سرم را آوردم بالا.
کمی بلند، خطاب به عقیل و اِرمیا و سالاری گفتم: "خشکی!" و خندیدیم!
رو به رویمان جزیرهای خشک و برخلاف تصور، بدون هیچ درختی دیده میشد با تاسیسات اولیه نظامی. کمی دورتر قایقهای تندروی سپاه، دراز کشیده و آفتاب گرفته بودند.
ساختمانهای ساده و نوساز و عقبتر سولههای قدیمی، دارای دیوارهایی با سطح سیمان سفید؛ از بیرون، چیزی شبیه سالنهای ورزشی بزرگ.
موتور لنج، خاموش شد. دیگر از قیفِ لنج، دودی بیرون نیامد. لنج اما هنوز حرکت میکرد به سوی خشکی؛ آرام آرام، با صدای برخورد موج به لنج.
صدای نصرالله در تمام لنج پیچید که: "وسایلتونو جمع کنید بچهها! باید پیاده بشیم..."
***
چند پاسدارِ سبزپوش جلومان سبز میشوند و به همراه شیخ محتشم و نصرالله راهنماییمان میکنند طرف محل اسکان. توی مسیر، یک زمین چمن بزرگ دیده میشود با ماشینهای نظامی و موتورهایی که جزیره را گشت میزدند. هیچ شهروند غیر نظامی وجود نداشت؛ هیچ زن و بچهای دیده نمیشد. غیر از وسایل نقلیه نظامی، هیچ چرخی، راههای تازه آسفالت شدهی جزیره را نمیپیمود.
محل اسکانمان، ساختمانی بود یک طبقه اما نوساز و جمع و جور. دو ضلع شمالی و جنوبیاش، در داشتند و درها باز میشد به راهرویی که خود دو سه اتاق داشت؛ یکی برای آشپزخانه و دو اتاق بزرگ که هر کدام بیست نفر گنجایش داشت!
ساکها را توی یکی از اتاق ها گذاشتیم و پتوها و بالشها همانجا تقسیم شد.
بیرون رفتیم، تمام چهل نفرمان ایستادند یک جا.
نصرالله و شیخ محتشم و یک پاسدار، ایستادند روی سکوی سوییت.
محشتم شروع کرد.
- "بسم الله الرحمن الرحیم...
برادران عزیز... نکتهی قابل توجه اینه که از این ثانیه به بعد، شوخی و خنده تعطیله... بچههایی که تو اردوی رسانهای نوآوین بودن خبر دارن اهل شوخی و خندهم هستیم؛ اما اینجا شرایط فرق میکنه. یه نگاه به دور و برتون بندازید!"
و من برای اولین بار نگاهم به تپهای صخرهای خورد که میشد صبح جمعه به راه افتاد و کوه را پیمود و روی قلهاش نشست و ساعتها به دریا چشم دوخت.
پای کوه، ردی از درخت گز سبز شده بود و تا پشت سوییت امتداد داشت و پای درختها، هفت، هشت تایی آهو در حال چریدن بودند.
با صدای نصر الله، به خودم آمدم:
"رفقای عزیز... یکی از مهمترین ویژگیهای نظامیها، عادت داشتن با شرایط خیلی خیلی سخته... توی این جزیره کسایی دارن برای امنیت من و شما و امنیت این دریا عرق میریزن که گاها بیشتر از دو سه ماه و شاید پنج شیش ماه، زن و بچهشونو نمیبینن!
الان وسط فصل سرماست و شما دارین عرق میریزین از گرما؛ خرداد ماه هوا به قدری گرم و شرجیه که گاهب رطوبت هوا به نود و هشت درصد میرسه! یعنی عملا داری راه میری و بدنت خیسه!
ویژگی مهم دیگه، نظمه...
توی این دو روز شما باید نظم رو، زندگی در شرایط سخت رو تجربه کنید... از همین ثانیه کسی حق نداره فِرت فِرت لیوان یه بار مصرف استفاده کنه. همهتون یه دونه دارید. اسمش یه بار مصرفه، ده بار میشه استفاده کرد. و برای نظم... باید چهار تا صف ده نفره بشید... قد بلندا از جلو تا عقب، و از راست به چپ... دقیقا شبیه پشت بوم یه خونه!"
چند دقیقهای طول کشید تا مرتب شویم و مستقر که شدیم، نصر الله ادامه داد:
"چند تا نکته آخر رو هم بگم...
هر کدوم از شما گروههای صدرا و زرندیها و سیرجانیها و... برای هر وعدهی صبحانه و نهار و شام باید مسئول تدارکات بشید. کسی براتون سفره پهن نمیکنه. گروه مربوطه قبل از نهار میاد اینجا، نظافت میکنه، پذیرایی میکنه، جمع میکنه و نظارت میکنه و تمام!
زباله ریختن ممنوعه دوستان! قطعا روز آخر که میریم خودتون باید کل جزیره رو پاکسازی کنید. فلذا عزیزان زباله نریزید!
نکته بعد در مورد پوتینهاست... پوتینها باید جفت، ردیف، پشت در اتاقتون باشه. اگه بین لنگههای پوتین یه نفر، یه سانت، فقط یک سانتیمتر فاصله باشه یا عقب جلو و کج و معوج باشه، اگه پوتینشو ندید، ناراحت نشه!
و نکته بعد و بریم نهار. ظرفاتونو خودتون باید بشورید... کسی برای کسی کااار؟!"
- "نمیکنه!"
- "قاشق و چنگالتونم پیش خودتون میمونه تا موقع خداحافظی...
در مورد جدیت و شوخی نکردن و... هم که صحبت کردن باهاتون... سوال؟!"
نبود. سوالی نبود. بعد از چند ثانیه سکوت، برای نهار آماده شدیم و آنجا بود که از یکی از نقشههایشان آگاه شدیم...
#مهدینار✍
#پایان_قسمت6✅
📆 #14040411
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت7🎬
شایعهای پیچیده بود بین همه. حسینخانی از دور قبلی اردو، حرفهای زیادی گفته بود اما مهمترینش همان بود که "شب موقع خواب مراقب خشم شب باشید! یه جوری میزنن بهتون که نفهمین از کجا خوردین!"
قرار بود مثل پادگانها، با خشم شب غافلگیرمان کنند. با عقیل، سالاری، مرادی و ارمیا و سید و بقیه، قرار گذاشتیم شب را نخوابیم؛ یا هر کداممان تا صبح نیم ساعتی نگهبانی بدهد...
همهی گروهها نقشهشان همین بود. ما هم مطمئن بودیم پاسدارهای نیروی دریایی نقشهشان نقش بر آب میشد. مو لای درز نقشهمان نمیرفت...
کمکم برای نهار آماده شدیم...
به همانجا که "مصلی" میخواندیمش رفتیم؛ غذا، استانبولی پرملاتی بود با طعم ادویههای تند بندری؛ که بچههای تدارکات کشیده بودند توی سینی سلف، با یک ماست و یک انار قرمز متوسط که از پوست نازکش معلوم بود دانههای درشتی دارد.
بعد از نهار، تنها دو دقیقه وقت دادند تا آماده و به صف شویم!
آفتاب، همچنان چشمهای ضعیف و تارم را عذاب میداد و حتی موهایم داغ شده بودند.
آنجا بود که چفیه به کار آمد! روی زمین تا زدمش و بعد، رول کردم... تحت الحنکش را از زیر پا رد دادم و بستمش؛ بعد هم چینهایش را مرتب کردم و روی سرم گذاشتمش. چون توی ساک بود، مثل آبِ روی آتش، خنک بود؛ مثل نمِ ساحل که بوی دریا میداد...
کفشهایم را پوشیدم و به صف رفتم. جایم معمولا در صف اول یا دوم و اواسط صف بود.
بعد از آماده شدن، چشمم به سید مارانی خورد؛ به نصرالله! لباسش را در آورده بود. اما همچنان با تمام اندام و حرکات، شبیه سید حسن بود و با هر بار دیدنش، داغِ جسدِ تشییع نشدهی سید رگ به رگ تنمان را میسوزاند و فکرمان را داغ میکرد.
نصر الله شروع کرد به اخطار دادن:
"آقاجون! تا ده ثانیه دیگه اینجا نبودین، سینه خیز در انتظارتونِس هاا!"
بعد از آنکه همهمان جمع و مستقر شدیم رو به رویش، یادمان داد چطور همهمان در یک صف به سمت جایی حرکت کنیم.
اولین نفر از آخرین صف، باید بر میگشت سمت سولهها و بقیه صف پشت سرش، اولین نفر از صف دوم پشت سر نفرِ آخرِ صف اول و هر دو صف تبدیل به یک صف شدند. بین همهمان هم باید دو قدم فاصله میبود. به این ترتیب، همهمان در دو صف طولانی راه افتادیم سمت سولهها.
جلوی مسجدی نگهمان داشتند و محتشم گفت: "اینجا حسینیه جزیرهست... اینم مزار شهدای گمنامه و..."
میان حرف زدن، سرش را بالا گرفت؛ به ساحل نگاهی کرد و گفت: "شهید گمناممونم رسید!"
به ساحل نگاه کردیم و کشتی نیروی دریایی که ظاهرا حامل تابوت شهید گمنام بود.
هر چهل نفرمان، نشستیم کنار مزار شهدای گمنام و چند دقیقه بعد، صدای عقیل در جزیره پیچید؛ مراسم رسما با زیارت عاشورا شروع شد.
ایام اردو، ایام فاطمیه بود. آنجا که زنی یک تنه درد دین را میفهمد. و فهمیدن، درد دارد، تاوان دارد، آتش و میخ و تازیانه هم... هر کسی نفهمد درد متوجهش نخواهد بود. درد همیشه کسانی را نشانه میگیرد که چیزی برای فهمیدن و حرفی برای گفتن داشته باشند. کسانی که خلافِ جهت جهان حرکت میکند، جانش را فدای فرماندهاش میکند و جهانآرا یا جانفدا میشود.
آنجا بود که دوراهی مجال، مدام توی ذهنم پخش میشد؛ ناهماهنگ، نامرتب، سطر به سطر... از آخر تا به اول، وسط تا به آخر، اول تا آخر. زهرا، ولایت، فتنه، امتحان، جبت و طاغوت و...
بعد از روضه، شهید را آوردند و تشییع کردند و بردند و حرفهای نصرالله عزیز شروع شد؛ از همانها که هر فرماندهای میگوید، همانها که تا میشنوی، یخ میکنی، سرت را بالا میگیری، سینه سپر میکنی و مو به تنت سیخ میشود!
حتی حرفهایش، شبیه حرفهای سید حسن عزیز بود...
از فاطمیه گفت؛ از مقاومت، مقاومتی که ریشهاش فاطمه و ستونش ولایت است. از رسانه گفت و جنگی که حالا حالاها مجبوریم به گذراندن دورهی سربازیاش. دورهای به مدت تمام عمرمان یا تا زمانی که همهی رسانهها از توحید بگوید. یا از امنیتی که حاصل خون دل خوردن اهالی جزیره بود!
گفت بایستیم؛ ایستادیم.
قرار بود عهد ببندیم! قرار بود نمکگیرمان کند. قرار بود در محضر شهدای گمنام از همهمان قول بگیرد.
- "من
به خون همین شهدا،
سوگند یاد میکنم!
تا زندهام، تا توان دارم، تا هستم و تا آخرین نفس و قطره خونم،
از خیمه حسین بن علی، محافظت کنم!
قسم میخورم در خیمه ولایت بمانم، قسم میخورم تمام توانم را برای تمدن اسلام به کار گیرم...
من به این شهدا
قول میدهم نه جلوتر از مقام عظمی ولایت حرکت کنم و نه از قافله ولی فقیه عقب بمانم...
قسم میخورم جلوی دشمنان ایران اسلامی بایستم.
روزی کاخ سفید و تمام کاخهای کفر را به حسینیه تبدیل کنم..."
صحبتش که تمام شد، گفت:
"توی حسینیه در خدمت سردار افضلی خواهیم بود..."
پ.ن: اسامی تمام فرماندهان نظامی مستعار نوشته شده.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت7✅
📆 #14040412
🆔 @ANAR_NEWSS🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃